لیست کلیه پارتهای رمان هلگورد : پارت های 101 تا 119
تعداد کل پارت های منتشر شده : 119
-
رمان هلگورد - پارت 101
فرشته صورتش را در شانۀ او فروکرد تا خندهاش خفه شود. از تکان خوردن شانههای هلگورد معلوم بود او هم دارد میخندد. آن بیرون سیروان به کسی سلام کرد: سلام تایماز چطوری؟ ـ نوکرتم داداش! کسی توی دستشوییه؟ ـ آره گیر کرده. چه خبر از بابات؟ بهتر نشد؟ فرشته به هلگورد نگاه کرد و لبهایش را توی گوش او برد ...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 102
فصل بیستوپنجم بعداز جریانِ دستشویی، فرشته تمام قوایش را به کار گرفت تا با رامان چشم در چشم نشود. پساز برگشتن از مراسم، زودتر از همه از ماشین پیاده شد و به اتاق خودش پناه برد. کار کردن روی بوم هلگورد، برایش تبدیل به یک اعتیاد شده بود. مانده بود وقتی کار نقاشی پرترۀ هلگورد تمام بشود، دلتنگیا...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 103
ـ حالا فهمیدم. اما هنوز برام عجیبه. اگه این دعاهایی که مینویسن خطای دیده، چرا برای بعضیها واقعاً اتفاق میافته؟ اتفاقهای بد یا خوب. مثلاً بخت یکی رو میبندن یا برای یکی دعای محبت میگیرن و اون آدم واقعاً عاشق میشه. ـ سؤالت رو با کمک خودت جواب میدم. زلدا برای تو هم دعای محبت نوشت. توجه کن. ...
بروزرسانی در : ۱۹ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 104
جای تلویزیون که عوض شد و عسلی را هم آنطرف روبهروی مبل سهنفره بردند، فرشته گفت: میگم، اینجا روی فرشتون یه لکۀ سیاه افتاده. هلگورد شامپوفرش آورد تا آن لکه را از بین برد و در همان حال فرشته پرسید: خب، حالا شناختن باطل به چه قیمتی؟ برای شناخت خدا مجبورم برم سنگر شیطان؟ هلگورد همینطور که فرش را م...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 105
ـ یعنی شما میگین زلدا و موکلهاش این بلا رو سر هلگورد آوردن؟ ـ نه کار زلدا نیست. گفتم که اون قدرتش خیلی کمتر از این حرفهاست. تسخیر جزو اختیاراتش نیست. زلدا بهطور خدادادی مدیوم بوده. خیلیها هستن که روح میبینن و با اجنه ارتباط میگیرن؛ بدون اینکه چلهنشینی کنن و بدون هیچ آموزش خاصی. زلدا هم...
بروزرسانی در : ۱۷ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 106
فرشته از شدت شوک ایستاد. پاهایش لرزید و گفت: یعنی... یعنی اون یکی از ماست؟ یکی از اهالی همین روستا؟ سید رضا با سر اشاره کرد. ـ بیا. واینستا اینجا خیلی خطرناکه. آره. یکی از اهالی روستاست. ـ چطور ممکنه؟ اگه بود ما باید میفهمیدیم تا حالا. یعنی مردم میفهمیدن. ـ سادهای؟ خود زِلدا که آخرِ فریبکاری...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 107
دوروبرشان یکجوری ساکت بود که آدم فکر میکرد، محیط مثل تلفن همراه روی حالتِ بیصدا قرار گرفته. فرشته بااینکه در سرش هزار سؤال و اما و اگر بود، مسیر حرف را عوض کرد و پرسید: متولی امامزاده اگه بیاد ما رو ببینه چی؟ ـ خبر دارم که امشب نیست، ولی زود برمیگرده. سعی میکنیم بیسروصدا کار رو تموم کنیم...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 108
سید رضا ایستاد و گفت: بدبختی. ـ چقدر بزرگه. ـ بیا زودتر قبر رو پر کنیم از اینجا بریم. بسته را به دست فرشته داد و تندتند مشغول پر کردن قبر شد. فرشته بسته را در دستش نگه داشت. سنگین بود. دستش میلرزید. به این فکر کرد که به خیالش سید رضا باید از این آدمهای سربهزیر و ساده و بیحاشیه باشد، ولی از ...
بروزرسانی در : ۱۳ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 109
ازطرف دیگر یک گرگ دیگر از پشت درختها بیرون آمد. فرشته در مورد گرگها خیلی اطلاعات نداشت، اما یک چیز را خوب بلد بود. گرگها گلهای حمله میکنند و این به این معنی بود که گلۀ آنها در همین نزدیکی است. گرگها شروع کردند جلو آمدن. فرشته از جا بلند شد و همینطور که عقبعقب میرفت به گرگها نگاه می...
بروزرسانی در : ۱۲ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 110
با همه اینها گرگهای خاکستری دیگر عقب نکشیدند و روی تعداد بیشترشان حساب کردند و حمله کردند. فرشته روی برفها خودش را جمع کرد. گرگ سیاه پاهایش را از هم باز کرد و اولی را با پوزۀ درشتش محکم کنار زد و گردن دومی را گاز گرفت و خونش را درآورد. سومی و چهارمی از پشت روی سرش ریختند. فرشته تار موهایش را ...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 111
فصل بیستوششم جای زخم دستش خیلی میسوخت. بااینکه باند بسته بود، ولی میسوخت و اذیتش میکرد. شمارۀ زلدا را گرفت. زلدا گفت: برگشتی؟ ـ آره. چه برگشتنی! چیزی را که از داخل بسته درآورده بود نگاه کرد. غیر از طلسمی که قبلش داخل آتش سوزانده بودند، فقط یک کارت مسخرۀ پاسور داخلش بود که طبق دستور زلدا نبا...
بروزرسانی در : ۱۰ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 112
بیدار که شد، نور زرد و مزخرف آفتاب روی فرش سفید اتاقش افتاده بود. با صدای گرفته گلویش را مالید و گفت: لعنت بهش. نمازم قضا شد. چشمش به کیسهزباله افتاد. لحاف را عقب زد و از تخت پایین آمد. میترسید زیر نور روشن، زیر آفتاب واقعیت، کابوس دیشب را زنده ببیند. میترسید واقعی باشد. گرۀ پلاستیک را گشود و...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 113
تا شب قدری حالش بهتر شد. با نازگل کلی حرف زدند و مسخرهبازی درآوردند. از فکر هلگورد درنمیآمد. بااینکه با هم قرار میگذاشتند، تیراندازی میکردند، قدم میزدند، حتی هلگورد حسابی سربهسر او میگذاشت، اما هلگورد هیچوقت از احساسش حرف نمیزد. هیچگاه بیشتر از یک حدی به او نزدیکتر نمیشد. نمیگفت د...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 114
نازگل انگشتان تپلش را جلوی لبش خم کرد تا خندهاش مخفی شود. فرشته که پا به پذیرایی گذاشت، یک بار دیگر تمام حضار به احترام او از روی مبلهای سلطنتی طلایی برخاستند. یک سلام کلی به جمع داد و با مادر سورن که سرتاپای او را با چشمانش متر میکرد و سانت میزد، دست داد و روی یک مبل دونفره کنار نازگل نشست...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 115
سیروان پوزخند زد. هلگورد بیآنکه اهمیتی به او بدهد گفت: این جوون ما، سورن، یک روز اومد گفت که من خاطرخواه شدم. ما هم گفتیم چاره چیه؟ جوونه دیگه، عاشق میشه. فرشته در دل گفت: «نیست خودش تازه شمع صدسالگیش رو فوت کرده؟ سورن جوونه فقط!» هلگورد همچنان در حال توضیح بود: از این جوون هرچی بگم کم گفتم...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 116
هلگورد رویش را کج کرد و گفت: چی میگی پسر؟! مگه بچۀ ژینوس از تو نیست؟ بهیکباره مثل اینکه زمان از حرکت ایستاده باشد، همه ساکت شدند. عمۀ بزرگ سورن قرمز شد و مادر سورن گفت: وای خاک به سرم! خدا مرگم بده. این چی میگه خواهر؟ ژینوس شما حاملهست؟ عمه بزرگۀ سورن به تتهپته افتاد که یک آن شوهر عمه بزر...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 117
فصل بیستوهفتم بدنش درد میکرد. حس میکرد استخوانهایش را کوبیدهاند و همهجایش از خستگی کوفته شده. نماز صبحش قضا شده بود و اعصابش به هم ریخته بود. تمام شب را با کابوس از خواب پریده بود و زیر چشمهایش حلقۀ بنفش محوی افتاده بود. حس میکرد حتی حوصلۀ قضا کردن نمازش را هم ندارد. تمام شب خواب دیده ...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 118
اگر هلگورد یادش رفته باشد چه؟ از این بدتر اگر برایش مهم نباشد و فرشته با یادآوری آن فقط ضایع بشود چه؟ بهتر بود خودش را سبک نمیکرد و چیزی نمیگفت. هرچند دو سه روز پیش هلگورد، که داخل کمد پنهان شده بود، از زبان آسو شنید که تولدش چه زمانی است. در میان کادوهایش نشسته بود که پیامکی از سید رضا روی ت...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان هلگورد - پارت 119
هلگورد به فرشته تعارف کرد که روی ایوان بیاید. فرشته دامن مانتوی طوسیاش را بالا گرفت تا روی پلهها زمین نخورد. روبهروی هلگورد ایستاد. بااینکه بار اولی نبود که او را میدید، ولی هر دفعه که اینطور جلوی او قرار میگرفت، از قد بلند او نفسش بند میآمد. هلگورد نگاهی به لباسهای فرشته انداخت و گفت: ص...
بروزرسانی در : ۵ ساعت پیش
