پارت سیزده :

هاویار چشم غره‌ای به نهال رفت با حرص نیم تنه‌اش را داخل برد و از داشتبور مدارک را برداشت نهال خنده‌ی موذیانه‌ای روی لبانش رژه می‌رفت. هاویار گردنش را صاف نگه داشت و مدارک را دست مردی که مشخصات پیراهنش خبراز سروان بودنش می‌داد.
-خب آقای هاویار خسروی با ایشون چه نسبتی دارین؟
هاویار یک‌وری لبخند زد:
-ایشون همسر بنده هستن.
-این موقع شب این‌جا... مدارک شما خانم؟!
نهال که

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م.ر

    0

    داستان داریم با این دو موجود😍

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️