قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت دویست و یک :
تکخندهای کرد و به راهش ادامه داد. وقتی از پلههای حیاط پایین رفت، شمس که همچنان لبخند را روی لبش حفظ کرده بود گفت:
- خدا مرد خوبی رو سر راهت گذاشته. ازش خجالت کشیدم.
نگاهش پر از مهربانی بود، مثل تمام سالهای دورودرازی که به خاطر داشتم. تمام عصبانیت چند لحظه قبل از دلم پاک شده بود. بازویش را گرفتم و با شیطنت گفتم:
- ولی من تا کتکت نزنم آروم نمیشم. بعد از این همه وقت که همدیگه
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0خداکنه اگه واقعاشمس لایق تابانه بهم برسن،یه حسی هم بهم میگه اینکه علی از تابان خواست ب شمس نگه کجاکار میکنه یه روز بدردشون میخوره