دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه و ترسناک هلگورد اثر آرزو مهاجر

رمان هلگورد

  • زبان فارسی
  • 64.7K 👁
  • 201 ❤️
  • 1.8K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه هلگورد

هِلگورد...قصه‌ای که به آن انگ افسانه زدند تا همگان آن را فراموش کنند! عاشقانه‌ای پررمز و راز که تا به اینجا هیچکس نتوانست راز آن را کشف کند. داستان ما پیچیده در دو قوم بزرگ کُرد هست. در یک روستای بسیار زیبا و فوق‌العاده مرموز جنگلی و کُردنشین به نام «هِلموت» در مازندران. داستان از اونجایی شروع می‌شه که نویسنده‌ای وارد یک تیمارستان می‌شه و اونجا بهش می‌گن دختربسیار زیبا و هنرمندی اینجاست که یه داستان عاشقونه و خیلی عجیبی برای تعریف کردن داره. «فرشته» زیباترین دختر اون تیمارستان که به تشخیص دکترها دچار اسکیزوفرنی(عدم تشخیص توهم از واقعیت) هست، و تمام اتاقش تا سقف پر از نقاشی‌های عجیب و غریبه. فرشته نوه ی خانِ یکی از دوطایفه ی بزرگِ کُرد در روستای هلموت بوده و عاشق جگلبان مرموزی به نام هِلگورد می‌شه که پسردایی فرشته رو به قتل رسونده. درباره ی هِلگورد شایعات عجیب و ترسناکی وجود داره؛ مثلاً این که هلگورد یک نزول‌خور وقمارباز حرفه‌ای بوده، مردم از هلگورد فرار می‌کنن، نفرینش می‌کنن و به خونه ی هلگورد لقب «قصر جهنم» دادن چون می‌گن که شب‌ها ازش صدای جیغ و ناله ی موجوداتی میاد که دیده نمی‌شن! سوال‌های عجیبی هست که کسی کشفش نکرده؛ چرا به خونه ی هلگورد می‌گن «قصرجهنم»؟ اون صداهایی که از خونه‌اش میاد چی هستن؟ چرا همه نفرینش می‌کنن؟ و از همه مهم‌تر، چرا فرشته به تیمارستان فرستاده شده؟ آیا اون واقعاً دیوانه‌ست یا حقیقت چیز دیگریست؟

پارت اول

اثری که می‌خوانید، یک اثر سوررئال است، فراواقعیت. اما حقایقی را در آن پنهان کرده‌ام. اینکه چه میزان از این داستان راست است، بر عهدۀ خواننده‌ام می‌گذارم. صد‌در‌صد حقایقی لا‌به‌لای داستان هست، اما اندازه‌ و مقدارش را نمی‌گویم. شاید ده درصد، شاید سی درصد، شاید هم تمامش... نمی‌گویم.
وَ این‌ رازی‌ است که برای خودم باقی می‌ماند.
«آنهایی که با شجاعت جانی را نجات می‌دهند و در آتش شجاعتشان می‌سوزند، مثل گلی می‌شکفند. من تو را صورتْ‌شکفته می‌نامم.»
پلک‌هایم را می‌گشایم
رد خون را می‌ربایم
نیشخندم تو را می‌ترساند
زیرا من گرگ آلفایم
در سایه‌ها می‌رقصم
بی‌قلاده و بی‌رئیسم
من از هیچ‌چیز نمی‌ترسم
شکست‌ناپذیرم
این فوق‌العاده است
شکار دزدی، ترس و لاشخوری ساده است
من به‌خاطرت می‌جنگم
جنگ، خاصِ حلال‌زاده است
من کابوس زندۀ بیشه‌زارم
تو فرشتۀ ممنوعه‌ای که او را ندارم
تسلیم نخواهم شد
توبۀ گرگ مرگ است
من که تا سحر با یک چشم باز بیدارم
طلسمم را بشکن
این اجازه را می‌دهم
با تو التیام می‌یابم
فرشته‌ای یا مرهم؟
من گرگ نیستم
اما شکارم تویی
مرا ببوس و رهایم کن
از این افسون درهم.
«آرزو مهاجر»
تقدیم به همۀ صورتْ‌شِکُفتِگان عزیز 
فصل اول
عرق‌ریزان می‌دوید و موهای بلوند و بلندش از زیر و اطراف شال در هوا پرپر شده بود. اما حتی اگر یوسین‌بولت، سریع‌ترین انسان جهان هم بود، باز هم نمی‌توانست با سرعت یک ماشین برابری کند، آن‌هم ماشین شاه‌صمدی سیریش.
اتومبیل جلوی پایش ترمز کرد و مجبور شد بایستد. شاه‌صمدی و دو تا از آدم‌هایش پیاده شدند. شاه‌صمدی لب‌هایش را زیر سبیل سیاهش به هم مالید و گفت: به‌به! خانوم‌خانوما! نصف‌شبی راه گم کردی خوشگله؟!
در آن شب سرد اگر چیزی ترسناک‌تر از گرگ وجود داشت، یقیناً همین مرد بود. سرتاپای فرشته رعشه گرفته بود وقتی جواب داد: چی می‌خوای از‌ جون من؟ اینجا هم ولم نمی‌کنی کچلِ سیریش؟
شاه‌صمدی درِ ماشین را بست و گفت: ‌ای بابا! چرا این‌قدر عصبانی هستی تو؟ من ازت خواستگاری کردم. مگه خواستگاری جرمه؟
ـ مرتیکۀ پیر خرفت! برو فکر شعر روی سنگ قبرت باش. دست از سر من بردار.
ـ آخ می‌میرم برای بانمک بودنت، جوجوی خوشگل من!
ـ خاک بر سرت کنم پیر سگ چندش! برو بمیر.
ـ الآن مشکل تو سن‌وسال منه؟
ـ تو چقدر پررویی. بابام ر‌و انداختی گوشۀ هلفدونی، توقع داری بیام عروست بشم؟ برو گمشو. دست از سرم بردار حیوون!
شاه‌صمدی دستی به سر طاسش کشید و گفت: دخترجون! یواش. من خواستگارتم. آخه این رسمشه؟
از شدتِ نوسانی که سروصورتِ سرخ‌شدۀ فرشته به‌خاطر عصبانیت پیدا کرده بود، شال دوباره از سرش افتاد و زیباییِ موهای طلایی‌اش هوش از سر شاه‌صمدی ربود. فرشته، که فک پایینش جنگ‌طلبانه جلو آمده بود، شالش را محکم پیش کشید و گفت: من نخوام توی ناکس خواستگار من باشی کی رو باید ببینم؟ مگه ازدواج زوریه؟ نمی‌خوام زن توی نامرد فرصت‌طلب بشم. از بچه‌هات که هم‌سن‌وسال منن شرم کن.
شاه‌صمدی گردن‌ کلفتش را کج کرد و با مهربانی گفت: لج نکن دختر! هم بدهی بابات‌ رو می‌بخشم، هم تو خوشبخت می‌شی. خونه و زمین می‌زنم به نامت. سرتاپات‌ رو طلا می‌گیرم. چی از این بهتر؟ دیگه چی می‌خوای؟
فرشته سراپای او را با نفرت از نظر گذراند و جواب داد: حاضرم سرتاپای منو گِل بگیرن و فقط یه قبر دومتری به نامم باشه، ولی توی پول و طلاهای تو نخوابم. برو به درک!
روستای لعنتی آن شب مثل کویر خلوت شده بود. محض رضای خدا یک موجود زنده آن‌طرف گز نمی‌کرد. با شرشر بارانی که داشت شدت می‌گرفت، احتمال دیدن آدمیزاد به صفر می‌رسید. شاه‌صمدی دست‌هایش را باز کرد و گفت: این‌همه خودخواهی درسته؟ بابای بدبختت توی زندون بین کلی آدم ناجور باید سال‌های سال بپوسه. یه دختر بیست‌و‌سه‌ساله، تک‌وتنها، میون این جامعۀ هفت‌خط؟
ـ تو هم یکی از همون هفت‌خط‌های این جامعه که می‌گی هستی. بابامه،‌ جونمم براش می‌دم و هر کاری لازم باشه می‌کنم تا از زندون بکشمش بیرون، ولی آدمی هم نیستم که فداکاری بی‌جهت و احمقانه انجام بدم. وقتی می‌تونم هم بابام ر‌و بکشم بیرون و هم دیگه ریخت تو رو نبینم، چراکه نه؟ ببین شاه‌صمدی! اون گوش‌های کَرت‌ رو باز کن. اینجا روستای پدربزرگ مادریمه. پدربزرگم خان طایفۀ کردافشاره. جیغ بزنم یک روستا کُردِ غیرتی ریختن سرت. بدجایی اومدی.
شاه‌صمدی دور خودش چرخید و به همه‌طرف اشاره کرد.
ـ من که چیزی نمی‌بینم. این دور‌و‌بر که فقط باغ و دار‌و‌درخت هست. تا داد‌و‌بیدادت توی این بارون به گوش کسی برسه، ما دو تا شهر از اینجا دور شدیم. بچه‌ها ببرینش توی ماشین.
فرشته فقط یک پیچ تا میدان اصلی و خانۀ پدربزرگش، آسو، فاصله داشت. همین‌که چرخید تا فرار کند، پایش روی آسفالت خیس سر خورد و به‌ روی زمین افتاد. مردهای شاه‌صمدی او را محکم گرفتند.
مرد اولی از پشت، دست‌هایش را دور شکم او حلقه کرد و از زمین بلندش کرد. مرد دومی فوری چسبی از جیبش درآورد و دور دهان فرشته را با بی‌رحمی چسب‌پیچ کرد. بعد دخترک را مثل خرگوش شکار‌شده روی دوشش انداخت و به‌سمت ماشین شتافتند. غیر از این دو نفر که صندلی عقب نشسته بودند و فرشته را از دو طرف مهار می‌کردند، راننده‌ای نیز در ماشین انتظار می‌کشید. راننده به‌محض نشستن شاه‌صمدی روی صندلی شاگرد با گاز شدیدی ماشین را به حرکت درآورد و ازآنجا دور شد.
فرشته خودش را تکان می‌داد و جیغش از زیر لایۀ ضخیم چسب در سر خودش پژواک می‌شد و جمجمه‌اش از جیغ‌های خودش درد می‌گرفت، اما هرچه زور می‌زد فقط تن و بدنش بیشتر به دست‌و‌پای مردها کشیده می‌شد. یکی از مردها صبرش ته کشید و تیغۀ تیز چاقو را روی پوست نازک و لطیف گلویش گذاشت. فرشته با چشمان بیرون‌زده از اینکه گلویش شکاف بخورد و خون از آن جاری شود، بی‌صدا در خودش مچاله شد.
آن‌قدر دور شده بودند که یقین داشت به آن سر روستا رسیده‌اند. چرخید و از شیشۀ عقب با حسرت نگاه کرد که چطور از خانۀ امن آسو دور می‌شود. اگر کمی تندتر دویده بود به میدان اصلی می‌رسید. شاه‌صمدی به راننده اخطار داد: اصغر! حواست باشه، این مه لعنتی دیدو تار کرده.
ـ حواسم هست آقا! خیالت جمع.
ماشین تکان محکمی‌خورد و شاه‌صمدی داشبورد را چسبید.
ـ یواش‌تر برو حیوون! مگه کوری همه‌جا رو مه گرفته؟
اصغر، درحالی‌که با حالتی هیستریک فرمان را هدایت می‌کرد، داد زد: مه لعنتی نمی‌ذاره هیچی ببینم. یا ابوالفضل!
با ترمزی ناگهانی هر پنج نفر به جلو پرتاب شدند. فرشته و دو مردی که کنارش نشسته بودند محکم به صندلی‌های جلو کوبیده شدند. مردها شروع کردند به فحش دادن. شاه‌صمدی شانۀ اصغر را هل داد و گفت: چته وحشی؟! چه خبرته؟
اصغر با دست به آسفالتی که با اندک نورِ چراغ ماشین روشن شده بود اشاره کرد.
ـ این دیگه چه کوفتیه راه‌ رو بسته؟ گرگه؟
همه سرشان را جلو بردند. از میان ابرهای مه، که مانند ارواحی سرگردان می‌خزیدند، هیولای سیاهی روی آسفالت جاده ظاهر شده بود. اصغر چند بار بوق زد، اما حیوان حتی گوش‌هایش را هم تکان نداد، چه برسد به اینکه کنار برود. چشم‌هایش مثل نورافکن برق می‌زد. اصغر گفت: آقا! ببینش. خیلی گنده‌ست. مثل اینکه گاوه.
شاه‌صمدی محکم به پس کلۀ مرد کوبید و با خشم گفت: گاو تویی که نمی‌فهمی همچین حیوون اهلی و گنده‌ای این وقت شب نمی‌آد وسط آسفالت. اون هم توی این مه و بارون. چشم‌های کورت ر‌و واکن و به گوش‌ها و دُمش نگاه کن.
اصغر که با جابه‌جا کردن سرش تلاش می‌کرد ماهیت حیوان را در بازیِ محو و ماتِ مه تشخیص دهد، گفت: آخه مگه گرگ به این بزرگی هم داریم؟
قلب فرشته داشت از جا کنده می‌شد. حیوان از دور شباهت زیادی به گرگ داشت، ولی از گرگ خیلی بزرگ‌تر بود. یکی از مرد‌هایی که عقب نشسته بود گفت: بزن بهش می‌ره کنار.
شاه‌صمدی گرگ را دودستی نشانش داد.
ـ تو هم کور شدی؟ نمی‌بینی قدو‌قواره و هیکلِ خرس رو داره؟ بزنه بهش هم ماشین می‌پوکه و هم خودمون سقط می‌شیم.
همین‌طور که مردها درحال بحث کردن بودند، هیولای سیاه با دورخیزی قدرتمندانه به ماشین حمله کرد و با پرشی بلند و سنگین روی کاپوت فرود آمد و ماشین زیر وزن سنگینش چنان تکانی خورد که تخم چشم‌های فرشته درد گرفت. از شدت ضربه، کاپوت مثل دَرِ قوطی رُب له شد و فرورفت و شیشۀ جلو را پودر کرد. مردها همه با هم فریاد کشیدند.
آنجا بود که پوزۀ کف‌آلود گرگ، مثل شخصی که با حالتی تهدیدآمیز سرش را کج کرده و به شکار می‌نگرد، از شیشۀ شکستۀ جلو داخل آمد و با چشمان نقره‌ای وحشی‌اش مردها را بررسی کرد. مثل اینکه دنبال شخص خاصی می‌گشت. چشمش که به چشم‌های فرشته افتاد، آرواره‌های کف‌آلودش را باز کرد و چنان نعرۀ طولانی و سنگینی از اعماق وجودش کشید که هر چهار مرد مثل زن‌های جن‌دیده جیغ کشیدند و از ترس به صندلی چسبیدند. آرواره‌های گرگ این‌قدر بزرگ و نعره‌اش این‌قدر محکم بود که به هیولا می‌مانست تا گرگ. مغز فرشته در جمجمه جابه‌جا شد و انگار این فکر از چشمانش بیرون زد: «مگه گرگ‌ها هم نعره می‌کشن؟»

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

توجه کنید :

این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

نظرات رمان هلگورد
  • اکرم بانو

    در پارت 300

    وای اینادیگه چین؟ینی بسم الله هم بگه نمیرن؟یاخدا

    ۲۱ ساعت پیش
  • نیلوفر آبی

    در پارت 301

    وای خدای من چه بلائی سرش میاد رمانتون قشنگه خسته نباشید واقعا

    دیروز
  • میم

    در پارت 301

    وای حالم بهم خورد، روح عفونتی دیگه چی بود،فرشته هنوز نمی دونه چه جونورایی پشت درن وگرنه سکته می کرد 😱🙏🏻

    دیروز
  • Jolia

    در پارت 301

    یا حضرت عباس، باورم نمیشد این رمان ترسناکه تا این دارو خوندم😐🤐🤐😫😭🫠

    دیروز
  • دریا

    در پارت 261

    میبینم جناب جنگلبان هنوز نیومده داره روی بعضیا تاثیرات خودشو میذاره!!لبخند تمسخرآلود هلگوری؟!😂😂

    ۲ روز پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    عالی بود🤣🤣🤣🤣🤣

    دیروز
  • زهرا

    در پارت 540

    عالی بود عزیزم ببخشید عضویت سکه ای و وی ای پی فرق دارن ؟

    دیروز
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    اره عزیزم. وی ای پی هرروز پارت داری ولی سکه ای باید سکه کسب کنی و پارت برای چند روز برات باز میمونه باز بسته میشه

    دیروز
  • دریا

    در پارت 302

    میخواستم بگم به خاطر رفتن پیش زلدا انگار که خودشو به این موجودات نشون داده و الان دنبال اذیت کردنش هستند،ولی یادم اومد قبل تر هم در تراسش باز شد بدون هیچ دلیلی و وقتی رفت بیرون اون گربه ی همیشگی رو فقط دید😶

    دیروز
  • آیما

    در پارت 190

    به نظر من که قبول میکنه و باعث میشه ارتباط شون یه قدم نزدیک تر بشه

    دیروز
  • دریا

    در پارت 281

    من هم همین نظر رو دارم نازگل جان،منم همین طور😌😉

    ۲ روز پیش
  • دریا

    در پارت 121

    نازگل راست میگفت..اخه کی میتونه خوشگلی فرشته رو ببینه و ازش بگذره حتی اگه هلگورد باشه🙂 ↔️🫣

    ۲ روز پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    بخداااا عکسشو تو ک..انالم گذاشتم همه مبهوو.ت شدن

    ۲ روز پیش
  • لیلا-

    در پارت 280

    جدا اگه هلگورد با زلدا دستش تویه کاسه میبود حسابی ناامید میشدم، الان خوشحالم ازین حضور بتمن مانندش😌😂

    ۲ روز پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    بتمن🤣🤣🤣🤣

    ۲ روز پیش
  • دریا

    در پارت 200

    کی حسود تر از زن دایی فهیمه برای فرشته؟🤦 ♀️

    ۲ روز پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    واقعااا

    ۲ روز پیش
  • نیلوفر ابی

    در پارت 280

    هلگورد گرگینه ست والفا وای چه خوب از فرشته دفاع کرد نازگل عمرابتونه راز نگه داره ممنون بخاطر رمان زیباتون خسته نباشید خدا قوت سلامت باشید موفق

    ۲ روز پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    قربونت برم ولی گرگینه نداریم توی این رمان. گرگینه یه چیز تخیلیه.

    ۲ روز پیش
  • دریا

    در پارت 21

    چقدر توصیفات زیبا و به جایی داشتید جوری که کاملا حس کردم خودمم وسط داستانم✨️👌

    ۲ روز پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    ❤️😍

    ۲ روز پیش
  • نیلوفر آبی

    در پارت 290

    کار زلدا لعنتی وای بیچاره فرشته خیلی خیلی قشنگ بود ممنون خسته نباشید واقعا

    ۲ روز پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    😍❤️

    ۲ روز پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟