دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه و ترسناک هلگورد اثر آرزو مهاجر

رمان هلگورد

  • زبان فارسی
  • 96.6K 👁
  • 262 ❤️
  • 2.3K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

هِلگورد...قصه‌ای که به آن انگ افسانه زدند تا همگان آن را فراموش کنند! عاشقانه‌ای پررمز و راز که تا به اینجا هیچکس نتوانست راز آن را کشف کند. داستان ما پیچیده در دو قوم بزرگ کُرد هست. در یک روستای بسیار زیبا و فوق‌العاده مرموز جنگلی و کُردنشین به نام «هِلموت» در مازندران. داستان از اونجایی شروع می‌شه که نویسنده‌ای وارد یک تیمارستان می‌شه و اونجا بهش می‌گن دختربسیار زیبا و هنرمندی اینجاست که یه داستان عاشقونه و خیلی عجیبی برای تعریف کردن داره. «فرشته» زیباترین دختر اون تیمارستان که به تشخیص دکترها دچار اسکیزوفرنی(عدم تشخیص توهم از واقعیت) هست، و تمام اتاقش تا سقف پر از نقاشی‌های عجیب و غریبه. فرشته نوه ی خانِ یکی از دوطایفه ی بزرگِ کُرد در روستای هلموت بوده و عاشق جگلبان مرموزی به نام هِلگورد می‌شه که پسردایی فرشته رو به قتل رسونده. درباره ی هِلگورد شایعات عجیب و ترسناکی وجود داره؛ مثلاً این که هلگورد یک نزول‌خور وقمارباز حرفه‌ای بوده، مردم از هلگورد فرار می‌کنن، نفرینش می‌کنن و به خونه ی هلگورد لقب «قصر جهنم» دادن چون می‌گن که شب‌ها ازش صدای جیغ و ناله ی موجوداتی میاد که دیده نمی‌شن! سوال‌های عجیبی هست که کسی کشفش نکرده؛ چرا به خونه ی هلگورد می‌گن «قصرجهنم»؟ اون صداهایی که از خونه‌اش میاد چی هستن؟ چرا همه نفرینش می‌کنن؟ و از همه مهم‌تر، چرا فرشته به تیمارستان فرستاده شده؟ آیا اون واقعاً دیوانه‌ست یا حقیقت چیز دیگریست؟

پارت اول

اثری که می‌خوانید، یک اثر سوررئال است، فراواقعیت. اما حقایقی را در آن پنهان کرده‌ام. اینکه چه میزان از این داستان راست است، بر عهدۀ خواننده‌ام می‌گذارم. صد‌در‌صد حقایقی لا‌به‌لای داستان هست، اما اندازه‌ و مقدارش را نمی‌گویم. شاید ده درصد، شاید سی درصد، شاید هم تمامش... نمی‌گویم.
وَ این‌ رازی‌ است که برای خودم باقی می‌ماند.
«آنهایی که با شجاعت جانی را نجات می‌دهند و در آتش شجاعتشان می‌سوزند، مثل گلی می‌شکفند. من تو را صورتْ‌شکفته می‌نامم.»
پلک‌هایم را می‌گشایم
رد خون را می‌ربایم
نیشخندم تو را می‌ترساند
زیرا من گرگ آلفایم
در سایه‌ها می‌رقصم
بی‌قلاده و بی‌رئیسم
من از هیچ‌چیز نمی‌ترسم
شکست‌ناپذیرم
این فوق‌العاده است
شکار دزدی، ترس و لاشخوری ساده است
من به‌خاطرت می‌جنگم
جنگ، خاصِ حلال‌زاده است
من کابوس زندۀ بیشه‌زارم
تو فرشتۀ ممنوعه‌ای که او را ندارم
تسلیم نخواهم شد
توبۀ گرگ مرگ است
من که تا سحر با یک چشم باز بیدارم
طلسمم را بشکن
این اجازه را می‌دهم
با تو التیام می‌یابم
فرشته‌ای یا مرهم؟
من گرگ نیستم
اما شکارم تویی
مرا ببوس و رهایم کن
از این افسون درهم.
«آرزو مهاجر»
تقدیم به همۀ صورتْ‌شِکُفتِگان عزیز 
فصل اول
عرق‌ریزان می‌دوید و موهای بلوند و بلندش از زیر و اطراف شال در هوا پرپر شده بود. اما حتی اگر یوسین‌بولت، سریع‌ترین انسان جهان هم بود، باز هم نمی‌توانست با سرعت یک ماشین برابری کند، آن‌هم ماشین شاه‌صمدی سیریش.
اتومبیل جلوی پایش ترمز کرد و مجبور شد بایستد. شاه‌صمدی و دو تا از آدم‌هایش پیاده شدند. شاه‌صمدی لب‌هایش را زیر سبیل سیاهش به هم مالید و گفت: به‌به! خانوم‌خانوما! نصف‌شبی راه گم کردی خوشگله؟!
در آن شب سرد اگر چیزی ترسناک‌تر از گرگ وجود داشت، یقیناً همین مرد بود. سرتاپای فرشته رعشه گرفته بود وقتی جواب داد: چی می‌خوای از‌ جون من؟ اینجا هم ولم نمی‌کنی کچلِ سیریش؟
شاه‌صمدی درِ ماشین را بست و گفت: ‌ای بابا! چرا این‌قدر عصبانی هستی تو؟ من ازت خواستگاری کردم. مگه خواستگاری جرمه؟
ـ مرتیکۀ پیر خرفت! برو فکر شعر روی سنگ قبرت باش. دست از سر من بردار.
ـ آخ می‌میرم برای بانمک بودنت، جوجوی خوشگل من!
ـ خاک بر سرت کنم پیر سگ چندش! برو بمیر.
ـ الآن مشکل تو سن‌وسال منه؟
ـ تو چقدر پررویی. بابام ر‌و انداختی گوشۀ هلفدونی، توقع داری بیام عروست بشم؟ برو گمشو. دست از سرم بردار حیوون!
شاه‌صمدی دستی به سر طاسش کشید و گفت: دخترجون! یواش. من خواستگارتم. آخه این رسمشه؟
از شدتِ نوسانی که سروصورتِ سرخ‌شدۀ فرشته به‌خاطر عصبانیت پیدا کرده بود، شال دوباره از سرش افتاد و زیباییِ موهای طلایی‌اش هوش از سر شاه‌صمدی ربود. فرشته، که فک پایینش جنگ‌طلبانه جلو آمده بود، شالش را محکم پیش کشید و گفت: من نخوام توی ناکس خواستگار من باشی کی رو باید ببینم؟ مگه ازدواج زوریه؟ نمی‌خوام زن توی نامرد فرصت‌طلب بشم. از بچه‌هات که هم‌سن‌وسال منن شرم کن.
شاه‌صمدی گردن‌ کلفتش را کج کرد و با مهربانی گفت: لج نکن دختر! هم بدهی بابات‌ رو می‌بخشم، هم تو خوشبخت می‌شی. خونه و زمین می‌زنم به نامت. سرتاپات‌ رو طلا می‌گیرم. چی از این بهتر؟ دیگه چی می‌خوای؟
فرشته سراپای او را با نفرت از نظر گذراند و جواب داد: حاضرم سرتاپای منو گِل بگیرن و فقط یه قبر دومتری به نامم باشه، ولی توی پول و طلاهای تو نخوابم. برو به درک!
روستای لعنتی آن شب مثل کویر خلوت شده بود. محض رضای خدا یک موجود زنده آن‌طرف گز نمی‌کرد. با شرشر بارانی که داشت شدت می‌گرفت، احتمال دیدن آدمیزاد به صفر می‌رسید. شاه‌صمدی دست‌هایش را باز کرد و گفت: این‌همه خودخواهی درسته؟ بابای بدبختت توی زندون بین کلی آدم ناجور باید سال‌های سال بپوسه. یه دختر بیست‌و‌سه‌ساله، تک‌وتنها، میون این جامعۀ هفت‌خط؟
ـ تو هم یکی از همون هفت‌خط‌های این جامعه که می‌گی هستی. بابامه،‌ جونمم براش می‌دم و هر کاری لازم باشه می‌کنم تا از زندون بکشمش بیرون، ولی آدمی هم نیستم که فداکاری بی‌جهت و احمقانه انجام بدم. وقتی می‌تونم هم بابام ر‌و بکشم بیرون و هم دیگه ریخت تو رو نبینم، چراکه نه؟ ببین شاه‌صمدی! اون گوش‌های کَرت‌ رو باز کن. اینجا روستای پدربزرگ مادریمه. پدربزرگم خان طایفۀ کردافشاره. جیغ بزنم یک روستا کُردِ غیرتی ریختن سرت. بدجایی اومدی.
شاه‌صمدی دور خودش چرخید و به همه‌طرف اشاره کرد.
ـ من که چیزی نمی‌بینم. این دور‌و‌بر که فقط باغ و دار‌و‌درخت هست. تا داد‌و‌بیدادت توی این بارون به گوش کسی برسه، ما دو تا شهر از اینجا دور شدیم. بچه‌ها ببرینش توی ماشین.
فرشته فقط یک پیچ تا میدان اصلی و خانۀ پدربزرگش، آسو، فاصله داشت. همین‌که چرخید تا فرار کند، پایش روی آسفالت خیس سر خورد و به‌ روی زمین افتاد. مردهای شاه‌صمدی او را محکم گرفتند.
مرد اولی از پشت، دست‌هایش را دور شکم او حلقه کرد و از زمین بلندش کرد. مرد دومی فوری چسبی از جیبش درآورد و دور دهان فرشته را با بی‌رحمی چسب‌پیچ کرد. بعد دخترک را مثل خرگوش شکار‌شده روی دوشش انداخت و به‌سمت ماشین شتافتند. غیر از این دو نفر که صندلی عقب نشسته بودند و فرشته را از دو طرف مهار می‌کردند، راننده‌ای نیز در ماشین انتظار می‌کشید. راننده به‌محض نشستن شاه‌صمدی روی صندلی شاگرد با گاز شدیدی ماشین را به حرکت درآورد و ازآنجا دور شد.
فرشته خودش را تکان می‌داد و جیغش از زیر لایۀ ضخیم چسب در سر خودش پژواک می‌شد و جمجمه‌اش از جیغ‌های خودش درد می‌گرفت، اما هرچه زور می‌زد فقط تن و بدنش بیشتر به دست‌و‌پای مردها کشیده می‌شد. یکی از مردها صبرش ته کشید و تیغۀ تیز چاقو را روی پوست نازک و لطیف گلویش گذاشت. فرشته با چشمان بیرون‌زده از اینکه گلویش شکاف بخورد و خون از آن جاری شود، بی‌صدا در خودش مچاله شد.
آن‌قدر دور شده بودند که یقین داشت به آن سر روستا رسیده‌اند. چرخید و از شیشۀ عقب با حسرت نگاه کرد که چطور از خانۀ امن آسو دور می‌شود. اگر کمی تندتر دویده بود به میدان اصلی می‌رسید. شاه‌صمدی به راننده اخطار داد: اصغر! حواست باشه، این مه لعنتی دیدو تار کرده.
ـ حواسم هست آقا! خیالت جمع.
ماشین تکان محکمی‌خورد و شاه‌صمدی داشبورد را چسبید.
ـ یواش‌تر برو حیوون! مگه کوری همه‌جا رو مه گرفته؟
اصغر، درحالی‌که با حالتی هیستریک فرمان را هدایت می‌کرد، داد زد: مه لعنتی نمی‌ذاره هیچی ببینم. یا ابوالفضل!
با ترمزی ناگهانی هر پنج نفر به جلو پرتاب شدند. فرشته و دو مردی که کنارش نشسته بودند محکم به صندلی‌های جلو کوبیده شدند. مردها شروع کردند به فحش دادن. شاه‌صمدی شانۀ اصغر را هل داد و گفت: چته وحشی؟! چه خبرته؟
اصغر با دست به آسفالتی که با اندک نورِ چراغ ماشین روشن شده بود اشاره کرد.
ـ این دیگه چه کوفتیه راه‌ رو بسته؟ گرگه؟
همه سرشان را جلو بردند. از میان ابرهای مه، که مانند ارواحی سرگردان می‌خزیدند، هیولای سیاهی روی آسفالت جاده ظاهر شده بود. اصغر چند بار بوق زد، اما حیوان حتی گوش‌هایش را هم تکان نداد، چه برسد به اینکه کنار برود. چشم‌هایش مثل نورافکن برق می‌زد. اصغر گفت: آقا! ببینش. خیلی گنده‌ست. مثل اینکه گاوه.
شاه‌صمدی محکم به پس کلۀ مرد کوبید و با خشم گفت: گاو تویی که نمی‌فهمی همچین حیوون اهلی و گنده‌ای این وقت شب نمی‌آد وسط آسفالت. اون هم توی این مه و بارون. چشم‌های کورت ر‌و واکن و به گوش‌ها و دُمش نگاه کن.
اصغر که با جابه‌جا کردن سرش تلاش می‌کرد ماهیت حیوان را در بازیِ محو و ماتِ مه تشخیص دهد، گفت: آخه مگه گرگ به این بزرگی هم داریم؟
قلب فرشته داشت از جا کنده می‌شد. حیوان از دور شباهت زیادی به گرگ داشت، ولی از گرگ خیلی بزرگ‌تر بود. یکی از مرد‌هایی که عقب نشسته بود گفت: بزن بهش می‌ره کنار.
شاه‌صمدی گرگ را دودستی نشانش داد.
ـ تو هم کور شدی؟ نمی‌بینی قدو‌قواره و هیکلِ خرس رو داره؟ بزنه بهش هم ماشین می‌پوکه و هم خودمون سقط می‌شیم.
همین‌طور که مردها درحال بحث کردن بودند، هیولای سیاه با دورخیزی قدرتمندانه به ماشین حمله کرد و با پرشی بلند و سنگین روی کاپوت فرود آمد و ماشین زیر وزن سنگینش چنان تکانی خورد که تخم چشم‌های فرشته درد گرفت. از شدت ضربه، کاپوت مثل دَرِ قوطی رُب له شد و فرورفت و شیشۀ جلو را پودر کرد. مردها همه با هم فریاد کشیدند.
آنجا بود که پوزۀ کف‌آلود گرگ، مثل شخصی که با حالتی تهدیدآمیز سرش را کج کرده و به شکار می‌نگرد، از شیشۀ شکستۀ جلو داخل آمد و با چشمان نقره‌ای وحشی‌اش مردها را بررسی کرد. مثل اینکه دنبال شخص خاصی می‌گشت. چشمش که به چشم‌های فرشته افتاد، آرواره‌های کف‌آلودش را باز کرد و چنان نعرۀ طولانی و سنگینی از اعماق وجودش کشید که هر چهار مرد مثل زن‌های جن‌دیده جیغ کشیدند و از ترس به صندلی چسبیدند. آرواره‌های گرگ این‌قدر بزرگ و نعره‌اش این‌قدر محکم بود که به هیولا می‌مانست تا گرگ. مغز فرشته در جمجمه جابه‌جا شد و انگار این فکر از چشمانش بیرون زد: «مگه گرگ‌ها هم نعره می‌کشن؟»

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

توجه کنید : این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

4.9 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 272 رای
5 ★
87%
4 ★
12%
3 ★
1%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان هلگورد

  • دریا

    در پارت 611

    فک کنم کار زلداس.خواسته نشونه براش بفرسته تا فرشته ترغیب بشه باهاش همکاری کنه.

    ۷ ساعت پیش
  • حدیث؟؟

    0

    واقعا بی نهایت منتظرم ببینم چه اتفاقاتی برای فرشته افتاده که در تیمارستان الان آرزو میگم خیلی مونده رمان تموم شه و به اون مرحله برسیمم؟؟

    ۱۲ ساعت پیش
  • حدیث‌؟؟

    0

    بهترین بود عالی بود فقط منتظرم هلگورد یه حرکتی بزنه برای سورن🤭 و اینکه واقعا در پارت قبلی خیلی ترسیدم و امیدوارم از این ترسناک تر نداشته باشه😬😂

    ۱۲ ساعت پیش
  • Jolia

    در پارت 610

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • سرو

    در پارت 1140

    فقط منتظرم ببینم این هلگورد چه خوابی برای سورن دیده

    ۱۴ ساعت پیش
  • نیلوفر ابی

    در پارت 610

    عالی بود ممنون خسته نباشید پارت زیبایی بود تشکر

    ۱۷ ساعت پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    😍❤️

    ۱۵ ساعت پیش
  • فن

    در پارت 610

    هلگورد یا زلدا؟

    ۱۸ ساعت پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 611

    هرکی که اینکارو کرد باعث شد حالا نقاشی هلگورد رو ببره

    ۱۸ ساعت پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 600

    چه چیزهایی درباره طلسم گفت،من نمیدونستم،عجب ادمایی پیدا میشن

    ۱۸ ساعت پیش
  • میم

    در پارت 611

    شاید کار هلگورده،شایدم اون موجودات که گفت با اسم خدا دود می شن،از حرفش بدشون اومده،ولی اگه نقاشی هلگوردو ببره فکر کنم برنده بشه 🤔🙏🏻

    ۲۰ ساعت پیش
  • فاطی

    در پارت 1130

    بی صبرانه منتظرم ببینم کراشم هلگورد جون میخواد با سورن چیکار کنه وایی

    ۲ روز پیش
  • فاطی

    در پارت 1120

    بیچاره فرشته دچار مشکلات شده بنظرم رو دعایی که پیدا کردن نباید خون خودش رو می ریخت اجنه دارن اذیتش میکنن

    ۳ روز پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    اره دقیقا

    ۲ روز پیش
  • Zeynab

    در پارت 600

    من هیچوقت به طلسم و جادوگری اعتقاد نداشتم میگفتم الکیه ولی واقعا اونایی که انجام میدن احمقن کاش عقلشون کار بندازن

    ۲ روز پیش
  • میم

    در پارت 601

    چقدر بی رحمی و پست فطرتی هست هم کار زلدا هم اونا که ازش تلسم می گیرن،هیچکدوم از این دلایلو نمی دونستم اما همیشه مخالفش بودم،چون معتقدم خود خدا گفته از رگ گردن به شما نزدیکترم چرا خواستمونو از خودش نخوایم و دست به دامان بندش بشیم،غیر اینکه خواستمون ناحق باشه 🤔🙏🏻

    ۳ روز پیش
  • نیلوفر ابی

    در پارت 601

    عالی بود ممنون خسته نباشید پارت زیبایی بود

    ۳ روز پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️