پارت هجده :

اردلان که در را بهم زد خنده‌ای کرد می‌دانست اردلان اهل چیزی نیست فقط می‌ترسید طاقتش تمام شود . ای کاش قبل از دیر شدن بهناز برمی‌گشت.
بعد از رفتن اردلان بلند شد ماگ را برداشت به سمت آشپزخانه رفت همه‌جا مرتب بود شک نداشت کارِ خواهرِ اردلان بود. هفته‌ای دو مرتبه می‌آمد و به قولی چراغ خانه‌ی برادرش را روشن می‌کرد. پریسا تنها کسی بود که رابطه‌اش با اردلان خوب بود. ماگ را شست و درون آبÚ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م.ر

    0

    بسیار عالی🥰

    ۲ سال پیش
  • شهره احیایی | نویسنده رمان

    💜🌸

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️