دوست داشتی؟
رمان عاشقانه قرار ما پشت شالیزار از فرناز نخعی در دنیای رمان

رمان قرار ما پشت شالیزار

  • زبان فارسی
  • 287.4K 👁
  • 619 ❤️
  • 1.4K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه قرار ما پشت شالیزار

من تاباندختم، دختری از یک خانواده‌ی روشنفکر در دهه‌ی 30 شمسی. زندگی قشنگم، عشق شمس که از کودکی با من همراه بوده و بهش امید داشتم، یک‌دفعه دود می‌شه و همه‌چی به هم می‌ریزه. اختیارم می‌افته دست عموم که به زور می‌خواد منو به عقد پسرش دربیاره. دلو می‌زنم به دریا و از خونه فرار می‌کنم، به این امید که دوست مامانم در شمال پناهم بده، اما پیداش نمی‌کنم. وسط این همه بدبختی گیر مردی می‌افتم که اون هم ارتشی فراریه و هیچ‌کدوم به هم اعتماد نداریم اما اجباراً همراه می‌شیم تا از خطراتی که احاطه‌مون کرده جون سالم به در ببریم... غافل از اینکه... چه ماجراهایی در انتظارمونه... زندگی من یه داستان پرفرازونشیبه که از خوندنش سیر نمی‌شید.

پارت اول

فصل اول
کنار حشمت قدم برمی‌داشتم و صدای ضربان بالای قلبم را می‌شنیدم. به نظرم آن‌قدر بلند بود که نگران بودم به گوش او برسد. نگاهی به صورت پیرش انداختم. شکر خدا حواسش به این چیزها نبود. مثل همیشه راحت و بی‌قید راه می‌رفت و پرحرفی می‌کرد. حرف‌های تکراری‌اش را حفظ بودم. از زمانی که به خاطر داشتم تمام آن‌ها را هزار بار شنیده بودم، درعین‌حال همچنان شنیدنش برایم جذاب بود. بیشترِ خاطرات پدرم را که چیز زیادی از او در ذهن نداشتم، میان پرحرفی‌های همیشگی حشمت شنیده بودم. الان هم داشت خاطره‌ی روزی را تعریف می‌کرد که جنگ جهانی اول بعد از چهار سال تمام شده بود، در آبان 1297، روزی که لابد مثل این بعدازظهر اواخر مرداد داغ نبود و هوای خنک پاییزی شهر را پر کرده بود، حدود سی‌وپنج سال قبل.
- خدا روح آقا رو شاد کنه که اون چهار سال به دادمون رسید.
- خدا رحمتش کنه. من که قسمت نشد آقابزرگم رو ببینم.
- دختر جان، آقابزرگت یه مردی بود که همین الان هم تو بابل اسمش رو ببری، همه جلوت دولا می‌شن.
حشمت جلوی خانم‌بزرگ، مرا خانم صدا می‌کرد و حتی اسمم را به زبان نمی‌آورد ولی وقتی او نبود، خیلی راحت و صمیمانه حرف می‌زد. می‌دانست مامان مشکلی با ارتباط من و خدمتکارها ندارد و اهل این‌جور فیس و افاده‌های اشراف‌منشانه نیست.
یاد مامان که افتادم، قلبم تیر کشید. بی‌اختیار حساب کردم که مامان آن زمان یک‌ساله بوده است. این چند ماه میان اتفاقات عجیبی که در زندگی‌ام افتاده بود و بحران‌های وحشتناک جامعه، بخش بزرگی از ذهنم را مامان اشغال کرده بود. شب‌هایم پر شده بود از کابوس‌هایی تلخ و دردناک که مامان در تمامشان حضور داشت. حس می‌کردم نفس کم آورده‌ام. سعی داشتم عادی تنفس کنم که حشمت بو نبرد و چیزی از حال پریشانم نفهمد. سرم کمی گیج رفت و اختیار آرام نفس کشیدن از دستم دررفت. چند نفس تند و صدادار کشیدم. حشمت برگشت و نگاهم کرد. چهره‌اش نگران بود و یک چروک که وقتی اخم می‌کرد به شیارهای صورتش اضافه می‌شد، بین دو ابروی پهنش آشکار ‌شد.
- چی شد تابان خانم؟ صورتت مثل لبو سرخ شده بابا جان.
به زور لبخند کم‌رنگی زدم.
- چیزی نیست حشمت. یه‌کم گرمه.
- خودت اصرار کردی پیاده بیایم بابا جان. خانم‌بزرگ چقدر گفت با ماشین برید.
اصرار کرده بودم پیاده بیاییم که صفدر راننده همراهمان نباشد. دست‌به‌سر کردن او مثل حشمت ساده نبود، مخصوصاً که همیشه حس می‌کردم برخلاف حشمت روراست هم نیست و ریگی به کفش دارد. چهره‌ی اخموی خانم‌بزرگ جلوی چشمم آمد که وقتی از اتاقم بیرون آمده بودم، موشکافانه نگاهم کرده بود، طوری که فکر کرده بودم ظاهرم ایرادی دارد و بی‌اختیار سرتاپایم را کاویده بودم. یک دامن چهارخانه‌ی پیلی‌دار قهوه‌ای تا زیر زانو تنم بود که خط‌های نازک کرم و لیمویی داشت و بلوز دکمه‌دار کرم‌رنگ. بند کیف قهوه‌ای‌رنگ چرمم روی شانه‌ام بود و کفش‌های تخت راحت همرنگ آن به پایم. کلاه حصیری لبه‌دار کوچکم هنوز دستم بود و خیال داشتم در حیاط روی سرم بگذارم. صدای مقتدر خانم‌جان به گوشم رسیده بود.
- تو نمی‌خوای یاد بگیری این‌طوری مثل محصل‌ها لباس نپوشی؟
سعی کرده بودم شاد و بی‌قید به نظر برسم.
- محصلم دیگه خانم‌جان.
باز سرتاپایم را برانداز کرده و نفس صداداری بیرون داده بود.
- عین مادرتی، غُد، لجباز، کله‌شق. این هم شانس جهانشاه خدابیامرز بود که این زن براش فقط یه دختر بیاره، اون هم لنگه‌ی خودش. حالا خوبه فریدون و ایرج رو داشت وگرنه نسلش از بین می‌رفت.
خونم به جوش آمده بود. می‌توانستم همان لحظه با دست خودم خفه‌اش کنم. دلم می‌خواست سرش داد بزنم که مادرم بزرگ‌ترین شانس زندگی پدرم بوده و هردو همیشه به این اعتقاد داشتند و افتخار می‌کردند، اما خودم را خوردم و فقط لبخند زدم. نباید هدفم را فدای یک جروبحث بیهوده می‌کردم؛ اما انگار لبخندم او را بدتر جری کرد.
- نمی‌دونم جهانشاه خدابیامرز چی تو این زن دیده بود که دوتا پاش رو کرد تو یه کفش و گفت الّاوبلّا فخری رو می‌خوام. نه قیافه‌ای داشت نه کمالاتی. همیشه با لباس پوشیدنش، با کارهاش، آبرو واسه‌مون نمی‌ذاشت.
تصویر آخرین باری که مامان را دیده بودم جلوی چشمم آمد. مثل همیشه شیک و مرتب بود. بلوز و دامن ژرژت سفید به تن داشت و کیف کوچک با بند زنجیر طلایی‌رنگ و کفش‌های پاشنه پنج‌سانتی. تا وسط حیاط دنبالش رفته بودم. آنجا صورتم را بوسیده و بعد رد رژلب قرمزش را روی گونه‌ام پاک کرده بود.
موهای فرفری قهوه‌ای بلندش را که دورش ریخته و دو بند باریک از آن‌ها را عقب برده و با گیره‌ی ظریفی بسته بود، تماشا کرده بودم. خیلی شبیه هم بودیم، تنها تفاوتمان همین موها بود، چیزی که من حسرتش را داشتم. از موهای صاف خودم بدم می‌آمد. مامان با لبخند پرسیده بود:
- می‌خوای تا شب وایستی منو تماشا کنی؟
- دلم برات تنگ می‌شه. هیچ‌وقت منو نمی‌بری مهمونی دوست‌هات.
اخم ملایمی ابروهای باریکش را به هم گره زده بود. دست به ابروهایش نمی‌زد و این شکل طبیعی‌اش بود. همیشه چند تار باریک دوروبر ابروهایش بود که ظاهراً مامان مشکلی با آن‌ها نداشت ولی غرغر خانم‌جان را درمی‌آورد و تمیز نبودن صورت مامان را یکی از دلایل آبروریزی او می‌دانست. یک قدم جلو آمد و چشم‌های قهوه‌ای روشن درشتش را به چشمانم گره زد.
- تاباندخت...
مامان، تنها کسی بود که همیشه مرا با اسم کاملم صدا می‌زد. برای بقیه بیشتر وقت‌ها تابان بودم. چند لحظه صورتم را کاوید و حرفش را ادامه داد.
- می‌دونی که برام عزیزترین آدم دنیایی. فکر نکنم لازم باشه بهت بگم اگه بتونم تو رو جایی با خودم ببرم، محاله نبرم.
می‌دانستم. همه‌ی این‌ها را قبلاً بارها گفته بود. هم از محبت مادرانه‌ی کامل و بی‌نقصش مطمئن بودم هم شک نداشتم که هرچقدر بتواند برایم وقت صرف می‌کند، اما به نظرم بزرگ شده بودم و وقتش بود که همراه مامان باشم. چیزی نگفتم. این حرف را به بعد موکول کردم و بعد... دیگر فرصتی نبود. آخرین بار بود که مامان را دیده بودم.
صدای خانم‌جان مرا از آن خاطره بیرون کشید.
- تو مثل مادرت نشو تابان جان. می‌دونی چقدر برام عزیزی. من برات بهترین زندگی رو می‌خوام. تو باید خانمی کنی نه اینکه دردسر بکشی.
فرصت را قاپیدم که زودتر از آن خانه بیرون بروم.
- چشم، حشمت کجاست؟
- می‌خوای تو این گرما این همه راه رو پیاده بری؟
- گرم نیست خانم‌جان، راهی هم نیست. خیابون شمرون رو صاف می‌ریم پایین، یه کم بعد می‌رسیم قوام‌السلطنه . می‌خوام پیاده برم.
اخم کرده بود.
- ناسلامتی عروسی دختر. این آفتاب صورتت رو جزغاله می‌کنه، عین سیاه برزنگی می‌شی.
جانم به لب رسیده بود که منفجر نشوم و همه‌چیز را خراب نکنم. به صدایم حالتی شیطنت‌آمیز داده بودم.
- اونی که باید بپسنده همین‌جوری پسندیده. شکر خدا هیچ‌وقت سفید برفی نبودم، کل عمرم هم تو آفتاب راه رفتم!
دیگر مجال نداده بودم چیزی بگوید و بلند صدا زده بودم:
- کجایی حشمت؟
صدای حشمت از جایی در پیچاپیچ آن خانه‌ی بزرگ جواب داده بود:
- اومدم خانم.
هیچ‌وقت نمی‌توانستم بفهمم کجاست. انگار صدایش پشت آن پنجره‌های چوبی ارسی با شیشه‌های هندسی رنگی‌اش گم می‌شد، میان طارمی‌های ایوان می‌پیچید و درون سنگفرش‌های حیاط محو می‌شد. این خانه که در آن بزرگ شده بودم، خیلی از سن هفده‌ساله‌ام بیشتر قدمت داشت. در زمان قاجار ساخته شده بود و خانم‌جان مدام غر می‌زد که در شأن اشرافی ما نیست اینجا زندگی کنیم. دوست داشت مثل عموجان تیمسارم خانه‌ای مهندسی‌ساز و شیک داشته باشیم که چشم همه را کور کند، اما مامان اینجا را دوست داشت، بیشتر از تمام خانه‌های دنیا. هیچ‌وقت دلیل این علاقه را به من نگفته بود اما مطمئن بودم برایش یادآور زندگی مشترک نه‌چندان طولانی‌اش با پدرم است. بعضی شب‌ها دیده بودم که مامان بعد از خوابیدن همه، به بالکن می‌رود، به نرده‌های چوبی تکیه می‌دهد و خیره می‌شود به سیاهی شب که انگار میان درختان انبوه حیاط رسوب کرده بود. گاهی لبخند می‌زد و شک نداشتم روزهای جوانی‌اش را می‌بیند، کنار مردی که روزی دلش را برده و تمام زندگی‌اش شده بود.
قبل از اینکه حشمت بیاید، خانم‌جان پرسید:
- ساعت چند قرار کردی؟
- گفته آخر وقت برم که سرش خلوت باشه.
- جمعه‌ها هم کار می‌کنه؟
- معمولاً نه، به خاطر من می‌آد.
می‌دانستم که ساعت حدود پنج است و دعا کردم خانم‌جان بهانه‌ی دیگری پیدا نکند. اگر بیشتر سین‌جیمم می‌کرد، فرصت از دست می‌رفت. سروکله‌ی حشمت پیدا شد و خانم‌جان آمرانه گفت:
- با تابان خانم می‌ری، با تابان خانم هم برمی‌گردی. خودت که می‌دونی آقا فریدون چه سفارشی کرده.
همیشه به نظرم مسخره بود که خانم‌جان من و برادرهایم را جلوی خدمتکارها با القاب خانم و آقا خطاب می‌کرد. حشمت سر تکان داد.
- بله خانم، خیالتون راحت.
- حشمت حواست جمع باشه. نرید پِی بازیگوشی ها.
- اختیار دارید خانم. دیگه بازیگوشی از سن ما گذشته.
خانم‌جان اخم کرد. سریع به طرف در راه افتادم مبادا دوباره بهانه‌ای پیدا کند و رفتنم را عقب بیندازد.
- نگران نباشید خانم‌جان. زود می‌آییم.
صدای حشمت مرا به زمان حال کشید.
- خوبی دختر جان؟ بیا بریم دم مغازه آب بگیرم برات.
- خوبم حشمت. دیگه چیزی نمونده برسیم.
وقتی جلوی مغازه رسیدیم، نگاهی به شیشه‌های آن انداختم که از داخل با پارچه‌ی سفید پوشانده شده بود. تابلوی سیاهی پشت شیشه نصب بود که روی آن نوشته شده بود «مزون رزا»، و زیرش با خطی کوچک‌تر «دارای مدرک متد گرلاوین از پاریس – متخصص دوخت لباس عروس و نامزدی». بدون اینکه به حشمت نگاه کنم گفتم:
- تو برو حشمت. هروقت تموم شد، تلفن می‌زنم بیای دنبالم.
- نمی‌شه تابان خانم. دیدی که خانم‌بزرگ چقدر سفارش کرد. الان بدون شما برگردم خونه، هزارتا حرف بارم می‌کنه.
با اضطراب دسته‌ی کیفم را میان انگشتان عرق‌کرده‌ام فشار دادم. اگر حشمت نمی‌رفت، تمام برنامه‌هایم به هم می‌ریخت. باید او را نرم می‌کردم. ته دلم عذاب وجدان داشتم. می‌دانستم امشب خانم‌جان دودمانش را به باد خواهد داد ولی راه دیگری نداشتم.
- ممکنه کارم طول بکشه.
- فدای سرت دختر جان. همیشه باشه از این معطلی‌ها واسه جشن و عقد و اینا.
از محبتش قلبم فشرده شد. داشتم از او سوءاستفاده می‌کردم، از شناختی که یک عمر داشتم. قلقش را خوب بلد بودم و حالا می‌خواستم علیه خودش از آن استفاده کنم. اگر این فرصت را از دست می‌دادم، شاید مجال دیگری برایم فراهم نمی‌شد. امروز سی‌ام مرداد بود و تاریخ جشن، پنجم شهریور. فقط شش روز وقت داشتم، بعد یک عمر اسیر می‌شدم.
- پس اقلاً برو سر کوچه بشین تو قهوه‌خونه چایی بخور.
- همین‌جا وامی‌ستم دختر جان. حوصله‌ی دادوهوار خانم‌جانت رو ندارم.
- زشته وایستی دم خیاطی زنونه، حشمت. خانم‌ها می‌آن و می‌رن، معذب می‌شن. یه وقت یکی فکر می‌کنه خدای‌نکرده اینجا وایستادی خانم‌ها رو تماشا کنی.
اخم کرد.
- دست شما درد نکنه. من پیرمرد رو چه به این کارها؟
- همه که مثل ما نمی‌شناسنت حشمت. بعضی از پیرمردها هم از این کارها می‌کنن.
اخمش کمی باز شد. تشویقش کردم.
- برو حشمت. قهوه‌خونه تا اینجا صد قدم راهه. می‌آم صدات می‌کنم با هم برگردیم.
- شما اینجا چقدر کار داری خانم جان؟
- درست نمی‌دونم. رزا خانم گفت اقلاً یه ساعت.
چند لحظه فکر کرد.
- پس می‌رم، یه ساعت دیگه می‌آم همین‌جا.
با خنده پرسیدم:
- می‌ترسی بلد نباشم تا سر کوچه تنهایی بیام؟ به خدا گم نمی‌شم حشمت. از اول دبیرستان پنج سال تنها رفتم مدرسه و اومدم. یادته که مامانم نمی‌ذاشت کسی برسوندم.
نفس آه‌مانندی کشید و صورتش درهم رفت. در سکوت خیره شده بود به نوک کفش‌های نیمدارش. می‌دانستم مامان را دوست دارد و او را به چشم دخترش نگاه می‌کند. شک نداشتم که او هم از نبودن مامان عذاب می‌کشد. چند لحظه بعد گفت:
- نگرانیم از شما نیست دختر جان. می‌بینی که خیابون‌ها پره از سرباز اجنبی. موزردها و چشم‌آبی‌ها همه‌جا هستن. یه وقت زبونم لال یه حرف به شما بزنن، من یه عمر باید خودخوری کنم که امانت رو ول کردم رفتم.
- نگران نباش حشمت. اون‌ها هم دیگه دارن کم می‌شن. اینجا شلوغه، وسط شهره. کسی نمی‌تونه مزاحمم بشه.
سری تکان داد.
- کارت تموم شد، از همین‌جا صاف بیا دم قهوه‌خونه. نیای تو ها. زشته یه دختر باکمالات بیاد وسط اون همه لش‌ولوش. از دم در صدام کن.
- چشم، خیالت راحت.
با تردید راه افتاد. از پشت به اندام پیرش نگاه کردم و نفس صداداری بیرون دادم. این مرد برایم عزیز بود و در تمام عمر حمایتم کرده بود. چیزی بیشتر از یک خدمتکار به حساب می‌آمد. زیر لب گفتم:
- ببخشید حشمت. یه روزی جبران می‌کنم.
می‌دانستم صدایم را نمی‌شنود. بغض کرده بودم. برگشتم و به داخل مغازه رفتم که این همه تلخی را از خودم دور کنم. شاگرد رزا خانم که پشت یک چرخ‌خیاطی نشسته بود با دیدنم بلند شد و سلام‌وعلیک کردیم. لبخند زد.
- لباستون عالی شده. این مدت که اینجام، لباسی به این قشنگی ندیده بودم.
لبخند یخی زدم و زیر لب تشکر کردم. به پیراهن سفیدی که به تن مانکن کنار مغازه بود اشاره کرد.
- مطمئنم می‌پسندید.
نگاهم روی لباس کشیده شد. هفته‌ی قبل که با خانم‌جان و زن‌عمو محترم برای انتخاب مدل آمده بودیم، آن‌قدر حالم بد بود که چیزی از اطرافم نمی‌فهمیدم. در خودم غرق شده بودم و فقط گاهی کلماتی به ذهن مغشوشم وارد می‌شد و می‌فهمیدم آن‌ها و رزا خانم مدل‌هایی از آخرین لباس‌های عروس پاریس را در ژورنالی که روی پایم گذاشته بودند و ورق می‌زدند، به من پیشنهاد می‌کنند. بالاخره برای اینکه زودتر از آن عذاب خلاص شوم، روی یکی از صفحات انگشت گذاشته و گفته بودم آن را می‌خواهم. بقیه سلیقه‌ام را تحسین کرده بودند و رزا اندازه‌هایم را گرفته بود. حالا برای اولین بار انتخابم را می‌دیدم. روی دامن بلند پیراهن و دور یقه و آستین‌هایش پر بود از گل‌های پارچه‌ای ساتن که به نظرم خیلی زشت بودند. از این همه شلوغی بیزار بودم. من هم مثل مامان ساده‌پسند بودم و هیچ‌کدام از لباس‌هایم این همه تزئینات عجیب‌وغریب نداشت. در دلم گفتم «خدا رو شکر که قرار نیست اینو بپوشم وگرنه دق می‌کردم.»
بعد متوجه شدم که دختر به من خیره شده و منتظر پاسخ است. لبخند زدم و سعی کردم خودم را مشتاق نشان بدهم.
- وای! چقدر قشنگ شده. دستتون درد نکنه. خیلی زحمت کشیدید.
لبخند رضایت‌آمیزی زد.
- بفرمایید بشینید، رزا خانم یه دقیقه رفت خونه. الان می‌آد لباستون رو پروو می‌کنه.
وقت اجرای اولین قسمت نقشه رسیده بود. بود و نبود رزا تأثیری در کارم نداشت. چیزی را که از قبل آماده کرده بودم، به زبان آوردم.
- ببخشید، من باید یه چیزی بدم به نوکرمون که باهام اومده. سر کوچه‌ست. الان برمی‌گردم.
باز لبخند زد و سر تکان داد. سعی کردم حالتم نشان ندهد چقدر عجله دارم. در را کمی باز کردم و سرک کشیدم. حدسم درست بود. حشمت آنجا نبود. لابد الان در قهوه‌خانه نشسته بود و چای قندپهلو می‌خورد و برای مردم از جنگ‌های جهانی اول و دوم و ارباب‌های نظامی‌اش تعریف می‌کرد.
نفس عمیقی کشیدم و بیرون رفتم. مجبور بودم از ته کوچه بروم مبادا حشمت مرا ببیند. راهم کمی دور می‌شد ولی ارزش خطر کردن نداشت. به قدم‌هایم سرعت دادم.
وقتی به خیابان رسیدم، جلوی اولین تاکسی خالی را گرفتم.
- راه‌آهن.
راننده کمی به طرف پنجره‌ی شاگرد بنز 170 گازوئیلی سیاه‌وسفید خم شد.
- بیا بالا.
روی صندلی عقب نشستم و در را بستم. ساعت طلای گردنی‌ام را با عجله باز کردم و نگاهی به آن انداختم. زیاد وقت نداشتم. قطار یک ساعت بعد از تهران راه می‌افتاد. لابد الان خسته از مسیر طولانی و داغی که از بندر شاهپور تا اینجا آمده بود، به تهران نزدیک می‌شد و قرار بود نیم ساعت در ایستگاه استراحت کند، بعد دوباره راه بیفتد، این بار در مسیری سرسبزتر و خنک‌تر، تا بندر شاه . مخصوصاً طوری برنامه ریخته بودم که وقتی متوجه غیبتم می‌شوند، من دور شده باشم. همه‌چیز خیلی میلی‌متری بود و اگر این قطار را از دست می‌دادم، بیچاره می‌شدم.
سرعت ماشین کم شد و متوجه شدم راننده می‌خواهد مقصد مردی را که کمی جلوتر کنار خیابان ایستاده بود بشنود. سریع گفتم:
- دربست آقا. مسافر سوار نکنید. عجله دارم.
دوباره پایش را روی گاز فشار داد و خیالم راحت شد. به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمانم را بستم بلکه از این همه دلشوره که سراغم آمده بود خلاص شوم، اما سؤالات ذهنم تمامی نداشت.
اگر به هر دلیل زودتر بفهمند من در مزون نیستم...
اگر قبل از حرکت سراغم بیایند...
اگر قطار جای خالی نداشته باشد...
اگر به مقصد برسم و کسی را که سراغش می‌روم پیدا نکنم...
اگر آدرس را درست نفهمیده باشم...
این اگرها داشت مرا می‌خورد. چند ماه پیش به خواب هم نمی‌دیدم که روزی برای دور شدن از تهران و فرار از شهر و خانه‌ای که تمام عمرم آنجا گذشته بود این‌قدر اشتیاق داشته باشم. شهری که مامان در آن بود، و شمس... تنها مردی که از وقتی خودم را شناخته بودم به چشمم آمده بود. حالا هیچ‌کدام نبودند.
دلم گرفت. گوشه‌ی چشم راستم را که خیس شده بود با نوک انگشت پاک کردم و سعی کردم فین‌فین‌نکنم که راننده متوجه نشود.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان قرار ما پشت شالیزار

فرناز نخعی : ۲ سال پیش

سلام دوستان
وی آی پی هر روز پارت جدید داره ولی بخش رایگان هفته ای سه روز.
برای عضویت و خوندن سریع تر می تونید با 35000 تومن عضو بشید.

توجه کنید :

این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

نظرات رمان قرار ما پشت شالیزار
  • رز.

    در پارت 3710

    این دختر یه فکرای بیخودی برای خودش کرده بود درست! ولی به نظرم اصلا,اصلا درست نیست که نمیزارن حرفشو بزنه

    ۶ روز پیش
  • Farideh

    در پارت 10

    دوستان من یه سوال داشتم الان ک رما خوندم از رمان اومد بیرون دوباره میخوام از پارت مورد. نظرم بخون چطوری شماره پارت و جستجو کنم ؟؟؟؟؟؟

    ۲ ماه پیش
  • شهناز

    0

    سلام خسته نباشی واقعا عالیه میشه لطف کنی هرروز پارت رایگان را بذاری رمان که تموم شده جونم به لبم میاد که صبر کنم تا پارت جدید بیاد حداقل هدیه هم بذار ممنون

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    در پارت 4180

    سلام یک سال پیش این رمان رو خوندم الان دوباره عکس رمان رو که دیدم دلم تنگ شد🥺❤️ براش ...چقدر این رمان محشر بود..😭

    ۲ ماه پیش
  • آیدا

    در پارت 1660

    سلام خانم نخعی عزیز، این ماجرای خیانت شاه به مصدق هم داستانی هست که *** و انگلیس علیه شخصیت های بزرگ ایران ساختند تا اون ها رو تخریب کنند. متاسفانه با این تهمتی که به آیت الله در رمان زدید حق الناسی سنگین رو بر گردن خودتون گذاشتید

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    در پارت 4180

    عالی بودد.. 😭😍 باورم نمیشه تموم شد🥲🥲

    ۴ ماه پیش
  • سام

    0

    سلام واقعا ازخوردن رمان لذت بردم چقدر زیباودقیق باجزییات.ازنویسنده رمان خیلی تشکرمیکنم واقعا عالی

    ۴ ماه پیش
  • فاطی

    در پارت 3071

    خیلی رمان خوبیه همینطور که هیجان داشت الان ارام داره پیش میره و ممکنه دوباره در آینده اتفافاتی بیفته..خیلب ممنونم از نویسنده که پارت رایگان گذاشته و ما داریم استفاده میکنیم..ان شاء الله تندرست باشید

    ۵ ماه پیش
  • فاطی

    در پارت 3052

    خورشید واقعا زیباست و باعث میشه دنیا روشن بشه ولی غروب آن درست است غم انگیز است ولی عاشقانه و دلرباتراست..ممنون نویسنده عزیزم خیلی زیبا بود

    ۵ ماه پیش
  • ندا

    در پارت 3041

    عالی عزیزم

    ۵ ماه پیش
  • امیر

    1

    اگه میخوان یه رمان هیجانی عالی بخونید من توصیه میکنم از دستش ندید چون این رمان هیجانی متفاوت هست

    ۶ ماه پیش
  • فاطی

    در پارت 3010

    تابان فکر کنم نمیخواد قبول کنه که همچین آدمی دوستش داره..ه والا

    ۶ ماه پیش
  • فاطی

    در پارت 2980

    اوه رمان رفت تو فاز فصل عاشقی

    ۶ ماه پیش
  • فاطی

    در پارت 2970

    عجیب همه چیز مشکوکه..

    ۶ ماه پیش
  • فاطی

    در پارت 2940

    فریدون و با پسرعموش دست به یکی نکنن..هر موقع یه اتفاقی گل و بلبلِ پشت *** معلوم نیست چی در انتظاره

    ۶ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟