هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت بیست و یک :
فرشته برس را روی دراور انداخت و گفت: کار کیه؟ کی همچین معاملۀ کثیفی با من میکنه؟
نازگل خم شد و درحالیکه تخمههایش را از روی قالیِ طوسی جمع میکرد گفت: فری! توی این روستا همه اعتقاد دارن، ولی توی خونهای که تو هستی فقط یه نفر میتونسته این کارو بکنه، اون هم زنعموفهیمهست.
فرشته، همینطور که به بستۀ دعا زل زده بود، گفت: از کجا اینقدر با اطمینان میگی؟
ـ دیگه
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
مرضیه
0دلم میخواد بزنم زیر گوش نازگل اینقدر خرافاتیه
۱ هفته پیشمولان
0دعا که خرافات نیست
۱ هفته پیشگلوریا
1چقدر خوشم میاد کتاباتون فقط عاشقونه ست نیست اموزنده هم هست
۱ هفته پیشتکین
1بقیه نویسنده ها یاد بگیرن. رمان به این میگن. پر محتوا
۱ هفته پیشملیحه
1من تجربه شو داشتم چند سال پیش💔
۱ هفته پیشمانا
1ای وای حس فرشته زو درک میکنم برام پیش اومده
۱ هفته پیشلیدا
0ای وای جدی میگی چه طوری
۱ هفته پیشرویا
0قراره این رمان یه عالمه چیز بهمون یاد بده میدونم😍
۱ هفته پیشتکتم
0امان از حسادت.. امان از نفرت و دشمنی
۱ هفته پیشعزیزه
0فرشته لطفا شجاع باش و دماغ اینا رو بسوزون
۱ هفته پیشفریبا
0خدای من طفلک فرشته بین چه کسانیه
۱ هفته پیشآنایار
0من خیلی از این رمان خوشم اومده💝
۱ هفته پیشکمند
0کنجکاو شدم بدونم چرا بالکن لرزیدع
۱ هفته پیشتیانا
0لعنت به اینجور ادمها با زندگی بقیه بازی میکنن
۱ هفته پیشلونا
0کاش فرشته هرجوری شده از اینجا بره
۱ هفته پیشمینو
0خدا سر هیچکس نیاره این چیزا رو
۱ هفته پیش
لطفا صبر کنید...
آتاناز
0یه نظر منم کار زنداییشه