هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت بیست و سوم :
فصل هفتم
ـ باشه نازی. اولش یه جا کار دارم. بعدش میام دنبالت با هم میریم پیش اون زِلدا.
موبایلش را قطع کرد. مثل دفعۀ پیش پشت درختها پناه گرفت و به قهوهخانه نگاه کرد. یک آن پشیمان شد و در دل گفت: «من اینجا چیکار میکنم؟ از سر لج با آسو دارم خودمو از چاله میندازم توی چاه؟ این آدمی که اومدم پیشش ده برابر از آسو بدتره. معلوم نیست نیتش از این پیشنهادی که داده چیه؟ پول زندگیش
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
اکرم بانو
0وای خدا این چی بود دیگه من دیدم😂😂😁😁
۶ روز پیشمیم
2این گرگا دیگه تو بغلش چکار می کردن،برای اونا آهنگ می خوند؟😮🙏🏻
۶ روز پیشنیلوفر آبی
1خیلی زیبا بود این پارت خسته نباشید
۶ روز پیشسامیه
1عالیه رمان♡هلگورد شخصیت جالبی داره
۴ هفته پیشفرشته
1دل می بره این رمان جذاب❤️
۴ هفته پیشفرشته
1هزار بار هم این رمان رو از اول بخونی، کمه... شاهکاری بی نظیره😍❤️
۴ هفته پیش
لطفا صبر کنید...
شادی
2چرا حس میکنم هلگورد گرگه و این گرگه و توله اش زن و بچش هستن هخخخخخخ