لیست کلیه پارتهای رمان قرار ما پشت شالیزار : پارت های 121 تا 140
تعداد کل پارت های منتشر شده : 418
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 121
**فصل شانزدهم** بهادر دستش را روی زنگ گذاشته بود و برنمیداشت. چند لحظه بیشتر نگذشته بود اما او از جای دیگر عصبانی بود و تاب و تحمل این تأخیر را نداشت. لبهایش را روی هم فشار داد و به چند ساعت قبل فکر کرد. پدرش برای اولین بار رویش دست بلند کرده بود! بعد از جستوجویی بیحاصل برای ...
بروزرسانی در : ۸۰۳ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 122
نشسته بودم توی ایوان و برای هزارمین بار ساعتم را نگاه کردم. علی بعد از ناهار رفته بود که مراد را ببیند و اگر توانسته اطلاعاتی به دست بیاورد، بشنود. با او بحث کرده بودم که همراهش بروم. - چرا من نباید بیام؟ با کلافگی گفت: - اینجا امنه، چرا باید با هم راه بیفتیم تو خیابونهای ت...
بروزرسانی در : ۸۰۲ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 123
با نگرانی پرسیدم: - مامانم... بلایی سرش اومده؟ - دستگیر شده، به جرم فعالیت سیاسی تو گروههای طرفدار حقوق زنان و چاپ شبنامه، یه حمل اسلحه هم اومده روش. نفسم بند آمد. - الان... کجاست؟ زندانه؟ - نه، تبعیدش کردن. - کجا؟ کدوم شهر؟ - مراد نتونسته بود این رو بفهمه. پرونده د...
بروزرسانی در : ۸۰۱ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 124
دستم با کارد روی پیازی که داشتم پوست میکندم خشک شد. - چطوری؟ ساختمون حتماً محافظ داره. مگه میشه رکن دو رو ول کنن به امان خدا و برن؟ خونسرد سر تکان داد. - آره، محافظ داره. یه نگهبان جلوی دره، دوتا سرباز هم گشت میزنن. نقشهش رو کشیدیم. پشتش یه خونهی اعیونیه که متروکهست. ورثهایه،...
بروزرسانی در : ۸۰۰ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 125
ضربان قلبم طوری بالا بود که صدای کوبش تندش را میشنیدم. وقتی از دیوار پایین پریدیم، برگشتم و نگاهی به خانهی بزرگ متروکه انداختم که با پنجرههای خاموش پشت سرمان دیده میشد. راحت وارد آنجا شده بودیم، دیوارها کوتاه بودند و بالا رفتن حتی برای من آسان. تا کنار دیوار حیاط رکن دو بیصدا...
بروزرسانی در : ۷۹۹ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 126
مراد گفت: - سرباز الان رفته اونور ساختمون. فرصت خوبیه که نزدیکتر بشیم. از میان باغچه بدون سروصدا جلو رفتیم. یارعلی جلو میرفت و من پشت سرش بودم و دستم روی تپانچهام بود که توی جیبم گذاشته بودم. بعد از من هم مراد میآمد. هرسه آماده و گوشبهزنگ بودیم. علی ایستاد و یک دستش را بالا آ...
بروزرسانی در : ۷۹۸ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 127
سریع برگشتیم و مسیر باریک میان قفسهها را جلو رفتیم. در انتهای آن به حرف ط رسیده بودیم. وارد ردیف بعدی شدم و اواخر آن حرف قاف را پیدا کردیم. علی گفت: - بگردید بچهها، شکر خدا یه حرفی پیدا کرده که تعدادش زیاد نیست. مراقب باشید نظمش به هم نخوره. بهتره کلاً فردا نفهمن کسی اینجا بوده. ...
بروزرسانی در : ۷۹۷ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 128
با حرص دستم را کشید و وقتی از میان آن دو قفسه بیرون رفتیم مراد گفت: - نترسید خانم، یه فن نظامیه، یه مشت به ناحیهی خاصی از گردن، فرد رو بیهوش میکنه. علی عصبی گفت: - تو هم شدی لنگهی این؟ الان اون دوتا با صدای تیر میآن. به فکر جون خودمون باشید. به طرف در دویدیم. یکدفعه علی ا...
بروزرسانی در : ۷۹۶ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 129
چشم باز کردم و نگاهی به دوروبرم انداختم. از پنجره چشمم به حیاط بزرگ و سرسبز افتاد که آفتاب همهجایش را پر کرده بود. دیشب وقتی مراد ما را به خانهباغ لواسان رسانده بود، سپیده دمیده بود. آنقدر خسته بودم که وقتی سرم به بالش رسید خوابم برد و هیچچیز نفهمیدم. هنوز هم کسل بودم و دلم میخواست ب...
بروزرسانی در : ۷۹۵ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 130
- نه، سیاسی نبود. رفت دنبال مامانم بگرده بعد دیگه خبری ازش نشد. باباش خبر آورد که رفته مأموریت، بعد خونوادهش غیب شدن، چند وقت بعد هم... طلاقنامه رسید به دستم. همهش همین بود. اندوهم را با نفس آهمانندی بیرون دادم. به زبان آوردنش تلخ بود که تمام ماجرای ازدواج عاشقانهی من و شمس همین چند ج...
بروزرسانی در : ۷۹۴ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 131
- نه کامل. نفوذی بینمون نبود. تعدادمون کم بود، همه همدیگه رو خوب میشناختیم، مطمئن بودیم کسی از بین خودمون لومون نمیده و حرف بیرون نمیره. فقط فهمیده بودن ما چند نفر زیاد دور هم جمع میشیم. چندتامون رو خواستن و پرسوجو کردن. از قبل فکرش رو کرده بودیم. گفتیم مهمونی دوستانهست، تفریحات مردونه،...
بروزرسانی در : ۷۹۳ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 132
هقهق کوتاهی کردم و بغضآلود گفتم: - بهم قول داده بود بدون مامانم برنگرده خونه... - سؤال من این نیست که انگیزهش چی بوده. چطوری خبر داشته مامانت فعال سیاسی بوده و ممکنه گیر افتاده باشه؟ از پشت پردهی اشک نگاهش کردم. مغزم از کار افتاده بود. چند لحظه منتظر ماند و وقتی دید من ساکتم...
بروزرسانی در : ۷۹۲ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 133
- آره، همون حرفهاش هم باعث شد داداش بزرگهم فریدون از مامان رو برگردونه. برادرهام پسر واقعی مامانم نیستن، بابام یه زن داشته که فوت کرده، ولی رابطهشون با مامانم خیلی خوب بود. فریدون بعد از شنیدن حرفهای مامانم همش دنبال این بود که آبروریزی رو جمع کنه و دامنگیر من نشه. ایرج هنوز مامان رو دوست...
بروزرسانی در : ۷۹۱ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 134
توی اتاق خواب خانهباغ نشسته بودم و انتظار میکشیدم. هردو عکسی که از عزیزانم داشتم روی پایم بود و زیر نور کمرنگ چراغنفتی مدتی طولانی به آنها خیره ماندم. هنوز ایرج و فریدون را هم دوست داشتم، هرچند از آنها دلگیر بودم، مخصوصاً از ایرج که یک عمر برایم برادری مهربان بود و هیچچیز کم نگذاشته بو...
بروزرسانی در : ۷۹۰ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 135
پوزخند زد. - زبونت باز میشه. از تو گندهترهاش حرف زدن، تو که عددی نیستی. رو به سرباز گفت: - اون طلاها رو جمع کن بده من. سرباز طلاها را توی کیف دستدوز ریخت و به دست او داد. مرد کیف را توی جیبش چپاند و گفت: - مدارک جرمه، با خودمون میبریم، تو هم صدات درنمیآد. - چشم قر...
بروزرسانی در : ۷۸۹ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 136
استارت زدم و بدون مکث پا روی گاز گذاشتم. وقتی ماشین حرکت کرد، مرد از پشت سرم هوار زد: - وایستا زنیکهی عوضی، هر گوری بری پیدات میکنم. داری ماشین دولت رو میدزدی، جرمت رو زیاد نکن. گاز را بیشتر فشار دادم و باز صدای تیر بلند شد. شیشهی جلوی جیپ سوراخ شد و تا اطراف شیشه به شکل یک عنکب...
بروزرسانی در : ۷۸۸ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 137
سر لالهزار از تاکسی پیاده شدم و سکهی دوریالی را به طرف راننده گرفتم. مطمئن بودم کرایه بیشتر از آن نیست و دعا میکردم باقیماندهای هم داشته باشد. وقتی راننده سکهای یک ریالی به من پس داد، لبخند کمرنگی زدم. داشتم از گرسنگی غش میکردم و به این هوا سوار تاکسی شده بودم که میدانستم سینماها...
بروزرسانی در : ۷۸۷ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 138
باز مرا به سمت ماشینش کشید. اگر موفق میشد، بیچاره میشدم. متعجب بودم که چرا مردم اینقدر بیخیال شدهاند و کسی توجهی به فریادهایم نمیکند. مرد آهسته اما با حرص گفت: - این دوروبر پر از این چیزهاست. کسی نمیآد کمکت جنده. همه میدونن زنی که این وقت شب تو خیابونه داره میره دنبال شیفت ...
بروزرسانی در : ۷۸۶ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 139
با تردید نگاهش کردم. دستم را گرفت و باز لبخند زد. - من تنهام. شوهرم از دنیا رفته، بچههام هم همهشون سر خونهزندگی خودشونن. نترس، مرد و مزاحم نداریم. بهتر از اینه که تا صبح بمونی تو خیابون. این یکی رو دک کردم رفت ولی از اینا زیادن. این را درست میگفت و مطمئن بودم نمیتوانم تا صبح ...
بروزرسانی در : ۷۸۵ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 140
دلم میخواست حمام کنم و زودتر بخوابم. داشتم از خستگی میمردم. - مرسی، من شام خوردم، ساندویچ خوردم. آب هم ولرم باشه کافیه. - پس برو حموم، اومدی، زخمت رو میبندم و راحت بخواب. درست همان چیزی را که میخواستم به زبان آورده بود. بلند شد. - حموم تو حیاطه، ته حیاط دوتا دره، یکیش ...
بروزرسانی در : ۷۸۴ روز پیش
