اینکا به قلم شهره احیایی
پارت نهم :
خندهای محو روی لبش نشست. داشت ناامید میشد. خواست جواب اردلان را بدهد که در خانهی نهال باز شد دهانش نیمه باز مانده بود ثانیه نگذشت که نهال از خانه بیرون آمد چشمش چسبیده بود به دختری که با سرعت و بیتوجه به اطرافش میدوید. چشمهایش از تعجب گشاد شده بودند. اردلان آن سوی خط گلو با احترام، به اطلاع شما میرسانیم که این رمان به پایان رسیده است و بنا به درخواست نویسنده، به منظور چاپ یا ویرایش، از دسترس خارج شده است و دیگر امکان مطالعه ی آن وجود ندارد
لطفا صبر کنید...

سمانه
0رفتار دختر مشکوک بود