هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت بیست و یک :
فرشته برس را روی دراور انداخت و گفت: کار کیه؟ کی همچین معاملۀ کثیفی با من میکنه؟
نازگل خم شد و درحالیکه تخمههایش را از روی قالیِ طوسی جمع میکرد گفت: فری! توی این روستا همه اعتقاد دارن، ولی توی خونهای که تو هستی فقط یه نفر میتونسته این کارو بکنه، اون هم زنعموفهیمهست.
فرشته، همینطور که به بستۀ دعا زل زده بود، گفت: از کجا اینقدر با اطمینان میگی؟
ـ دیگه
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آتاناز
0یه نظر منم کار زنداییشه
۲ ماه پیشمرضیه
1دلم میخواد بزنم زیر گوش نازگل اینقدر خرافاتیه
۳ ماه پیشمولان
0دعا که خرافات نیست
۳ ماه پیشگلوریا
1چقدر خوشم میاد کتاباتون فقط عاشقونه ست نیست اموزنده هم هست
۳ ماه پیشتکین
1بقیه نویسنده ها یاد بگیرن. رمان به این میگن. پر محتوا
۳ ماه پیشملیحه
1من تجربه شو داشتم چند سال پیش💔
۳ ماه پیشمانا
1ای وای حس فرشته زو درک میکنم برام پیش اومده
۳ ماه پیشلیدا
0ای وای جدی میگی چه طوری
۳ ماه پیشرویا
0قراره این رمان یه عالمه چیز بهمون یاد بده میدونم😍
۳ ماه پیشتکتم
0امان از حسادت.. امان از نفرت و دشمنی
۳ ماه پیشعزیزه
0فرشته لطفا شجاع باش و دماغ اینا رو بسوزون
۳ ماه پیشفریبا
0خدای من طفلک فرشته بین چه کسانیه
۳ ماه پیشآنایار
0من خیلی از این رمان خوشم اومده💝
۳ ماه پیشکمند
0کنجکاو شدم بدونم چرا بالکن لرزیدع
۳ ماه پیشتیانا
0لعنت به اینجور ادمها با زندگی بقیه بازی میکنن
۳ ماه پیشلونا
0کاش فرشته هرجوری شده از اینجا بره
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

jinx
0من مطمعنم که کار زن داییش فهیمه هست