پارت ده :

-خب اینم داروخونه اسمش و بگو.
بزاقش را بلعید چه می‌گفت؟ یاد داروهای مهسا افتاد:
-امپروزلام...دایجستیو.
هاویار چشم باریک کرد سرش را تکان داد:
-احیانا اینا برای معده درد نیست؟
مردک فضول با لبانی از هم باز شده جواب داد:
-چرا...چرا...!
هاویار ابروی هشتی اش را ب

با احترام، به اطلاع شما می‌رسانیم که این رمان به پایان رسیده است و بنا به درخواست نویسنده، به منظور چاپ یا ویرایش، از دسترس خارج شده است و دیگر امکان مطالعه ی آن وجود ندارد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • خوبه

    0

    خوبه خواندن رمان

    ۱ سال پیش
  • آوا

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • رها

    0

    به نظرم این رمان آموزنده و اجتماعی هست ،از نویسنده محترم به خاطر قلم زیبایش ممنونم

    ۲ سال پیش
  • شهره احیایی | نویسنده رمان

    درود بر شما دوست محترم. سپاسگزارم🌸

    ۲ سال پیش
کپی شد!