لیست کلیه پارتهای رمان هلگورد : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 45
-
رمان هلگورد - پارت 1
اثری که میخوانید، یک اثر سوررئال است، فراواقعیت. اما حقایقی را در آن پنهان کردهام. اینکه چه میزان از این داستان راست است، بر عهدۀ خوانندهام میگذارم. صددرصد حقایقی لابهلای داستان هست، اما اندازه و مقدارش را نمیگویم. شاید ده درصد، شاید سی درصد، شاید هم تمامش... نمیگویم. وَ این رازی است...
بروزرسانی در : ۴۶ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 2
گرگ، یقۀ اصغر را به دندان گرفت و او را با زوری که فقط از گردن عضلانی حیوانِ عجیبی مثل خودش برمیآمد، از شیشۀ خردشدۀ جلو بیرون کشید و کف آسفالت پرت کرد. بعد بدون معطلی شاهصمدی فربه را که مثل دخترها جیغهای نازک میکشید به دندان کشید. وزن چربیهای شکم شاهصمدی او را به تقلا انداخت. شاهصمدی را روی...
بروزرسانی در : ۴۵ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 3
فصل دوم هر دو روی تپه نشسته بودند. قرچقرچِ پسته شکستن و تخمه خوردنِ نازگل تمرکز فرشته را به هم میزد. نمیتوانست خوب روی نقاشی کار کند. نازگل همینطور که محوِ منظرۀ غروب بود، پشتسرهم مشتِ تپلش را داخل جیب پر از تخمه و پسته و شکلات میکرد و آنها را درمیآورد و میخورد. فرشته با تهِ مداد به بازو...
بروزرسانی در : ۴۵ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 4
فرشته از جایش پرید و تختهشاسی را برداشت. نازگل که کنارش ایستاد بود همچنان بازوی او را در محاصرۀ پنجههایش داشت. نازگل 155 سانتیمتر بود و فرشته 173 و فرشته احساس میکرد مثل مرغی شده که جوجهای را زیر بالش قایم کرده است. بعداز مکثی کوتاه گفت: بریم پایین ببینیم چه خبره؟ نازگل با صدایی که میلرزید ...
بروزرسانی در : ۴۵ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 5
بیست دقیقۀ بعد بعداز اینکه مرد غریبه با آن تفنگش شاهصمدی و آدمهایش را کیش داد، با پوتینهای سربازیاش پیش آمد و بالای سر فرشته خم شد و گردنش را کج کرد. یک طوری که انگار با دیدگاه طنز میخواهد ماجرا را بررسی کند. انگشتانِ درشت مردانهاش دور بازوی نرم فرشته گره خورد و صدایش کرد: سنیوریتا! اگه می...
بروزرسانی در : ۴۵ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 6
برای مادرش دستی تکان داد و از حیاطِ گِلی بیرون رفتند. شاید فرشته حس امنیت در خانۀ مرد نمیکرد، اما بههرصورت این آدم نجاتش داده بود و غیر از این امکان نداشت که این وقت شب تنهایی در تاریکی از جنگل رد بشود و دوباره در آن آسفالت خلوت راه برود. مرد با یک دست دروازۀ میلهای را به جلو کشید و بعداز عبو...
بروزرسانی در : ۴۵ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 7
فصل سوم آسو مثل نکیر و منکر، دستها پشت کمر گرهشده، بالای سر فرشته سایه انداخته بود و با هر فریاد، سبیلِ کلفتِ سفیدش میلرزید. ـ مگه بهت نگفتم قبلاز تاریکی هوا باید برگردی خونه؟ این دیر برگشتن چه معنی میده؟ اون کیوان چه غلطی میکرد که تو تنهایی اومدی؟ فرشته همینطور که اجازه میداد نور، خدمت...
بروزرسانی در : ۴۴ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 8
سر میز مشغول شام خوردن بودند. زنداییفهیمه دست به غذا نمیزد. داییکاوه شانهاش را تکان داد. ـ ئه وه چیته؟ (چته؟) زنداییفهیمه فارسی جواب داد: بچههام توی این سرما گشنه و تشنه توی طویله اسیرن. بعد تو میپرسی چِمه؟ غذا از گلوم پایین نمیره. اسم هلگورد رو سر سنگ بنویسن ایشاالله! آسو همینطور که...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 9
فصل چهارم فردا، صبح شادی بود. فرشته میخواست به خانۀ داییکیوان برود که دید چند نفر در حیاط آسو مشغول به کندن چاه هستند. نور گفت: دیشب که گرگ پرید توی حیاط، چاه ظاهراً نشست کرده. مثل اینکه از قبل چاه ایراد داشت. دیگه این هم قوزِبالاقوز شد. آسوخان همسایهمون رو آورده درستش کنن. کار خودش و پسرش ه...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 10
زنداییکیوان، نسرین، درحالیکه شال قرمز و مشکی کُردی دور سرش بسته بود با یک سبد ساندویچ نان و پنیر داخل اتاق شد و با سرخوشی گفت: بهبه! این دخترهای زیبا گرسنهشون نیست؟ نازگل جیغ زد و از جا پرید و گفت: آخجون ساندویچ! مامان یعنی عاشقتم ها! سیما ساندویچ را از داخل سبد برداشت و گفت: مامان! به ای...
بروزرسانی در : ۴۱ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 11
سیروان و رامان جلو افتاده بودند و دو تا گوسفند را هدایت میکردند. یک مرتبه انگشتان فرشته شل شد و آینه از دستش سُر خورد. پیشاز آنکه بیفتد یک پنجۀ قوی از پشتسر قاب آینه را در چنگ گرفت. قلب فرشته نزدیک بود با آینه بیفتد، چراکه اگر آینه میشکست، با توجه به اینکه مردم آن منطقه همه خرافاتی بودند، حتم...
بروزرسانی در : ۴۰ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 12
کُردها بزنبرقصشان از صبح شروع میشد تا شب که مراسم اصلی بود. فرشته میخواست به اتاق خودش برود که آماده بشود. کار چاه حیاط تمام شده بود. پسر همسایه، که با پدرش کار میکرد، پیش آمد و به کردی شروع به صحبت کرد. فرشته گفت: میبخشین! ولی من کُردی متوجه نمیشم. ـ جدی؟ ببخشید. فکر کردم نوۀ آسوخان هستین...
بروزرسانی در : ۳۸ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 13
فصل پنجم قیافۀ فرشته دیدنی بود. گردنش خشک شد و آب دهانش بخار گردید. درک میکرد که نازگل بترسد، ولی درک نمیکرد چرا خودش هیجانزده شده و ذوق کرده است؟ اصلاً ذوق بهخاطر چی؟ نازگل رنگورویش مثل ماست شده بود و هر دو به هلگورد نگاه کردند. آهنگ قطع شد. موجی از پچپچ و درگوشی مثل دود اسپند در میان مه...
بروزرسانی در : ۳۷ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 14
عمۀ هلگورد کادو را از دستش گرفت و تشکر کرد. هلگورد که دید هنوز همه ایستادهاند و نگاه میکنند دست راستش را بالا برد و اشاره کرد. ـ خواهش میکنم ادامه بدین. آنکسیکه مسئول آهنگ گذاشتن در باند بود برای کسب اجازه به آسو، که در بالای مجلس روی مبل سلطنتی جلوس کرده بود، نگاه کرد. آسو که دستش زیر چانه...
بروزرسانی در : ۳۶ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 15
سینی نقرهای شیرینی و شربت را بهطرف هلگورد میبرد. احساس عروسها را وسط مجلس خواستگاری داشت. زیر سنگینی نگاه بقیه، پسگردنش زیر موهای بلندش خیسِ عرق شده بود. در دل غرلند کرد: «خدا نکشه نازگل رو با این انتخاب لباسش. پیرهنم طلایی، کلاه و کمربندم طلایی، روسریم که زرزری. همهجام پولک آویزونه. شدم ...
بروزرسانی در : ۳۵ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 16
ـ با حرفت موافق نیستم، اما تأکید میکنم من هیچ حسی نسبت به این آدم با این سابقۀ داغونش ندارم. من رامان رو رد کردم. این آدم که دیگه شاه اسفلالسافلینه. من فقط از جوابهاش به سیروان خوشم اومد و خندهم گرفت. نازگل سوسهگرانه دستبهسینه شد و گردنش را مثل دختربچههای لجوج، کجومعوج کرد و با زباندر...
بروزرسانی در : ۳۴ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 17
فصل ششم صبح فرشته با زنگهای پیدرپی نازگل از خواب سنگین بیدار شد. لحافش را کنار زد. بیرون روی زمین دولایه برف نشسته بود و گربۀ سیاه، مهمان همیشگیِ بالکن فرشته، استخوانهای مرغی را که دیشب برایش روی نردهها گذاشته بود تا ته خورده و حالا مشغول آفتاب گرفتن بود. فرشته تلفن همراهش را از روی گنجه کش...
بروزرسانی در : ۳۳ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 18
خبر خواستگاری نازگل خیلی زود به خانۀ آسو هم رسید. نور سخت درگیر نظافت اتاقها بود و جاروبرقی میکشید، برای همین فرشته مجبور بود طبقۀ پایین در هال بنشیند. زنداییفهیمه از لحظهای که خبر خواستگاری نازگل را شنیده بود، با نارنجک متلکهایش فرشته را سوراخسوراخ کرده بود. ـ اون نازگل با اون هیکلِ خ...
بروزرسانی در : ۳۱ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 19
هلگورد هم او را دید. گردنش کج شد و لبش به لبخندی تمسخرآمیز و در عین حال تعجبآمیز تبدیل شد. مثل اینکه خودش هم خیلی امید نداشت با آن نیمخط دعوتش، روی کاغذ، فرشته بیاید. از روی تخت بلند شد و کفشهایش را پوشید. فرشته شنید یکی از مردها فارسی گفت: هلگورد؟! زیدته؟ فرشته نفهمید هلگورد چی جواب داد که ...
بروزرسانی در : ۳۰ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 20
فرشته لبهایش را به هم فشرد و بدون کلمهای آنجا را ترک کرد. به خانه که برگشت، درِ پذیرایی را محکم عقب زد. نازگل آنجا منتظرش بود. تازه میخواست با ذوق بهطرفش بپرد که فرشته تختهشاسیاش را روی مبل انداخت و جلوی مبل آسو ایستاد و دستبهسینه از آسو پرسید: راسته؟ آسو سرش را بالا گرفت و چند باری پلک ...
بروزرسانی در : ۲۹ روز پیش