هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت بیست و دوم :
قلم از دستش افتاد. سرش را عقب چرخاند. مقابل پنجره رفت. دستش را بیرون برد. سرمای هوا گوشت را خشک میکرد. میوی ضعیفی به گوشش خورد. گربۀ سیاه همیشگی داخل بالکن پرید و خودش را به پاهای فرشته مالید.
چون فرشته روی فرش نماز میخواند، یک پارچه پهن کرد و گربۀ سیاه را کنار بخاری اتاق روی پارچه گذاشت تا بیرون یخ نزند. کمی از پوست مرغهایی که از نور گرفته بود توی کاسه جلویش ریخت و خودش پشت ب
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
هلگورد
0این رمان واقعیه🙄🤔 خیلی قشنگه کاش آخرشم قشنگ باشه
۶ روز پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
همه رمان های من پایانش خوشه❤️
۶ روز پیشمرجان
0عاشق هلگورد شده.. گرگه هم که خودِ هلگورده
۶ روز پیشمرجان
1عاشق هلگورد شده.. گرگه هم که خودِ هلگورده
۶ روز پیشنیلوفر آبی
0عالی بود ممنون خسته نباشید واقعا زیبا بود این پارت
۷ روز پیشآتاناز
2من فکر کنم گرگه همون هلگورده
۷ روز پیشاکرم بانو
1بنظرم نقاشی هلگوردهم برای مسابقه مناسبه..
۱ هفته پیشمیم
2عصبانیت از آسو بی تاثیر نبوده اما بیشتر بخاطر احساسی هست که به هلگورد پیدا کرده ❤️
۱ هفته پیشمیم
2خب همین نقاشی رو تو مسابقه شرکت بده،اینم صورتش یه سوختگی داره دیگه 🤔🙏🏻
۱ هفته پیشخدیجه سادات هستم
1بسیار زیبا من خیلی تااینجا لذت بردم
۴ هفته پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
😍😍😍
۴ هفته پیشخدیجه سادات هستم
2بسیار زیبا من خیلی تااینجا لذت بردم
۴ هفته پیشفرشته
1بی صبرانه منتظر ادامه ی این رمان شاهکار هستم😍❤️
۴ هفته پیشفرشته
2وای خدای من😍❤️ رمانی جذاب که دل می بره😍❤️
۴ هفته پیش
لطفا صبر کنید...
نسرین
0احساس میکنم که هلگورد گرگینه ست