هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت بیست و ششم :
نازگل کلاه کاپشن قرمزش را عقب داد و گفت: تو رو قرآن منو نترسون دیگه. من قبلاً هم اومدم اینجا. لابد از پنجره دیده. بیا بریم.
فرش سرخ راهرو در نظر فرشته مانند جویی از خون بود که آنها را به سرچشمۀ قتل راهنمایی میکرد. انتهای راهرو، داخل هال، ایستادند. صدایی از یک حنجرۀ قوی از داخل آشپزخانه گفت: خوش اومدین دخترها!
فرشته مثل دوربین مادون قرمز همهچیز را در هال تکبهتک چک میکر
لطفا صبر کنید...
فرشته
0این رمان دل می بره خب❤️