پارت نوزده :


اصلا ازدواجش با او در هاله‌ای از ابهام بود.
هم خونِ‌دل خوردن‌ مادر اردلان را دیده بود و هم برق شادی چشمانِ آقا رفیع را. اما نگاه اردلان را نتوانست باور کند... هرچند بهناز هم دختر سردی بود.
دستش روی تصویر شاد اردلان که بالای صخره‌ای تنها ایستاده خشک شد. رفیقش عاشق کوهنوردی بود... لبخندی زد.
دریخچال را باز کرد بطری آب را برداشت نگاهش به شیشه کناری اش زوم شد. عکس ومارک بطری دا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م.ر

    0

    👏👏

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️