لیست کلیه پارتهای رمان هلگورد : پارت های 81 تا 98
تعداد کل پارت های منتشر شده : 98
-
رمان هلگورد - پارت 81
ـ سید رضا! من یک شب برای کار رفته بودم اونجا، طوفان شدیدی اومد یادتونه؟ همین چند وقت پیش. من مجبور شدم شب رو اونجا بمونم. ولی اون شب خونۀ هلگورد هیچ صدایی نشنیدم. هیچکسی هم اذیتم نکرد. حتی یه دونه کابوسم ندیدم. اگه مردم میگن خونۀ هژبر کلهر مشکل داره پس چرا من چیزی ندیدم؟ سید رضا انگشت اشارها...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 82
سید که برگشت، فرشته گفت: حالا من باید چیکار کنم؟ ـ هیچی. باید زلدا رو ملاقات کنیم. ـ من... من چیکار کنم دیگه کابوس نبینم؟ ـ قرآن بذار بالای سرت. قبل خواب آیةالکرسی بخون. مخصوصاً چهارقل. ـ قرآن بذارم هم تأثیر نداره. اونها هروقت بخوان میان. ـ اون موقع پیش زلدا رفتی و اجازه دادی موکلهاش وارد مغزت...
بروزرسانی در : ۱۹ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 83
ـ اگه کتاب احضار جن رو پیدا کنیم میتونیم هلگورد رو نجات بدیم؟ ـ من دوستایی دارم که آدمهای عارف و خیلی سطح بالایی هستن. اونها میتونن کمک کنن. لحظاتی تیکتیک ساعت بین مکالمهشان خط فاصله انداخت. فرشته گفت: تموم این مدت من کنار همچین آدم خطرناکی قدم میزدم؟ یه آدم تسخیرِ جن شده؟ با چه جرئتی! ـ ...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 84
فرشته به درختها، که برگهایشان در باران براق و تمیز شده بود، نگاه کرد. فکر اینکه هلگورد قبلاً نامزد داشته است مخش را از داخل میخورد. دنبال فرصتی میگشت این را مطرح کند و گفت: تا حالا عاشق شدی؟ نیش هلگورد بهشکل تمسخرآمیزی از هم باز شد. فرشته اخم ظریفی کرد. ـ متلک ننداز. یه سؤال پرسیدم. ـ کی زن...
بروزرسانی در : ۱۷ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 85
یک ردپایی محو از زهرخند روی لب هلگورد نمایان شد و گفت: ـ میدونستی وقتی یه نفر بهم دروغ میگه میتونم بفهمم؟ ـ از کجا میفهمی؟ ـ ضربان قلبش میره بالا. فشارش میره بالا. مردمک چشمهاش میلرزه. دمای بدنش تغییر میکنه و دچار تعریق میشه. اگر هم خیلی ناشی باشه رنگش میپره. فرشته خندۀ بیصدایی کرد ...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 86
ـ دیشب که زنگ زدم بهت توضیح دادم. اگه رفیق من برسه اون بهتر میتونه کمک بکنه. زلدا معلوم نیست نیتش چیه. ـ شما خودتون گفتین رفیقتون حتی در دسترس نیست که بهش زنگ بزنین. ـ خب این یک عارف خیلیخیلی انرژی بالاییه. میگه نیروی مغناطیسی موبایل روی ذهن و انرژیش تأثیر منفی میذارن. الآن هم توی کوهها و د...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 87
ابروهای سید رضا و فرشته بالا پریدند و بهم نگاه کردند. سید گفت: این دیگه چه دیوونهایه؟ ـ واقعاً هرکی که هست باید برای ذکاوت و دقتش کف زد! از اونجاییکه اجنه فقط شعور دارن و از عقل برخوردار نیستن، نمیتونن معما حل کنن. فقط انسان میتونه. حالا فهمیدی؟ فرشته دستبهسینه شد و گفت: خب باشه باز هم خو...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 88
«اگه هلگورد دوستم نداشته باشه و من دارم بیخودی براش فداکاری میکنم چی؟ نه، داره. رفتارهاش رو نمیبینی؟ تازه اگر هم نداشته باشه یا نخواد بهخاطر نفرینشه، چون به خودش اعتماد نداره. اگه نجاتش بدم، مثل همۀ آدمها زندگی میکنه.» حتی اگر این دلایل را هم نمیآورد خودش میدانست عشق بدون دلیل هم کار خود...
بروزرسانی در : ۱۲ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 89
نازگل دست او را از لپش کنار زد و گفت: خوبه، گولم نزن. حالا چی میخوای بپوشی؟ ـ نمیدونم. نظرت؟ نازگل در خودش مچاله شد. ـ وای خدا! اولین قرار عاشقونۀ توئه! باورم نمیشه. ـ خودمم یه حس خجالتآوری دارم. حس عروسی که دوماد قراره بیاد آرایشگاه دنبالش. ـ فری! این رو چرا هیچوقت نمیپوشی؟ یک پیراهن سب...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 90
وقتی فرشته ایستاد هلگورد که جلو میرفت دستش کشیده شد، به همین دلیل بهسمت فرشته چرخید و گفت: بیا دیگه. ترسیدی؟ فرشته به چشمانش نگاه کرد. ـ حالا همینجا هم میتونیم بشینیم. ـ کنار جاده؟ مگه سائلیم؟ خندۀ فرشته جوری بیرون زد که خودش هم غافلگیر شد و کنار درخت زانو زد. هلگورد که یک دل سیر به تماشای ...
بروزرسانی در : ۱۰ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 91
ـ تو مطمئنی گرگ یا حیوون دیگهای نمیآد؟ لبخند آلوده به تمسخرِ هلگورد، مثل رنگی که در آب نفوذ میکند و پخش میشود، روی لبهایش نشست و در تاریک و روشن چراغقوه کل صورتش شیطانی شد. ـ نترس. از من ترسناکتر توی این جنگل وجود نداره. چرا رنگت پرید؟ منظورم صورتم بود. نگاه قیافهمو؟ قسمت سوختۀ صورتش را ...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 92
مخصوصاً هنگامی که عصبانی میشد و اتصالی میکرد، مردمک نقرهای چشمش مثل قرص ماه میشد و زخمهای دور ابروها و گونهاش مانند ابرهایی رعدوبرقی به نظر میآمدند که ماه را محاصره کردهاند. «یعنی ربطی به تسخیرش داشت؟» لحظهای که اتصال چشم هلگورد از انعکاس صورتِ پریوار فرشته کنده شد و به خودش نگاه کرد،...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 93
هلگورد مثل معلمی که میخواهد دانستههای شاگردش را محک بزند کَجَکی نگاهش کرد و پرسید: حتی اگر اتفاقاتی بیفته که به اعتقاداتت شک کنی؟ ـ نمیدونم این خصلت خوبیه یا بد، اما من به همین راحتیها عقایدم عوض نمیشه. جوری بار اومدم خیلی راحت به خودم شک نکنم. ـ من هم دقیقاً مثل تو بودم. اما گاهی زندگی عقای...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 94
هلگورد یک پایش را دراز کرد و دستش را روی زانوی پای دیگرش گذاشت و به دریاچه خیره شد. ـ من زیاد آدم مذهبی نیستم. راستش رو بخوای اهل نماز و این داستانها هم نیستم. ولی خب یه اعتقاد کلیدی دارم، اون هم اینه که زندگی هر آدمی تحتتأثیر دو تا عامله. یکیش خدا و یکی هم خودش. نصفِ بیشتر کارهایی که میکنیم...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 95
برایاینکه یکوقت دوباره هلگورد بحث احساسی ندوزد گفت: گیتارتو آوردی یه چیزی بخون. هلگورد دوباره نشست. گیتارش را درآورد و روی پاهایش گذاشت و گفت: چی دوست داری بخونم؟ ـ یه آهنگی میخوندی اون روز که اومدم باهات معامله کنم؟ هلگورد شروع کرد به خواندن. ـ هر شب تو یادتم / تو میای به خواب من / سر میذا...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 96
لحظهای که خوب غرق در نقاشی میشد، ازبس حرفهای شده بود، دیگر دستش بهطور خودکار روی بوم میچرخید و خودش در افکارش شنا میکرد. هر چند وقت یک بار چشمش به آینۀ دراور میافتاد و جن هلگورد در ذهنش میآمد. مثل اینکه شرطی شده بود و خودش هم دیگر از نگاه کردن به آینه میهراسید. این داستان جن شوخیبردار ن...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 97
فرشته برایاینکه حواس او را پرت کند پرسید: ـ فکر کردم خوابیدی. آسو درست قدمزنان رفت روی همان صندلی کذایی نشست و گفت:بشین میخوام باهات صحبت کنم. فرشته با نگرانی به کمددیواری زل زد. بعد به حالت معذبی دستها را روی ران پاهایش گذاشت و روی تخت، مقابل آسو، نشست. آسو پرسید: چرا توی اتاق شال سرته؟ فر...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 98
دومرتبه در اتاق ضربه خورد. قلب فرشته مثل موشک در رفت زیر گلویش. یادش آمد بعداز رفتن آسو در را قفل نکرده. بهطرف در هجوم برد تا هرکس آن پشت است داخل نشود. پشت در رسید و در را هل داد و کلید را در قفل چرخاند و گفت: ـ یه دقیقه صبر کن. همینکه رویش را سمت هلگورد چرخاند، دید کسی نیست و باد از درِ بازِ ...
بروزرسانی در : ۲۳ ساعت پیش
