لیست کلیه پارتهای رمان هلگورد : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 120
-
رمان هلگورد - پارت 21
فرشته برس را روی دراور انداخت و گفت: کار کیه؟ کی همچین معاملۀ کثیفی با من میکنه؟ نازگل خم شد و درحالیکه تخمههایش را از روی قالیِ طوسی جمع میکرد گفت: فری! توی این روستا همه اعتقاد دارن، ولی توی خونهای که تو هستی فقط یه نفر میتونسته این کارو بکنه، اون هم زنعموفهیمهست. فرشته، همینطور که ب...
بروزرسانی در : ۱۱۸ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 22
قلم از دستش افتاد. سرش را عقب چرخاند. مقابل پنجره رفت. دستش را بیرون برد. سرمای هوا گوشت را خشک میکرد. میوی ضعیفی به گوشش خورد. گربۀ سیاه همیشگی داخل بالکن پرید و خودش را به پاهای فرشته مالید. چون فرشته روی فرش نماز میخواند، یک پارچه پهن کرد و گربۀ سیاه را کنار بخاری اتاق روی پارچه گذاشت تا ب...
بروزرسانی در : ۱۱۷ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 23
فصل هفتم ـ باشه نازی. اولش یه جا کار دارم. بعدش میام دنبالت با هم میریم پیش اون زِلدا. موبایلش را قطع کرد. مثل دفعۀ پیش پشت درختها پناه گرفت و به قهوهخانه نگاه کرد. یک آن پشیمان شد و در دل گفت: «من اینجا چیکار میکنم؟ از سر لج با آسو دارم خودمو از چاله میندازم توی چاه؟ این آدمی که اومدم پیش...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 24
فرشته سرش را دزدید و فقط چشمانش را بالا نگه داشت تا بتواند سگ را که میغرد ببیند و همزمان زمزمه کرد: این سگه یا گرگ؟ چقدر شبیه گرگه؟ ـ سنیوریتا بیاید بیرون. خجالت نکشید. تماشا برای عموم آزاده. فرشته لب پایینش را گاز گرفت و زیرلب گفت: «خدا لعنتت کنه مسخرۀ دیوانه.» خندهاش گرفته بود. همینطور که ...
بروزرسانی در : ۱۱۴ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 25
خم شد آن را برداشت. هلگورد با نیشخند پرسید: اون چیه؟ دعاست؟ تا فرشته آمد لب باز کند، هلگورد بسته را از دستش قاپید و باز کرد. فرشته دستش را روی دهانش گذاشت. ـ عهعه! بازش نکن. میگم بازش نکن مسلمون! آخه چرا همچین کردی؟ هلگورد کاغذ لولشده را باز کرد و گفت: من مصونم. و به فرشته نگاه کرد. فرشته گفت...
بروزرسانی در : ۱۱۳ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 26
نازگل کلاه کاپشن قرمزش را عقب داد و گفت: تو رو قرآن منو نترسون دیگه. من قبلاً هم اومدم اینجا. لابد از پنجره دیده. بیا بریم. فرش سرخ راهرو در نظر فرشته مانند جویی از خون بود که آنها را به سرچشمۀ قتل راهنمایی میکرد. انتهای راهرو، داخل هال، ایستادند. صدایی از یک حنجرۀ قوی از داخل آشپزخانه گفت: خو...
بروزرسانی در : ۱۱۲ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 27
نازگل گفت: فری! قبول کن. به خدا همهچی رو بهت میگه. همهش راسته. فرشته دست باریکش را حرکت داد و در دستان درشت زلدا گذاشت. زلدا دست دیگرش را روی دست فرشته گذاشت. دستانش داغ بودند. لبخند زد. لبخندی مرموز و دانا. چشمانش را بست و گفت: هر دو ساکت باشین. کمی که گذشت، فرشته حس کرد وسط سینهاش داغ شد...
بروزرسانی در : ۱۱۱ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 28
نازگل تا این منظره را دید از ترس روی برفها از هوش رفت. از پشتسر صدایی رسا وسط دعوایشان را شخم زد. ـ دست از سرشون بردار رمالِ کثیف! فرشته به عقب چرخید و با دیدن هلگورد، انگار دنیا را به او داده بودند. قلبش از خوشی توی سینهاش منفجر شد. چوب را انداخت و بهطرفش دوید. هلگورد چنان اخمی به زلدا کرده...
بروزرسانی در : ۱۱۰ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 29
فرشته دهانش را باز کرد تا با او مخالفت کند، اما بعد کمی فکر کرد و سپس گفت: بعید میدونم همچین آدمی باشه. اینجوری که شما میگین افادهایه و هیچکس رو تحویل نمیگیره با اون زبون عینِ زهرمارش. فکر میکنم اونقدر از خودراضیه که حاضر نمیشه با هیچکس دوست بشه؛ اون هم کی؟ من، نوۀ آسو که دشمن درجۀ یک...
بروزرسانی در : ۱۰۹ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 30
قبلاز اینکه فکرهای دیگری به مغزش خطور کند به اتاقش برگشت و لحاف را تا روی گوشش بالا کشید. کمی که سینهاش سبکتر شد، خوابش برد. زیر آبِ دریاچه بود. سرش را از آب بیرون آورد. میخواست به بیرون شنا کند، اما از داخل دریاچه کسی مچ پاهایش را کشید. زیر آب فرورفت و صورت سیاهی پر از دندانهای تیز دید. دها...
بروزرسانی در : ۱۰۷ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 31
قدمها به در نزدیک شد و گفت: فری؟! تویی؟ ـ نازگلِ خرسِ بیشعور! این در رو باز کن. ـ چرا فحش میدی؟ چی شده؟ فرشته بهسرعت دستش را در تاریکی حرکت داد و لباس خودش را از رختکن برداشت و هولهولکی به تنش کشید و همزمان جواب داد: بازکن در رو. در قفل شده. ـ حالت خوبه؟ من چهجوری در رو از بیرون باز کنم؟ ...
بروزرسانی در : ۱۰۶ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 32
فرشته بهمحض شنیدنِ نام هلگورد هول کرد و قاشق از دستش روی میز افتاد و صورتش سرخ شد. بله، خودش بود. پرشیای مشکی هلگورد جلوی رستوران ترمز زده بود. آهنگی که تا آن لحظه عاشقانه بود و از بلندگوها پخش میشد تمام شد و روی آهنگ بعدی رفت. «بزن زنگو بزن / شیپور جنگو بزن. عشقت از راه اومده / همین آهنگو...
بروزرسانی در : ۱۰۵ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 33
سیروان بلند به کُردی چیزی گفت. فرشته پرسید: چی میگه؟ چی گفت؟ یکی بگه. من کُردی نمیفهمم. سیما در جواب فرشته گفت: خربازی شروع شد. میگه واسه چی اینجا کپیدی مرتیکه! این میز مال طایفۀ کردافشاره. باید همون جهنم خودت میموندی. نازگل روی ران خودش کوبید. ـ یا سید جعفر! الآن سیروان میزندش. فرشته با طع...
بروزرسانی در : ۱۰۴ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 34
هلگورد که دوباره به آن قالب سردِ بیتفاوتش برگشته بود، انگارنهانگار که چه بلایی سر سیروان آورده، لبۀ شنلش را روی سینهاش کشید و به عقب چرخید. به همراهانش با سر اشاره کرد و بدون اینکه حرفی بزند فقط ثانیهای به چشمان ترسیده و متعجب فرشته نگاهِ مرموز و سردی انداخت و از کنارش رد شد و از در رستوران ب...
بروزرسانی در : ۱۰۳ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 35
فرشته صافتر ایستاد و اخمش باز شد. ـ پس تو شکارچی غیرمجازی؟ جالب شد. زن جادوگر و شوهر شکارچی. خدا دروتخته رو خوب با هم جور میکنه. تکخال باز هم خندید. مثل اینکه خودش هم خبر داشت خندههایش ناامن و ترسناک هستند. بدتر از آن چشمهایش بود؛ چشمهای زاغش حریصانه درشت شده بود. ـ آفرین پرنسس! آفرین! اول...
بروزرسانی در : ۱۰۲ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 36
بهمحض ورود به خانه هنوز پایش از فرش راهرو به فرش پذیرایی نرسیده بود که آسو، مثل وقتهایی که در ارتش تمرین شبیخون داشتند، از روی مبل پرش زد. دستانش را مثل ژست بازجویی همیشگیاش پشت کمر برد و پرسید: ساعت چنده؟ فرشته به ساعت قابطلایی روی دیوار نگاه کرد و آسو مهلتش نداد جواب بدهد. ـ قرار بود دو ساع...
بروزرسانی در : ۱۰۰ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 37
هلگورد دشمن طایفۀ آسو حساب میشد، اما گاهی آدم از دشمن خیر بیرون میکشد. فعلاً که آسو همه را وادار کرده بود در جبهۀ دشمن پدرش صف بایستند. این وسط چه کسی ضرر میکرد؟ فرشته. «حداقل من برای اعتماد خودم به هلگورد دلیل منطقی دارم. اون منو از دست شاهصمدی نجات داد و در کمال احترام به منزل رسوند. پیشپر...
بروزرسانی در : ۹۹ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 38
به شهر رفته بود و رنگهایی که میخواست خریده و داخل کولهاش گذاشته بود. از خیابان رد میشد که وسط آسفالت نفهمید آن ماشین از کدام کوچه سر درآورد که درست از پشتش رد شد و به کولهاش اصابت کرد. تعادلش به هم خورد و خودش را عقب کشید و داد زد:چه خبرته؟ وحشی! نفسزنان آنسوی خیابان به ماشین پارکشده تکیه...
بروزرسانی در : ۹۸ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 39
مرد گوشی او را قطع کرد و با خنده گفت: بیا بریم با هم آشنا میشیم خوشگله! مرد دیگر گفت: اوفاوف! ببین عجب مالی گیرمون افتاد. جون به اون چشمهای آبیت دختر! فرشته با هر جملۀ آنها قدمی دورتر میشد. با شنیدن جملۀ آخر قید تلفن همراهش را زد و با سرعت چرخید و پا به فرار گذاشت. مردها از فرار او غافلگی...
بروزرسانی در : ۹۷ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 40
هلگورد تندتند دست تکان داد و اشاره کرد تا فرشته قفل در را باز کند. فرشته تازه از شوک بیرون آمد و بهسمت در شیشهای بالکن پرید و قفل را باز کرد. هلگورد داخل آمد و شانههای پهنش با حالت راحتی پایین افتادند: آخیش! چقدر سرده بیرون. چه موهایی داری. موقعی که برس میکشی آدم دوست داره همینجوری تماشات کن...
بروزرسانی در : ۹۶ روز پیش
