هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت بیست و هفتم :
نازگل گفت: فری! قبول کن. به خدا همهچی رو بهت میگه. همهش راسته.
فرشته دست باریکش را حرکت داد و در دستان درشت زلدا گذاشت. زلدا دست دیگرش را روی دست فرشته گذاشت. دستانش داغ بودند. لبخند زد. لبخندی مرموز و دانا. چشمانش را بست و گفت: هر دو ساکت باشین.
کمی که گذشت، فرشته حس کرد وسط سینهاش داغ شده. تلقتلوق مختصری در اتاق آمد و نازگل خودش را به فرشته چسباند. فرشته در دل، بدون ای
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
حدیث
0خیلی عالیه، منون
۲ هفته پیشسامیه
0عالیییییییییه نویسنده عزیز خیلی هیجانی و بی نظیره .خسته نباشی
۳ هفته پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
🥰😙❤️
۳ هفته پیشفرشته
0بهترین ها رو برات آرزومندم، بانوی هنرمند❤️
۳ هفته پیشفرشته
0بهترینی بانو جانم❤️
۳ هفته پیشفرشته
0خیلی ممنونم بانو جانم بابت خلق این رمان شاهکار... خدا قوت عزیزم... هزاران ماشاءالله به هنر زیبا و بی نظیرت... قلمت جاودان و درخشان✨❤️
۳ هفته پیشفرشته
0شاهکاری بی نظیر و دوست داشتنی😍❤️
۳ هفته پیشسرو
0مشتاقانه منتظر پارت بعدیم یعنی پشت خط کی بود و هلگورد میاد کمکش یانه
۳ هفته پیش
لطفا صبر کنید...
حدیث
0خیلی عالیه، منون