پارت دویست و پنجم :

کمی بعد شمس بلند شد، خداحافظی گرمی با هردومان کرد و رفت. تا دم در بدرقه‌اش کردم و بعد از رفتنش دلم گرفت. امروز زندگی‌ام یکباره از این‌رو به آن‌رو شده بود. انگار معجزه رخ داده بود. دیگر طاقت نداشتم یک لحظه از او دور بمانم. موقعی که به داخل خانه برگشتم علی گفت:
- چشم به هم بزنی فردا غروب شده و برمی‌گرده.
متعجب از اینکه حسم را به این خوبی درک کرده بود لبخند کم‌رنگی زدم. پرسید:
- آØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    1

    تابان خیلی شخصیت محکم و قوی داره ،بااینکه عاشق شمسه ولی باعث نمیشه حرف عقلشو گوش نده

    ۱ سال پیش
  • سارا

    4

    نویسنده جان لطفا یه حرکتی برای علی بزن این مرد حیفه واقعا🥲

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    0

    ❤️❤️❤️❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️