خلاصه رمان عاشقانه هلگورد
هِلگورد...قصهای که به آن انگ افسانه زدند تا همگان آن را فراموش کنند! عاشقانهای پررمز و راز که تا به اینجا هیچکس نتوانست راز آن را کشف کند. داستان ما پیچیده در دو قوم بزرگ کُرد هست. در یک روستای بسیار زیبا و فوقالعاده مرموز جنگلی و کُردنشین به نام «هِلموت» در مازندران. داستان از اونجایی شروع میشه که نویسندهای وارد یک تیمارستان میشه و اونجا بهش میگن دختربسیار زیبا و هنرمندی اینجاست که یه داستان عاشقونه و خیلی عجیبی برای تعریف کردن داره. «فرشته» زیباترین دختر اون تیمارستان که به تشخیص دکترها دچار اسکیزوفرنی(عدم تشخیص توهم از واقعیت) هست، و تمام اتاقش تا سقف پر از نقاشیهای عجیب و غریبه. فرشته نوه ی خانِ یکی از دوطایفه ی بزرگِ کُرد در روستای هلموت بوده و عاشق جگلبان مرموزی به نام هِلگورد میشه که پسردایی فرشته رو به قتل رسونده. درباره ی هِلگورد شایعات عجیب و ترسناکی وجود داره؛ مثلاً این که هلگورد یک نزولخور وقمارباز حرفهای بوده، مردم از هلگورد فرار میکنن، نفرینش میکنن و به خونه ی هلگورد لقب «قصر جهنم» دادن چون میگن که شبها ازش صدای جیغ و ناله ی موجوداتی میاد که دیده نمیشن! سوالهای عجیبی هست که کسی کشفش نکرده؛ چرا به خونه ی هلگورد میگن «قصرجهنم»؟ اون صداهایی که از خونهاش میاد چی هستن؟ چرا همه نفرینش میکنن؟ و از همه مهمتر، چرا فرشته به تیمارستان فرستاده شده؟ آیا اون واقعاً دیوانهست یا حقیقت چیز دیگریست؟
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان هلگورد - پارت 55
فرشته یک قدم پیش گذاشت و خودش را وسط انداخت. ـ شب چیه جانم؟! من یه دقیقه میرم از لونۀ مرغها میارم. گناه داره بندۀ خدا هوس کرده. هلگورد مثل پدری، که دخترش وسط مکالمۀ بزرگترها قاشق نشسته شده بود، سرش را کمی بهطرف او کج کرد، اما نگاهش نکرد و گفت: نمیخواد. بیرون خیلی سرده. یخ میزنید. ـ شنل شم...
بروزرسانی در : ۱۰ ساعت پیش
-
رمان هلگورد - پارت 54
فصل پانزدهم باز هم قوقولیقوقوی خروسِ داخل لانه فرشته را از خواب بیدار کرد. چشمانش را که باز کرد چند ثانیۀ اول موقعیت را تشخیص نداد و خیال کرد خروسِ خانۀ آسو است. بعد که چشمش به تصویر نیمهکارۀ حضرت علی روی دیوار افتاد حوادث، مثل کتاب، پیش چشمش ورق خورد. طوفان دیشب، دزدها، همنشینی او و هلگورد م...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان هلگورد - پارت 53
ـ راستی میخواستم یه چیزی برات تعریف کنم. این تکخالی که میگی، من توی جنگل دیدمش. قیافۀ هلگورد عوض شد. به جلو خم شد و گفت: تکخال رو دیدی؟ از نزدیک؟ ـ داشتم توی جنگل قدم میزدم، البته خیلی از جاده دور نشده بودم. اونجا دیدمش. هلگورد لیوان شیرش را روی عسلی گذاشت و گفت: بهت صدمه زد؟ ـ نه، نه. فقط...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 52
همینکه قدم بعدی را برداشت در گلخانه بهتندی باز شد و رفیقش گفت: بیا بریم. هلگورد برگشته. بجنب! فرشته با شنیدن این جمله گویی چهار تا جان به نصفهجانی که برایش باقی مانده بود اضافه شد. دزدها بهسرعت گلخانه و خانه را ترک کردند و داخل حیاط دویدند تا فرار کنند. فرشته از پنجرۀ گلخانه به داخل حیاط نگ...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
برای قدردانی از همراهی شما، هر هفته 3 پارت از رمان شنبهها ، دوشنبهها و چهارشنبهها به صورت رایگان منتشر میشود. از مطالعهی آنها لذت ببرید!
نیلوفر آبی
در پارت 301وای خدای من چه بلائی سرش میاد رمانتون قشنگه خسته نباشید واقعا
دیروزمیم
در پارت 301وای حالم بهم خورد، روح عفونتی دیگه چی بود،فرشته هنوز نمی دونه چه جونورایی پشت درن وگرنه سکته می کرد 😱🙏🏻
دیروزJolia
در پارت 301یا حضرت عباس، باورم نمیشد این رمان ترسناکه تا این دارو خوندم😐🤐🤐😫😭🫠
دیروزدریا
در پارت 261میبینم جناب جنگلبان هنوز نیومده داره روی بعضیا تاثیرات خودشو میذاره!!لبخند تمسخرآلود هلگوری؟!😂😂
۲ روز پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
عالی بود🤣🤣🤣🤣🤣
دیروززهرا
در پارت 540عالی بود عزیزم ببخشید عضویت سکه ای و وی ای پی فرق دارن ؟
دیروز
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
اره عزیزم. وی ای پی هرروز پارت داری ولی سکه ای باید سکه کسب کنی و پارت برای چند روز برات باز میمونه باز بسته میشه
دیروزدریا
در پارت 302میخواستم بگم به خاطر رفتن پیش زلدا انگار که خودشو به این موجودات نشون داده و الان دنبال اذیت کردنش هستند،ولی یادم اومد قبل تر هم در تراسش باز شد بدون هیچ دلیلی و وقتی رفت بیرون اون گربه ی همیشگی رو فقط دید😶
دیروزآیما
در پارت 190به نظر من که قبول میکنه و باعث میشه ارتباط شون یه قدم نزدیک تر بشه
دیروزدریا
در پارت 281من هم همین نظر رو دارم نازگل جان،منم همین طور😌😉
۲ روز پیشدریا
در پارت 121نازگل راست میگفت..اخه کی میتونه خوشگلی فرشته رو ببینه و ازش بگذره حتی اگه هلگورد باشه🙂 ↔️🫣
۲ روز پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
بخداااا عکسشو تو ک..انالم گذاشتم همه مبهوو.ت شدن
۲ روز پیشلیلا-
در پارت 280جدا اگه هلگورد با زلدا دستش تویه کاسه میبود حسابی ناامید میشدم، الان خوشحالم ازین حضور بتمن مانندش😌😂
۲ روز پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
بتمن🤣🤣🤣🤣
۲ روز پیشدریا
در پارت 200کی حسود تر از زن دایی فهیمه برای فرشته؟🤦 ♀️
۲ روز پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
واقعااا
۲ روز پیشنیلوفر ابی
در پارت 280هلگورد گرگینه ست والفا وای چه خوب از فرشته دفاع کرد نازگل عمرابتونه راز نگه داره ممنون بخاطر رمان زیباتون خسته نباشید خدا قوت سلامت باشید موفق
۲ روز پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
قربونت برم ولی گرگینه نداریم توی این رمان. گرگینه یه چیز تخیلیه.
۲ روز پیشدریا
در پارت 21چقدر توصیفات زیبا و به جایی داشتید جوری که کاملا حس کردم خودمم وسط داستانم✨️👌
۲ روز پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
❤️😍
۲ روز پیشنیلوفر آبی
در پارت 290کار زلدا لعنتی وای بیچاره فرشته خیلی خیلی قشنگ بود ممنون خسته نباشید واقعا
۲ روز پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
😍❤️
۲ روز پیش

اکرم بانو
در پارت 300وای اینادیگه چین؟ینی بسم الله هم بگه نمیرن؟یاخدا