هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت بیست و پنجم :
خم شد آن را برداشت. هلگورد با نیشخند پرسید: اون چیه؟ دعاست؟
تا فرشته آمد لب باز کند، هلگورد بسته را از دستش قاپید و باز کرد. فرشته دستش را روی دهانش گذاشت.
ـ عهعه! بازش نکن. میگم بازش نکن مسلمون! آخه چرا همچین کردی؟
هلگورد کاغذ لولشده را باز کرد و گفت: من مصونم.
و به فرشته نگاه کرد. فرشته گفت: یعنی چی من مصونم؟ مگه مسخرهبازیه؟
یکدفعه هلگورد خندید و گفت: برات دعای م
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
jinx
0نویسنده جون میشه پارت هایی که با سکه هستن رو واسه من رایگان بفرستی آخه من سکه ندارم و خیلی دوست دارم رمان قشنگ و زیبات رو بخونم ممنون
۳ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
سه روز در هفته رایگانه هلگورد.
۳ ماه پیشjinx
0فکر کنم اجنه و روح
۳ ماه پیشاکرم بانو
1نگران نباش فرشته جون،جن و پری براش درو باز میکنن😂😂
۴ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
۴ ماه پیشنیلوفر آبی
1عالی بود ممنون خسته نباشید این رمان خیلی قشنگه
۴ ماه پیشدختر صحرا
0زلدا با اجنه ارتباط داره
۴ ماه پیشمیم
2خیلی عالی بود،تشکر خانم مهاجر 🙏🏻👏👏🥰
۴ ماه پیشفرشته
2فوق العاده مثل همیشه❤️
۴ ماه پیشسرو
2عالی بود عزیزم منتظر پارت بعد هستم گلم این هلگورد هم معلوم نیست باخودش چند چند
۵ ماه پیشزینب
4عالی بود ممنون از نویسنده ی عزیز
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ریحا
0خیلی جذابه همه ش منتظرم که چی میشه خسته نباشید نویسنده گل قلمتون مانا باشه🎀💋