هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت سی و یک :
قدمها به در نزدیک شد و گفت: فری؟! تویی؟
ـ نازگلِ خرسِ بیشعور! این در رو باز کن.
ـ چرا فحش میدی؟ چی شده؟
فرشته بهسرعت دستش را در تاریکی حرکت داد و لباس خودش را از رختکن برداشت و هولهولکی به تنش کشید و همزمان جواب داد: بازکن در رو. در قفل شده.
ـ حالت خوبه؟ من چهجوری در رو از بیرون باز کنم؟ بیرون که دستگیره نداره. برق چرا خاموشه؟
دقیقاً همان لحظه نور لامپ برگشت. فر
لطفا صبر کنید...
فرشته
0عالی بود❤️