خلاصه رمان هلگورد
هِلگورد...قصهای که به آن انگ افسانه زدند تا همگان آن را فراموش کنند! عاشقانهای پررمز و راز که تا به اینجا هیچکس نتوانست راز آن را کشف کند. داستان ما پیچیده در دو قوم بزرگ کُرد هست. در یک روستای بسیار زیبا و فوقالعاده مرموز جنگلی و کُردنشین به نام «هِلموت» در مازندران. داستان از اونجایی شروع میشه که نویسندهای وارد یک تیمارستان میشه و اونجا بهش میگن دختربسیار زیبا و هنرمندی اینجاست که یه داستان عاشقونه و خیلی عجیبی برای تعریف کردن داره. «فرشته» زیباترین دختر اون تیمارستان که به تشخیص دکترها دچار اسکیزوفرنی(عدم تشخیص توهم از واقعیت) هست، و تمام اتاقش تا سقف پر از نقاشیهای عجیب و غریبه. فرشته نوه ی خانِ یکی از دوطایفه ی بزرگِ کُرد در روستای هلموت بوده و عاشق جگلبان مرموزی به نام هِلگورد میشه که پسردایی فرشته رو به قتل رسونده. درباره ی هِلگورد شایعات عجیب و ترسناکی وجود داره؛ مثلاً این که هلگورد یک نزولخور وقمارباز حرفهای بوده، مردم از هلگورد فرار میکنن، نفرینش میکنن و به خونه ی هلگورد لقب «قصر جهنم» دادن چون میگن که شبها ازش صدای جیغ و ناله ی موجوداتی میاد که دیده نمیشن! سوالهای عجیبی هست که کسی کشفش نکرده؛ چرا به خونه ی هلگورد میگن «قصرجهنم»؟ اون صداهایی که از خونهاش میاد چی هستن؟ چرا همه نفرینش میکنن؟ و از همه مهمتر، چرا فرشته به تیمارستان فرستاده شده؟ آیا اون واقعاً دیوانهست یا حقیقت چیز دیگریست؟
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان هلگورد - پارت 79
ـ خودت چی فکر میکنی؟ فرشته دستان استخوانیاش را به هم فشار داد. ـ من فکر میکنم یه چیزهایی در مورد هلگورد عجیبه، ولی قبول اینکه نفرینشده برام خندهداره. ولی ته دلش وقتی که یاد زور هلگورد میافتاد، یاد خشمش که عجیب ترسناک بود، یاد عکسالعملش لحظهای که جلویش قرآن خواند، بدنش میلرزید. مثل اینکه...
بروزرسانی در : ۱۹ ثانیه پیش
-
رمان هلگورد - پارت 78
ـ احضار درجۀ یک مخصوص استادان و مدیومهای خیلی قویه و افراد عادی توانایی برقراری این نوع احضار رو ندارن. در این نوع احضار، احضارکنندهها معمولاً بیش از دو نفر نیستن و جنی هم که احضار میکنن در فاصلۀ چند قدمی و با صورت حقیقی خودش میبینن. البته ناگفته نمونه که برای هرکدوم از این مراحل باید دوره و ...
بروزرسانی در : ۲۴ ساعت پیش
-
رمان هلگورد - پارت 77
فرشته که استکان چای را به دهانش نزدیک کرده بود آن را عقب کشید و گفت: صبر کنین! پس پولی که قرار بود بهعنوان دستمزد نقاشی به من بده تا پدرم رو آزاد کنم پول همین ماشینشه. وای! آخه به چه انگیزهای باید این کارو بکنه؟! اینهمه پول رو در قبال چند تا نقاشی معمولی به من بده؟ چرا؟ سید رضا اندکی مکث کر...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 76
حامد کمی پایینتر از مسجد فرشته را پیاده کرد. از نماز ظهر خیلی گذشته بود و سید رضا، روحانی روستا، تازه داشت با چند نفر از مسجد درمیآمد. از جوان بودن جمع متوجه شد حتماً کلاسی چیزی با همدیگر در مسجد داشتند. فرشته خودش را به او رساند و صدایش زد: سید؟! سید؟! سید رضا چرخید و تا او را دید حالت چهرها...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
برای قدردانی از همراهی شما، هر هفته 3 پارت از رمان شنبهها ، دوشنبهها و چهارشنبهها به صورت رایگان منتشر میشود. از مطالعهی آنها لذت ببرید!
Nargess
در پارت 430اینکه اینه هارو به خاطر سوختگی روی صورتش میشکنه رو فعکک نکنم 🤭🫢
۸ ساعت پیشنیلوفر آبی
در پارت 430عالی بود ممنون خسته نباشید واقعا زیبا بود این پارت
۱۳ ساعت پیشمیم
در پارت 431وای،باید دوباره همونطور اتاقو تاریک می کرد،اون دیگه چه صندلی وحشتناکی بود،فرشته اینقدر شیفته تیپ و رفتارش شده که چیزای دیگه نه می خواد نه باورش می شه،حتی اگه خودش اعتراف کنه 😱😮🙏🏻
۱۴ ساعت پیشمعصومه
در پارت 780میگم سید رضا فکر کنم دنبال کنابه باشه نمیدونم به اینکه روحانی خیلی خوبه شک دارم شاید ذاتش خوب باشه ولی نمیدونم چرا
۱۹ ساعت پیشاکرم بانو
در پارت 432هلگورد: انقدکه اینجادرخطری،بیرون نیستی .فرشته:ای بابا۴تاجن وگرگ گنده و عقرب خشک شده ک این حرفارو نداره🤦🤦🫣🫣
۲۱ ساعت پیشفاطمه
در پارت 780کمهه😔کاش دوسه ماه بعد می دیدم این رمانو
۲۴ ساعت پیشپری
در پارت 421ماشالا هزار ماشالا جنا هم گیتار زدن یاد گرفتن😂👌
۲ روز پیشمعصومه
در پارت 770رمانش عالیه خواننده جذب میشه آدم خوشش میاد واستان و دنبال کنه .امیدوارم پایان خوبی داشته باشه هرچند اولش غمگینه یا چند جمله یه بارش بنطرم همینکه خواننده نمیتونه حدس بزنه آخرش چی میشه داستان و جذاب کرده
۲ روز پیشمیم
در پارت 421وای،فروغ که از خونه ترسناکتره،کی گیتار می زد،چرا تو تاریکی،هلگورد چه مشکلی با آینه ها داره؟؟😱😮
۳ روز پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
فروع😂😂😂😂
۲ روز پیشاکرم بانو
در پارت 421خوبه جن ها هم همراه جامعه پیشرفت کردن گیتار یاد گرفتن😂😂
۲ روز پیشمبینا
در پارت 421عالی و جذاب
۲ روز پیشنیلوفر آبی
در پارت 421معرکه ست واقعا خسته نباشید ممنون
۳ روز پیشNargess
در پارت 421خدا رحم کنه فک کنم هلگورد توی آینه اون روی گرگش رو میبینه یا یه چیزی میبینه که شاید اذیت میشه برای همین شکسته اونارو بعد اونی هم که گیتار میزد فعک کنم هلگورد،نبوده یکی از همین جنا بوده گیتار زدنم همون جن یاد هلگورد داده😂🤣
۳ روز پیشفاطمه
0وای وای من هلگوردو تو خواب دیدم که همو بغل کرده بودیم صورته سوختشو میکشید به صورتم 🫠😂🥰🤤
۳ روز پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
چشمم روشن😂
۳ روز پیش

مبینا
در پارت 430هعی حیف که صورتش سوخته