لیست کلیه پارتهای رمان قرار ما پشت شالیزار : پارت های 201 تا 220
تعداد کل پارت های منتشر شده : 418
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 201
تکخندهای کرد و به راهش ادامه داد. وقتی از پلههای حیاط پایین رفت، شمس که همچنان لبخند را روی لبش حفظ کرده بود گفت: - خدا مرد خوبی رو سر راهت گذاشته. ازش خجالت کشیدم. نگاهش پر از مهربانی بود، مثل تمام سالهای دورودرازی که به خاطر داشتم. تمام عصبانیت چند لحظه قبل از دلم پاک شده بود. بازویش را...
بروزرسانی در : ۷۲۴ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 202
شام که تمام شد، یخ بین شمس و علی آب شده بود. انگار هردو از آن کدورت موقع ورود به خانه خالی شده بودند و راحت صحبت میکردند. از شدت هیجان اشتهایم از بین رفته بود و زیاد نتوانستم غذا بخورم، مخصوصاً که تمام مدت نگاه مهربان شمس همراهیام میکرد. خودش هم دستکمی از من نداشت، معلوم بود با اشتها غذا نمی...
بروزرسانی در : ۷۲۳ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 203
شمس نفس عمیقی کشید. - باشه، ولی روزها که نیستی میآم پیشش. اینطوری خیالم راحتتره. - نه. تا وقتی عقد نکردید، موقعی میآی دیدنش که من باشم. شمس عصبی گفت: - اصلاً تو چیکارهای که این همه شرطوشروط میذاری؟ تابان خودش راضیه با من بیاد، قبل از شام باهاش حرف زده بودم. - الان من بزرگتر تاب...
بروزرسانی در : ۷۲۲ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 204
صورتش از خشم سرخ شده بود و درک میکردم از یادآوری این وقایع عصبی شده و خودخوری میکند. آرام دستش را نوازش کردم. - زیاد طول نمیکشه از شر تمام این روزهای مزخرف خلاص میشیم، خاطراتش هم تو یه عمر زندگی آیندهمون گم میشه و یادمون میره. حالا بیا بریم بیرون. دستم را بالا آورد و بوسید. صورتم داغ ش...
بروزرسانی در : ۷۲۱ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 205
کمی بعد شمس بلند شد، خداحافظی گرمی با هردومان کرد و رفت. تا دم در بدرقهاش کردم و بعد از رفتنش دلم گرفت. امروز زندگیام یکباره از اینرو به آنرو شده بود. انگار معجزه رخ داده بود. دیگر طاقت نداشتم یک لحظه از او دور بمانم. موقعی که به داخل خانه برگشتم علی گفت: - چشم به هم بزنی فردا غروب شده و بر...
بروزرسانی در : ۷۲۰ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 206
**فصل بیستودوم** شمس با بیمیلی سر سفره نشسته بود که حفظ ظاهر کند. نتوانسته بود کنار تابان درست غذا بخورد؛ از شدت هیجان اشتهایش کور شده بود اما همان چند قاشقی که از دستپخت تابان خورده بود و در حین خوردنش نگاه مهربان تابان همراهیاش میکرد، طوری او را به وجد آورده بود که انگار نیازهای جسمیاش را...
بروزرسانی در : ۷۱۹ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 207
بعد از شام علی گفته بود میخواهد دراز بکشد و پیشنهاد کرده بود من و شمس در حیاط چای بخوریم. مطمئن بودم میخواهد فرصتی برای تنها حرف زدن به ما بدهد، حتماً بعد از اینکه شمس تعریف کرده بود دیشب با والدینش دعوا کرده تا قرار بلهبران را به هم بزند، فهمیده بود او در شرایط بدی است و صلاح دیده بود تنهایما...
بروزرسانی در : ۷۱۸ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 208
صبح که بیدار شدم، علی رفته بود. از همیشه دیرتر بیدار شده بودم. میدانستم اگر من بیدار نشوم، علی بدون صبحانه از خانه میرود و ناراحت شدم. خودم را سرزنش کردم که چرا خواب ماندهام و او گرسنه رفته است. با کلافگی به اتاق دوم خانه رفتم که روزها به عنوان هال از آن استفاده میکردیم و شبها درهای بین ات...
بروزرسانی در : ۷۱۷ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 209
مشغول ریختن چای شدم. - دوسهتا از انارها اون بالاها که زیاد آفتاب میخوره رسیده ولی دستم بهشون نمیرسه. - امشب برات میچینم. چای را مقابلش گذاشتم. از جیبش یک خروس قندی زرد درآورد و به دستم داد. - به یاد بچگیها. خوراکی را قاپیدم. - وااای چقدر دلم واسه اینا تنگ شده بود. یادت بود زعفرون...
بروزرسانی در : ۷۱۶ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 210
قند در دلم آب شد. چیزی بهتر از این نبود. سریع از پلهها بالا دویدم. وقتی برگشتم، باد پاییزی با سوز ملایمی وزیدن گرفته بود و بعضی از برگهای درختان را که زودتر از بقیه زرد شده بودند، کف حیاط میرقصاند. کنارش نشستم و انگشتر را به دستش دادم. چند لحظه با لبخند آن را نگاه کرد بعد دستم را گرفت و آن ر...
بروزرسانی در : ۷۱۵ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 211
آن را از طول تا زد و کنار دیوار انداخت. - بشین. نشستم و او دواندوان به حیاط رفت، سینی و استکانها را آورد. باران آنقدر تند شده بود که وقتی برگشت از نوک موهای قهوهای صافش آب میچکید. چای ریخت و کنارم نشست و سینی را جلویمان گذاشت. - بخور که تو این بارون خیلی میچسبه. نگاهم روی خروس قندی ...
بروزرسانی در : ۷۱۴ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 212
نزدیک ظهر بود که محترم با لباسهای تمیز و شیک از اتاقش بیرون آمد. علی مشغول گردگیری هال بود. محترم ایستاد و چند لحظه کار او را بررسی کرد. با رضایت لبخند محوی زد. رعیتهای خانهزادشان پیر شده بودند و چشمشان خوب نمیدید. خیلی وقتها نظافت خانه درست انجام نمیشد و گوشهوکنار خانه کثیفی و گردوخاک با...
بروزرسانی در : ۷۱۳ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 213
وقتی علی سکوت کرد، هم عصبانی بودم هم نگران. با حرص گفتم: - باورم نمیشه عموم در مورد من اینطوری فکر کنه. حدس زده بودیم دستش تو کار باشه ولی واقعاً فکر نمیکردم تمام مدت فقط به فکر خودش بوده و براش اصلاً مهم نبوده سر من و مامانم و شمس چه بلایی میآد. یه عمر خیال میکردم ته دلش دوستم داره. حالا ...
بروزرسانی در : ۷۱۲ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 214
**فصل بیستوسوم** سه روز بود شمس را ندیده بودم و دلم برایش پرپر میزد. شبی که آخرین بار دیده بودمش، علی با او حرف زده بود، خیلی راحت توانسته بود قانعش کند که صلاح است زودتر کارهایش را پیش ببرد و این مدت رفتوآمدی نداشته باشیم. علی گفته بود از طریق دوستانی که در ارتش دارد باخبر شده که عمویم هنوز ...
بروزرسانی در : ۷۱۱ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 215
بلند شد و با عتاب به من گفت: - این همونه که جلوی پارک شهر باهات بود. فوری غیبش زد، تو گفتی کسی همراهت نبوده، من هم قبول کردم. خشکم زد. نمیدانستم چه باید بگویم. اصلاً نمیفهمیدم چرا علی که همیشه اینقدر محتاط بود، این بار بیمحابا جلو آمده و خودش را نشان داده است. هنوز جوابی به ذهنم نرسیده ب...
بروزرسانی در : ۷۱۰ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 216
- میدونه تابان. من همهچی رو بهش گفتم، حتی اشتباهات خودم رو. طوری ناگهانی به گریه افتادم که خودم هم مات ماندم. عادت نداشتم جلوی دیگران گریه کنم اما در آن لحظه هیچچیز برایم مهم نبود. صدایم از بغض گرفته بود بااینحال جیغ زدم: - به مامان گفتی منو پیدا کردی و باز به جای اینکه ازم حمایت کنی، منو...
بروزرسانی در : ۷۰۹ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 217
گفتم: - بگو ایرج، من هم میخوام بدونم. - دوست پدرخانم سجاد پیداش کرد. اگه یادت باشه اون روز که جلوی پارک شهر دیدمت و بردمت اونجا، گفتم سجاد فراریه ولی پدرزنش یه دوست بانفوذ داره و دنبال کارشه. همون هم مامان رو پیدا کرد. با اسم مستعار خودش رو معرفی کرده بود ولی از روی عکس پیداش کرد. عمو این ی...
بروزرسانی در : ۷۰۸ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 218
یک قطره اشک روی صورتم چکید. ایرج بلند شد و کنارم نشست. دستش را دور شانههایم انداخت و مرا به سمت خودش کشید. - گریه نکن تابان. مامان تو رو سپرد به من، من هم وقتی برگشتم، خونه خریدم که هروقت پیدات کردم همهچی آماده باشه. میبرمت اونجا و خودم مراقبتم. سرم را روی شانهاش گذاشتم و هقهقکنان گفتم...
بروزرسانی در : ۷۰۷ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 219
نفسش را پوف کرد. - باشه، خلاصهی ماجرا رو براتون میگم. چند ماه قبل از اینکه این ماجراها پیش بیاد، یه روز مامان داشته یه بسته اعلامیه رو با ماشین میبرده که برسونه یه یکی از دوستهاش. ماشین خراب میشه. مامان مونده بوده چیکار کنه. به نظرش امنیت نداشته ماشین رو با اون کارتن بزرگ اعلامیه ول کنه ت...
بروزرسانی در : ۷۰۶ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 220
مکثی کرد و ادامه داد: - مامان بعد از دستگیری تو زندان نشسته وقایع رو کنار هم گذاشته و فهمیده تمام کسانی که از روز اول مدام دستگیر میشدن، تهش میرسیده به خونهها و آدمهایی که شمس براشون بسته و کارتن برده بوده. چون چند تا واسطه این بین بودن، اصلاً به فکرش نرسیده بوده کار شمس باشه. در واقع شمس گ...
بروزرسانی در : ۷۰۵ روز پیش
