پارت دویست و سیزده :

وقتی علی سکوت کرد، هم عصبانی بودم هم نگران. با حرص گفتم:
- باورم نمی‌شه عموم در مورد من این‌طوری فکر کنه. حدس زده بودیم دستش تو کار باشه ولی واقعاً فکر نمی‌کردم تمام مدت فقط به فکر خودش بوده و براش اصلاً مهم نبوده سر من و مامانم و شمس چه بلایی می‌آد. یه عمر خیال می‌کردم ته دلش دوستم داره. حالا منو در حد یه فاحشه...
نگذاشت جمله‌ام را تمام کنم.
- مهم نیست دوتا آدم سودجو در موردت چ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    3

    طوفان ها همیشه هم خانه خراب کن نیست... خدا اون بالا حواسش به همه چی هست

    ۱ سال پیش
  • مریم گلی

    2

    خدا بخیر کنه ،دیگه طوفان از این بیشتر که این همه سختی رو پشت سر گذاشتن ؟ممنونم نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    3

    یا خدا چه طو فانی؟💜💙🩵💚💛🧡🤎❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️