هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت سی و دوم :
فرشته بهمحض شنیدنِ نام هلگورد هول کرد و قاشق از دستش روی میز افتاد و صورتش سرخ شد. بله، خودش بود. پرشیای مشکی هلگورد جلوی رستوران ترمز زده بود. آهنگی که تا آن لحظه عاشقانه بود و از بلندگوها پخش میشد تمام شد و روی آهنگ بعدی رفت.
«بزن زنگو بزن / شیپور جنگو بزن.
عشقت از راه اومده / همین آهنگو بزن.»
قلب فرشته در سینهاش رعدوبرق زد. «ای خدا! این دقیقاً همان آهنگی بود ک
لطفا صبر کنید...
فرشته
0آخه مگه میشه یه رمان بی نهایت جذاب باشه؟ 😍❤️❤️❤️