ماه زخمی به قلم روژان کاردان
پارت صد و سی و نهم :
پوزخندی زد؛ پوزخندی که بیشتر از هر چیزی بوی پیروزی میداد.
ـ پندار؟ تا اون بفهمه تویی، دیگه وجود نداره. اونم میره برای انتقام. از ایهان هم ایهان از بین میره، هم پندار. منم میشم خانِ روستا، شیوا هم خانخانم. به همین راحتی.
چند لحظه خیره نگاهم کرد، انگار میخواست تکتک کلماتش را در ذهنم فرو کند.
ـ فکر کردی چی؟ شیوا شوهرش رو نکشت… من کشتم.
نفسم در سینه حبس شد.
برای چند Ø
لطفا صبر کنید...

فخری
0روژان جون عالی بود خسته نباشی عزیزم قلم زیبات مانا 💞 💞 💞 💞 💞