اینکا به قلم شهره احیایی
پارت هشتم :
نهال از موقعیت پیش آمده نفس حبس شدهاش را بیرون داد، فعلا که حواسش پرت شده بود.
اصلا چرا کنجکاوی میکرد؟ فامیل همانش بد بود.چهکار به کار او داشت؟
-خب از کدوم طرف؟
نهال چشم چرخاند خیابان اصلی رسیده بودند نگاهی به مستقیم کرد
-دوتا کوچه بالاتر...
هاویار سرعت کمبا احترام، به اطلاع شما میرسانیم که این رمان به پایان رسیده است و بنا به درخواست نویسنده، به منظور چاپ یا ویرایش، از دسترس خارج شده است و دیگر امکان مطالعه ی آن وجود ندارد
لطفا صبر کنید...
