پارت شصت و هشتم :

«فصل پنجم»
پاهایم را به سختی روی زمین کشیده و به صدای گربه‌ای گوش سپردم که میومیو می‌کرد. نفس عمیقی کشیده و کلافه نگاهی به اطراف عمارت انداختم.
- کجایی آخه؟
سنگریزه‌ جلوی پایم را با اعصابی خرد به جلو پرتاب کرده و بوی‌خوش خاک‌های خیس در مشامم پیچید، مهتابی که در میانه‌ آسمان سیه دامان گسترده بود و باد ملایمی که شاخه‌های درختان سیب و گردو را به بازی گرفته، منظره‌ای تماشا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • جیم

    1

    متحیرم از حجم پررویی الماس بیچاره سوگند

    ۳ سال پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    اجازه ای بود که اون زمان به این افراد میدادن و پروشون میکردن... بیچاره تمام دخترایی که جای سوگند بودن و دم نزدن

    ۳ سال پیش
کپی شد!