لیست کلیه پارتهای رمان هلگورد : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 140
-
رمان هلگورد - پارت 41
فصل دوازدهم در تاریکی اتاق، نور موبایل به صورت فرشته میخورد. روی تخت دراز کشیده بود و در مورد آینه مطالبی را در اینترنت میخواند: «از هر آینهای میتوان گذر کرد. دانشمندان آمریکایی گفتند بیشتر از سه دقیقه به آینه خیره بشوید میدان انرژی را تضعیف میکند و باعث خستگی میشود. بهگونهای که شخص مقاو...
بروزرسانی در : ۱۱۸ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 42
انگشتان باریک و بلندِ استخوانیاش را روی تابلو کشید و گردنش را کج کرد و به جلو نگاهی انداخت. بادی وزید و برگها را به داخل جنگل شوت کرد. کمکم ترس هم مثل سرما روی تنش نشست و او را قالب گرفت. زیرلب گفت: «لااله الا الله! اینجا دیگه کدوم جهنمدرهایه که این آدم زندگی میکنه؟» یک بار دیگر آدرس را مرو...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 43
کیفش را زمین گذاشت و انگشتش را روی بدنۀ سیاه و براق گیتار کشید و گفت: پس کی داشت گیتار میزد؟ بسمالله الرحمن الرحیم. ـ جنهای اینجا از بسمالله نمیترسن سنیوریتا! فرشته بهسرعت چرخید و همزمان رعدوبرق زد و او هول شد و شانهاش محکم به دیوار خورد و شال سفیدش روی دوشش افتاد. صدا از نیمۀ تاریک اتاق ...
بروزرسانی در : ۱۱۵ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 44
حدوداً سه ساعت و نیم بعد، چند ضربه به در خورد و هلگورد در را باز کرد و گفت: خسته نباشید سینیوریتا! بفرمایید پایین ناهار. فرشته قلم را در پالت رها کرد. کتفهای دردناکش را چند بار چرخاند و گردنِ دردناکش را به عقب خم کرد و گفت: خیلی ممنون، ولی اگه اجازه بدین امروز یهکم زودتر برم. ـ چرا؟ مشکلی پیش ...
بروزرسانی در : ۱۱۴ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 45
فصل سیزدهم غرغرکنان پیراهن جینش را پوشید. تصمیم داشت خیلی ساده برود. همینکه نور در را باز کرد و او را این شکلی دید، این دستش را پشت آن دستش کوبید و گفت: خدا مرگم بده گیان! این گونی رو پوشیدی؟ نازگل که روی تخت دراز کشیده و کف دستش زیر سرش ستون بود، غشغش خندید و گفت: دیدی گفتم نور ببینه بهت گیر...
بروزرسانی در : ۱۱۳ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 46
کیان شروع کرد به صحبت کردن. فرشته داشت به صحبتهای او گوش میداد که کمی بعد چشمش تصادفاً به دو تا میز عقبتر افتاد و با دیدن هلگورد، که پشت یکی از میزها نشسته و بروبر تماشایشان میکرد، چشمانش از تعجب گرد شد. اولش فکر کرد اشتباه میبیند و خطای شباهتی است، اما خوب که دقت کرد دید نه، خودِ خودِ ناکس...
بروزرسانی در : ۱۱۲ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 47
کیان از او معذرتخواهی کرد و گفت که حالش روبهراه نیست و باید به درمانگاه برود. فرشته او را تا درمانگاه همراهی کرد. کیان بلافاصله زیر سِرُم رفت. فرشته به آسو زنگ زد تا زودتر از ساعت مقرر بهدنبالش بیاید. درحالیکه کنار تخت کیان ایستاده بود در دل با خودش نجوا میکرد: «دیوونۀ زنجیری رو دیدی با بچۀ ...
بروزرسانی در : ۱۱۱ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 48
آسو، درحالیکه ارده روی نان میمالید، زیرچشمی نگاهش کرد و گفت: آخه نور میگفت دیشب پریشب صدای جیغ از اتاقت میاومد. کابوس دیده بودی. فرشته جرعهای چای سر کشید و گفت: چیزی نیست. یهکم بهخاطر بابام ذهنم آشفتهست. ـ عذابوجدان نداشته باش. لیاقتش همونجاست. اشتهای فرشته کور شد. لقمه نان را روی میز ا...
بروزرسانی در : ۱۰۹ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 49
فرشته از حدس درست سیما بهسرعت نور رنگ باخت و بیاختیار دستش که دنده عوض میکرد لرزید و دنده جابهجا نشد. دو مرتبه کلاج را گرفت و اتومبیل زور زد و صدای بلندی به نشانۀ اعتراض از خودش بیرون داد. سیما مثل تکتیراندازها بیوقفه به فرشته نگاه میکرد. فرشته از نگاه مستقیم او کلافه شد و گفت: توی رستوران...
بروزرسانی در : ۱۰۸ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 50
فروغ یکمرتبه میان افکار فرشته پرید. ـ بسه! رگبهرگم کردی. من میرم بخوابم. تو هم به کارت برس. فرشته عصایش را به دستش داد و کمکش کرد از جا بلند شود. فروغ که ظاهراً غرورش خش برداشته بود گفت: هنوز اونقدری زهوارم در نرفته دخترجون! خودم میتونم بلند شم و راه برم. سپس راه اتاقش را در پیش گرفت، درح...
بروزرسانی در : ۱۰۷ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 51
پس ممکن بود دزد نباشند؟ دستپاچه در اتاق دوید. ندیم که مادرش را به شهر برده بود، فروغ با مسکنهای سنگینی که میخورد کم کمش باید زلزلۀ بالای پنج ریشتر میآمد تا بیدار میشد و هیوا هم فقط یک پسربچۀ ترسو و لاغرِ هفدهساله بود. تازه اگر اتفاقی برای هیوا میافتاد فرشته عذابوجدان میگرفت که چرا او را...
بروزرسانی در : ۱۰۶ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 52
همینکه قدم بعدی را برداشت در گلخانه بهتندی باز شد و رفیقش گفت: بیا بریم. هلگورد برگشته. بجنب! فرشته با شنیدن این جمله گویی چهار تا جان به نصفهجانی که برایش باقی مانده بود اضافه شد. دزدها بهسرعت گلخانه و خانه را ترک کردند و داخل حیاط دویدند تا فرار کنند. فرشته از پنجرۀ گلخانه به داخل حیاط نگ...
بروزرسانی در : ۱۰۵ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 53
ـ راستی میخواستم یه چیزی برات تعریف کنم. این تکخالی که میگی، من توی جنگل دیدمش. قیافۀ هلگورد عوض شد. به جلو خم شد و گفت: تکخال رو دیدی؟ از نزدیک؟ ـ داشتم توی جنگل قدم میزدم، البته خیلی از جاده دور نشده بودم. اونجا دیدمش. هلگورد لیوان شیرش را روی عسلی گذاشت و گفت: بهت صدمه زد؟ ـ نه، نه. فقط...
بروزرسانی در : ۱۰۴ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 54
فصل پانزدهم باز هم قوقولیقوقوی خروسِ داخل لانه فرشته را از خواب بیدار کرد. چشمانش را که باز کرد چند ثانیۀ اول موقعیت را تشخیص نداد و خیال کرد خروسِ خانۀ آسو است. بعد که چشمش به تصویر نیمهکارۀ حضرت علی روی دیوار افتاد حوادث، مثل کتاب، پیش چشمش ورق خورد. طوفان دیشب، دزدها، همنشینی او و هلگورد م...
بروزرسانی در : ۱۰۲ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 55
فرشته یک قدم پیش گذاشت و خودش را وسط انداخت. ـ شب چیه جانم؟! من یه دقیقه میرم از لونۀ مرغها میارم. گناه داره بندۀ خدا هوس کرده. هلگورد مثل پدری، که دخترش وسط مکالمۀ بزرگترها قاشق نشسته شده بود، سرش را کمی بهطرف او کج کرد، اما نگاهش نکرد و گفت: نمیخواد. بیرون خیلی سرده. یخ میزنید. ـ شنل شم...
بروزرسانی در : ۱۰۱ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 56
ـ شیر، مرغ و خروس نمیخوره. حالا چون تویی میگیم گرگ. خوبه؟ لبخند هلگورد مثل ساختمانی کلنگی فروریخت. یک آن چشمش رعدوبرقی نقرهای زد. موی فرشته سیخ شد. حواسش نبود و خیلی سهوی همچین مثالی زد. فرشته با خودش فکر کرد که چرا وقتی هلگورد عصبانی میشود چشمانش اینگونه میشد؟ مثل سگهای موادیاب پلیس که ...
بروزرسانی در : ۱۰۰ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 57
هلگورد پشت در ظاهر شد. فرشته جیغ زد. هلگورد دستانش را بالا برد: منم منم! چی شده؟ اتفاقی افتاده با این عجله میری؟ فرشته فقط به دهان او نگاه میکرد. به لبهای جمعوجورش که نیمهباز مانده بودند. اگر دندانی بلندتر از حد عادی بود میبایست از زیر لبهای قلوهایاش بیرون بزند. با دو انگشت چشمانش را ما...
بروزرسانی در : ۹۹ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 58
زلدا گفت: خبرت کردم که با هم معامله بکنیم. ـ چه معاملهای؟ ـ من میدونم تو عاشق هلگوردی. ـ بله؟ وَ زد زیرخنده و گفت: وای خدا! دلدرد گرفتم. اونوقت کی همچین چیزی گفته؟ ـ یادت رفته من ذهن آدما رو میخونم؟ دفعۀ پیش اون دست سفید خوشگلت رو دادی به من و اجازه دادی به حریم قلب و ذهنت نفوذ کنم و موکل...
بروزرسانی در : ۹۸ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 59
به خانه که برگشت زنداییفهیمه روی کاناپۀ مقابل تلویزیون نشسته بود و برنامۀ تلویزیون را تماشا میکرد. فرشته سلامش کرد. فهیمه نگاهی به او انداخت و گفت: سلام. دیر کردی؟ فرشته رو به او نشست و گفت: یهکم قدم زدم. آسو و بقیه کجان؟ ـ با کاوه رفتن سر باغ. فرشته به دستهای او که روی شکمش بود نگاه کرد. ...
بروزرسانی در : ۹۷ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 60
النگوها را با چشمانش شمرد. همین النگوها بودند؛ درست شش النگو. یک بار دیگر هم شمرد و گفت: النگوهاتون رو عوض کردین؟ ـ عوض؟ نه بابا! هدیۀ سالگرد ازدواجمون بود. داییت دو سال پیش خرید. عوض نکردم. ـ یعنی همینیه که توی عکسه؟ ـ آره. چطور؟ خوشت اومده؟ فرشته که کمی صدایش لرز برداشته بود گفت: آ... آره....
بروزرسانی در : ۹۵ روز پیش
