اینکا به قلم شهره احیایی
پارت ده :
-خب اینم داروخونه اسمش و بگو.
بزاقش را بلعید چه میگفت؟ یاد داروهای مهسا افتاد:
-امپروزلام...دایجستیو.
هاویار چشم باریک کرد سرش را تکان داد:
-احیانا اینا برای معده درد نیست؟
مردک فضول با لبانی از هم باز شده جواب داد:
-چرا...چرا...!
هاویار ابروی هشتی اش را ببا احترام، به اطلاع شما میرسانیم که این رمان به پایان رسیده است و بنا به درخواست نویسنده، به منظور چاپ یا ویرایش، از دسترس خارج شده است و دیگر امکان مطالعه ی آن وجود ندارد
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

خوبه
0خوبه خواندن رمان