پارت دویست و یک :

تک‌خنده‌ای کرد و به راهش ادامه داد. وقتی از پله‌های حیاط پایین رفت، شمس که همچنان لبخند را روی لبش حفظ کرده بود گفت:
- خدا مرد خوبی رو سر راهت گذاشته. ازش خجالت کشیدم.
نگاهش پر از مهربانی بود، مثل تمام سال‌های دورودرازی که به خاطر داشتم. تمام عصبانیت چند لحظه قبل از دلم پاک شده بود. بازویش را گرفتم و با شیطنت گفتم:
- ولی من تا کتکت نزنم آروم نمی‌شم. بعد از این همه وقت که همدیگه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    خداکنه اگه واقعاشمس لایق تابانه بهم برسن،یه حسی هم بهم میگه اینکه علی از تابان خواست ب شمس نگه کجاکار میکنه یه روز بدردشون میخوره

    ۱ سال پیش
  • ساناز

    0

    نویسنده خواهش می کنم با گوشی جدیدم روعضو کنید لطفا 🙏🙏🙏🙏🙏

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️