لیست کلیه پارتهای رمان هلگورد : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 120
-
رمان هلگورد - پارت 61
ـ پس هوران برای همین مُرد؟ هلگورد نکشتش؟ ـ امروز خیلی مهربون شدم. بذار با انصاف هم بشم و برات توضیح بدم. ببین من نمیدونم هوران رو هلگورد کشت یا نه؟ من اونجا نبودم. چه هلگورد وسیله شده باشه برای مُردن هوران و چه واقعاً گرگها خورده باشنش، تاوان کارِ بدی بود که زنداییت مرتکب شد. طلسم به آسو اثر...
بروزرسانی در : ۷۱ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 62
نور دستهایش را روی هم گذاشت. ـ چی بگم مادر؟! خودم ماتومبهوتم. نفسهای فرشته مثل نفسهای آتشین اژدها بینیاش را میسوزاند و بیرون میآمد. دستهایش را بالا آورد. ـ باشه، باشه. تو برو. من خودم درستش میکنم. ـ مادر! غذا نیارم برات؟ فرشته زیرلب گفت: من کوفت بخورم. ـ چی گیان؟! ـ هیچی عزیزم! تو برو...
بروزرسانی در : ۷۰ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 63
نماز مغرب را به جماعت در مسجد خواندند. همانطور که هلگورد گفته بود، کیوان به مناسبت میلاد پیغمبر خرج میداد. هرچند که حدس فرشته درست از آب درآمد که زندایینسرین مجبورش کرده بهخاطر دفع چشمنظر از حاملگی سیما و نامزدی نازگل خرج بدهد. اما آسو جدا از آنها به مناسبت میلاد پیامبر سه تا وانت غذا به شه...
بروزرسانی در : ۶۹ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 64
روحانی میگفت: دعانویسها چه کسانی هستن؟ اشخاص کلاهبرداری که با گرفتن مبلغ کم یا زیادی از شما میخوان مشکل شما رو بهوسیلۀ علوم غریبه رفع کنن. در همین موقع زمزمه و پچپچ خانمهای مجلس بلند شد. حالا معلوم نبود برای اعتراض به حرفهای روحانی بود یا به تأیید از آن، چون قریببهاتفاق آن اهالی به دعا ...
بروزرسانی در : ۶۸ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 65
من یه سؤال دارم. امکانش هست که اجنه بخوان کسی رو اذیت بکنن؟ منظورم گره توی زندگی نیست. منظورم... اینه که بیان توی زندگیش. همهمه مثل گردبادی، که همهجا میچرخد، از اینطرف مسجد اوج میگرفت تا به آنطرف. سید رضا اخم ظریفی کرد و از بالای منبر گفت: یهکمی بیشتر توضیح میدید؟ فرشته نمیدانست چطور منظ...
بروزرسانی در : ۶۷ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 66
دستش را دراز کرد و انگشتان استخوانی و کشیدهاش به پوزۀ گرگ رسید. موهای نرم حیوان زیر ناخنهایش رفت. گرگ سر بزرگش را کج کرد و پوزهاش را به کف دست فرشته خواباند. «خدایا! خوابه یا نه؟ توی کابوسم! دوباره دارم کابوس میبینم. نور! بیدارم کن. نور! نور!» گرگ پنجۀ بزرگش را بالا آورد و آن را جایی بالاتر ...
بروزرسانی در : ۶۵ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 67
یک یقهاسکی بافتنی سفید، که قدش تا زیر زانوهایش میرسید، پوشید و جلوی آینه، درحالیکه آواز میخواند، موهای بلوندش را اتو کشید. کلاه بافتنی سیاهی روی شال سیاهش گذاشت تا با شلوار مشکیاش هماهنگ باشد. تنها پالتویی که داشت همان پالتوی کِرم بود. همان را پوشید و جلوی آینه مطمئن شد تا رژ لب کمرنگ صورتی...
بروزرسانی در : ۶۴ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 68
هلگورد گفت: متن قشنگی داره. میگه هیچکس منو نمیگیره، مگر اینکه خودم بخوام، من در سایه میرقصم، هنگامی که راه میرم در بند نیستم، عالیه که شکستناپذیرم، من آلفا هستم، من رهبر هستم. ما صاحب شب هستیم. شب مال ماست. وقتی دید فرشته یک جوری نگاهش میکند بلندبلند خندید. ضبط را خاموش کرد و گفت: ترسیدی؟...
بروزرسانی در : ۶۳ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 69
نمیتوانست جلوی آشوب شدن معدهاش را بگیرد. کم مانده بود دوباره کاسۀ چشمانش پرآب بشود. «من اینقدر نازنازی نبودم که زرت زیر گریه بزنم. حالا چی شده؟ مثل اینکه عشق بدجوری آدم رو دلنازک میکنه. عشق کیلو چنده؟ عشق کجا بود؟ چرا جو میدی فری؟!» برایاینکه هم جو را عوض کند و هم جلوی گریه و تابلو شدن ا...
بروزرسانی در : ۶۲ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 70
لبهای فرشته خیلی قشنگ بود. لب پایینش کشیدهتر از لب بالا و برجستهتر. لب بالایش کمی نازکتر بود و قلبیشکل. هلگورد از لرز شانههای استخوانی فرشته بین حجمِ حجیم بازوهای خودش و پلک زدنهای تند و نامرتب او فهمید که او استرس گرفته است. لبخند زد و بهآرامی بازوهایش را از دور تن او باز کرد و تفنگ را...
بروزرسانی در : ۶۱ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 71
فصل نوزدهم پر انرژیتر از همیشه آماده شد. دلش میخواست صدای درون ذهنش را خفه کند که داد میزد اینهمه حالِ خوب بهخاطر هلگورد است. نمیخواست بپذیرد. آن آهنگی که توی رستوران تایماز شنیده بودند برای خودش گذاشت و مشغول آماده شدن شد. یک بافت آبی کاربنی بسیار زیبا داشت. لحظهای که آن را به تن کشید ...
بروزرسانی در : ۶۰ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 72
هلگورد درحالیکه خم شده بود قفل پایین دروازه را بکشد در همان حال ماند و سرش را بالا آورد. فرشته از اینکه او را به اسم کوچک صدا زده بود خجالت کشید. هرچند خودش گفته بود به اسم صدایم بزن. دستهایش را داخل جیب بافت مشت کرد. هلگورد سرش را تکان داد که «یعنی چیه؟ بگو». فرشته گفت: «میخواستم بگم... که.....
بروزرسانی در : ۵۷ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 73
فصل بیستم از خوشحالی برای خودش آواز میخواند و از ذوق شانههایش را کجومعوج میکرد. نور در اتاقش را زد و گفت: گیانم؟ ناهار حاضره بیا. فرشته چرخید و گفت: ای به چشم. ـ چشمهات سلامت. چقدر خوشگل شدی ماشاالله! ـ وا نور؟! من با این پیژامۀ چهارخونه و تیشرت گلوگشاد کجام خوشگله؟ مثل همیشهام دیگه. ـ...
بروزرسانی در : ۵۵ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 74
دوستانش داشتند از صدای هلگورد تعریف میکردند. حامد گفت: فرشته! دمت گرم. عجب جایی ما رو آوردی! یارو عجب حنجرهای داره! عین آینه صافه. روح آدم رو جلا میده. تو بگو گوش فرشته یک کلمه از حرفهای آنها را بشنود؟ خیر. به نظر میرسید هلگورد دارد در آهنگ خودش را تبرئه میکند. در واقع کلماتی که او میخوا...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 75
فرشته کمی اخمش را کشید. علی گفت: شما همدیگه رو میشناسین؟ فرشته به سردی گفت: ایشون از هممحلیهای پدربزرگم هستن. شما برین توی ماشین من میام. علی و حامد دوبهشکِ رفتن و ماندن بودند که فرشته با چشم و ابرو اشاره کرد اوضاع امن است و بروند و آنها هم بهطرف ماشین برگشتند. شقایق هر چند قدم میچرخید و هل...
بروزرسانی در : ۵۳ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 76
حامد کمی پایینتر از مسجد فرشته را پیاده کرد. از نماز ظهر خیلی گذشته بود و سید رضا، روحانی روستا، تازه داشت با چند نفر از مسجد درمیآمد. از جوان بودن جمع متوجه شد حتماً کلاسی چیزی با همدیگر در مسجد داشتند. فرشته خودش را به او رساند و صدایش زد: سید؟! سید؟! سید رضا چرخید و تا او را دید حالت چهرها...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 77
فرشته که استکان چای را به دهانش نزدیک کرده بود آن را عقب کشید و گفت: صبر کنین! پس پولی که قرار بود بهعنوان دستمزد نقاشی به من بده تا پدرم رو آزاد کنم پول همین ماشینشه. وای! آخه به چه انگیزهای باید این کارو بکنه؟! اینهمه پول رو در قبال چند تا نقاشی معمولی به من بده؟ چرا؟ سید رضا اندکی مکث کر...
بروزرسانی در : ۵۰ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 78
ـ احضار درجۀ یک مخصوص استادان و مدیومهای خیلی قویه و افراد عادی توانایی برقراری این نوع احضار رو ندارن. در این نوع احضار، احضارکنندهها معمولاً بیش از دو نفر نیستن و جنی هم که احضار میکنن در فاصلۀ چند قدمی و با صورت حقیقی خودش میبینن. البته ناگفته نمونه که برای هرکدوم از این مراحل باید دوره و ...
بروزرسانی در : ۴۹ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 79
ـ خودت چی فکر میکنی؟ فرشته دستان استخوانیاش را به هم فشار داد. ـ من فکر میکنم یه چیزهایی در مورد هلگورد عجیبه، ولی قبول اینکه نفرینشده برام خندهداره. ولی ته دلش وقتی که یاد زور هلگورد میافتاد، یاد خشمش که عجیب ترسناک بود، یاد عکسالعملش لحظهای که جلویش قرآن خواند، بدنش میلرزید. مثل اینکه...
بروزرسانی در : ۴۸ روز پیش
-
رمان هلگورد - پارت 80
فصل بیستویکم فرشته مثل برقگرفتهها جلوی چشم سید رضا خشکش زد و استکان چای از دستش روی فرش افتاد. سید رضا هم صاف بدون پلک زدن داشت نگاهش میکرد. دنبال بهانهای بود تا غدۀ ترس فرشته را لمس کند و به این بهانه جلوی او را بگیرد. فرشته با دست لرزان استکان را روی نعلبکی برگرداند و گفت: وای ببخشید! م...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
