پارت سی و هشتم :

به شهر رفته بود و رنگ‌هایی که می‌خواست خریده و داخل کوله‌اش گذاشته بود. از خیابان رد می‌شد که وسط آسفالت نفهمید آن ماشین از کدام کوچه سر درآورد که درست از پشتش رد شد و به کوله‌اش اصابت کرد. تعادلش به هم خورد و خودش را عقب کشید و داد زد:چه خبرته؟ وحشی!
نفس‌زنان آن‌سوی خیابان به ماشین پارک‌شده تکیه داد. دستش را روی قلبش گذاشت و زیرلب ذکر گفت. اگر کمی آن‌سو‌تر بود، جای کوله به خودش کو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فرشته

    0

    آخه فرشته ی به این خوشگلی، تنها، این موقع شب، چرا باید منتظر بمونی.. با هلگورد می رفتی خب🥺💔 هلگورد زود بیا🙏🏻🙏🏻🥺💔💔

    ۷ روز پیش
  • فرشته

    0

    وای، چه قشنگ ابراز علاقه کرد هلگورد😍 این رمان شاهکار رو هزار بار هم بخونی، کمه😍❤️

    ۷ روز پیش
  • زهرا

    0

    آدمای شاه صمدی نباشن صلوات

    ۱ هفته پیش
  • سرو

    0

    وای الان هلگورد می آیدو شمارا تکه *** میکند دیگه خود دانید بهتر گوشی رو به فرشته پس بدید عالی بود اصلا فکرش رو نمیکردم هلگورد اینجوری علاقه اش رو نشون بده

    ۱ هفته پیش
کپی شد!