اینکا به قلم شهره احیایی
پارت دوم :
چشم تنگ کرد لبش را رو به پایین انحنایی داد:
-بله بفرمایید!
صدای نازک پرسید:
-آقای خسروی؟
تعجبش دو برابر شد با تردید جواب داد:
-بله!
دختر دوباره پرسید:
-ببخشید آقا من با آقا هاویار خسروی کار دارم.
خنگ بود یا خودش را به گیجی زده بود. به جای جواب دختر سوال کرد:
-شما؟
صدای دختر شاد شد با هیجان گفت:
-خودتونین؟
عجب گیری بود با حرص جواب داد:
-بله!
دختر سرخو ش بود انگاری که گفت:
-منم!
زیر لب "منم" را تکرار کرد "کدوم منم؟" ثانیه نکشید که دختر با هیجان ولرزش صدا ادامه داد:
-من!نهالم نوهی خاله مَلِک!
یک چشمش را بست باید پردازش میکرد چشمانش به آنی گرد شدند. پرسید:
-چیشده؟ کجایی شما؟
صداهای آن سوی خط به نظرش نامتعارف بود مردی با لحن بد نهال را تهدید میکرد ایستاد یک دست در جیبش گذاشت خوب گوش تیز کرد نهال با صدای لرزانی جواب تهدیدهای مرد را میداد عصبی غرید:
-می گم کجایی شما؟
نهال جای آن که جوابش را بدهد گفت:
-تو رو خدا! هیچی نشده، فقط به بابام زنگ نزنین.
هاویار کوتاه نیامد تُن صدایش بالاتر رفت:
- جواب بده، کجایی؟
نهال آهسته جواب داد:
-آدرس براتون پیامک میکنم...شارژ ندارم.
گوشی قطع شد نگاهی به صفحهی خاموش انداخت دختربغض داشت سریع چنگی به سوئیچ روی میز انداخت و قبل از بیرون رفتن کتش را برداشت. منشی سرش درون لب تاپ بود با عجله حین بیرون رفتن گفت:
-خانم صبوحی من برم تا یه جایی بر میگردم.
صبوحی هنوز اخم داشت لبی کج کرد وجوابی نداد. آسانسور خراب بود باید از پلهها میرفت سرعتی به قدمهایش داد. دینگ دینگ پیامک تازه به گوشش خورد. جلوی در موبایل را چک کرد چشمانش از دیدن آدرس گشاد شد آنجا چه میکرد؟ ذهنش فلش بکی به عقب زد، چهار، پنج سال پیش بود یک روزِ پاییزی. دختر خجالتیو ریزه کنارِ پدرش ایستاده بود غریبه نبودند فامیلی که قبلترها تقریبا هر دوماه یکبار یکدیگر را میدیدند آنهم از صدقه سردوخواهر که هرکدام سرنوشت عجیبی داشتند؛ خاله ملک مادربزرگِ نهال و متانت مادربزرگ خودش که در نزد فامیل کلی هم برایش احترام قائل بودند. همانروز پسرِ خاله ملک پدرِ نهال سفارش دخترش را کرده بود دانشگاه دولتی قبول شده بود آنهم چه رشتهای زبان انگلیسی. از ذهنش گذشت"کدوم آدم عاقلی برای همچین رشتهای عازم شهر غریب میشه" اما یاد خودش افتاد که دانشگاه قبول شد آنهم چه رشتهای دبیری فیزیک، چهطور خودش را به آب و آتش زد. آخرسر هم سنندج را به قصد رویای پیشرفت ترک کرده بود. حالا چند سال گذشته بود پانزده سال! زمان چه زود میگذشت.
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
علیخانی
0داستان کشش نسبتا خوبی داره
۲ سال پیش
شهره احیایی | نویسنده رمان
سپاسگزارم
۲ سال پیشمرضیه
0عالی بود این رمان
۲ سال پیش
شهره احیایی | نویسنده رمان
سپاسگزارم
۲ سال پیشفاطمه
0تازه شروع کردم
۲ سال پیشNajme
0جالبه.وای یعنی چی شده؟
۲ سال پیش
شهره احیایی | نویسنده رمان
😍
۲ سال پیشاعظم
0قلم نویسنده خوبه
۲ سال پیشکیمیا
0خوبه
۲ سال پیشاعظم
1خوب
۲ سال پیشدیانا
0عالی
۲ سال پیش
شهره احیایی | نویسنده رمان
🌸💜
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

سمانه
0رمان جالبی به نظر میاد