لیست کلیه پارتهای رمان قرار ما پشت شالیزار : پارت های 221 تا 240
تعداد کل پارت های منتشر شده : 418
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 221
علی با خونسردی گفت: - اختیار دست تو نیست. در همان حین تپانچه را از کمر شلوارش که زیر پیراهن گشادش پنهان بود بیرون کشید و به سمت ایرج گرفت. بند دلم پاره شد و نیمخیز شدم. زانوهایم از ترس میلرزید و نتوانستم سرپا شوم. ایرج با بهت خیره مانده بود به علی و خشکش زده بود. دستان لرزانم را به سمت علی ...
بروزرسانی در : ۷۳۵ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 222
خودم را روی زانوهایم به طرف او کشیدم. - اگه... اگه ایرج دروغ گفته باشه... اگه شمس بیگناه باشه و ما از اینجا بریم... گممون میکنه. - طناب بیار. بعداً هر سؤالی داشتی جواب میدم. میدونی که نمیخوام به ضررت کاری بکنم. بلند شدم و به طرف اتاق رفتم. دوباره برگشتم. - اگه دست و پاش رو ببندی و ای...
بروزرسانی در : ۷۳۴ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 223
گفتم: - حشمت از هیچی نمیترسه. یعنی نه اینکه نترسه، ولی وقتی پای من و مامان وسط باشه حاضره بمیره و کوتاهی نکنه. - یعنی امکان نداره مثل داداشهات با خودش فکر کنه به صلاحته از این آوارگی نجات پیدا کنی و زن بهادر بشی؟ با اخم نگاهش کردم. - یهکم فکر کنی چیزهایی یادت میآد که نشون میده حشمت ق...
بروزرسانی در : ۷۳۳ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 224
ایرج موهای کوتاهم را نوازش کرد و گذاشت راحت گریه کنم تا سبک شوم. کمی بعد برای پرت کردن حواسم پرسید: - موهات رو چیکار کردی قشنگم؟ با بغض نالیدم: - دست شمسه. - شمس؟! یعنی چی؟ اون موهات رو کوتاه کرده؟ - نه، موقعی که کوتاه کردم مجبور بودم ولی بعداً گیس بافتهام رو دادم به شمس. نفس پر از ...
بروزرسانی در : ۷۳۲ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 225
تکیه داده بودم به دیوار هال و نگاه مبهوتم بین علی و ایرج میچرخید. سرم درد میکرد، آنقدر شدید که حس میکردم الان میترکد. انگار چیزی مثل پتک وسط مغزم میکوبید. از موقعی که حرفهای علی را شنیده بودم داشتم دیوانه میشدم. ذهن آشوبزدهام هنوز نمیخواست باور کند که تمام حرفهای ایرج درست بوده و حشمت...
بروزرسانی در : ۷۳۱ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 226
- تابان... من داداشتم. الان که مطمئن شدی حرفهام در مورد مامان و شمس درست بوده هنوز بهم اعتماد نداری؟ - دارم، ولی علی هم باشه، خیالم راحتتره. علی خطاب به ایرج گفت: - بهم آدرس خونهتو بده. شبها میآم اون دوروبر میمونم که اگه خطری پیش اومد کمک کنم. ایرج با کلافگی گفت: - دیگه قرار نیست ...
بروزرسانی در : ۷۳۰ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 227
وقتی بیدار شدم آفتاب پهن شده بود. دیشب تا نزدیک سپیدهدم چشم روی هم نگذاشته بودم. در تاریکروشن اتاق دراز کشیده بودم توی رختخوابی که ایرج برایم پهن کرده و چشم دوخته بودم به سقف. صدای نفسهای آرام ایرج نشان میداد زود به خواب رفته اما من طوری بغض داشتم، آنقدر دلم پر از درد بود که انگار خواب تا اب...
بروزرسانی در : ۷۲۹ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 228
با تعجب نگاهش کردم. از فکر رفتنش دلم گرفت. با اینکه ظاهراً به اطرافم و به آدمها بیتوجه بودم اما حضور علی و حمایتش برایم مثل یک اصل دائمی و ثابت شده بود. - واقعاً میخوای بری؟ کجا؟ خودت چی؟ - قرار بود برسونمت پیش یکی از نزدیکانت که رسوندم. الان دیگه خیالم راحت شده ایرج واقعاً دوستت داره و از...
بروزرسانی در : ۷۲۸ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 229
**فصل بیستوچهارم** هوشنگ دواندوان به طرف در رفت و آن را باز کرد. با دیدن علی چشمهایش برق زد و خودش را در آغوش او انداخت. - سلام بابا جونم. علی او را بلند کرد. - سلام پسر گل بابا. چقدر دلم برات تنگ شده بود. - من هم خیلی دلم تنگ شده بود. علی گونههای هوشنگ را بوسید و او را روی زمین گذ...
بروزرسانی در : ۷۲۷ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 230
علی دستهای او را از دور گردنش باز کرد و بلند شد. لعبت گفت: - کمکم دارم فکر میکنم تو مرد نیستی وگرنه محال بود این همه سال طاقت بیاری. علی پوزخند زد. - فکر میکنی مرد نیستم و دو دقیقه قبل نگران شده بودی زن گرفته باشم؟ - گفتم شاید اون دختره بلد بوده رگ خوابت رو بدزده. من که بلد نبودم اما ...
بروزرسانی در : ۷۲۶ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 231
حالم بهتر شده بود. هنوز خیلیوقتها فکر ناکامی تلخم در عشق و اعتمادی که بر باد رفته بود ذهنم را درگیر میکرد و در خودم فرومیرفتم ولی تصمیم گرفته بودم فراموش کنم. باید زندگی میکردم. نباید به شمس اجازه میدادم با این ضربه طوری مرا از پا بیندازد که دیگر نتوانم بلند شوم و از بقیهی عمرم لذت ببرم. س...
بروزرسانی در : ۷۲۵ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 232
هلش دادم و یک قدم عقب رفتم. - این اراجیف چیه سر هم میکنی؟ من ازت بیزارم. سر تکان داد و آهسته گفت: - میفهمم مجبوری تظاهر کنی. نگران هیچی نباش. من خونه گرفتم، قرارداد مغازه رو هم بستم. همهچی روبهراهه. همین الان میبرمت. دیگه لازم نیست بترسی. ایرج کجاست؟ باید قبل از رفتن حالیش کنم حق نداره...
بروزرسانی در : ۷۲۴ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 233
بلند شد و مقابلم ایستاد. صورتش خونآلود بود و لباسهایش پاره. نفسزنان گفت: - تو به من شلیک نمیکنی. - میتونی امتحان کنی. تا سه میشمرم، اگه هنوز اینجا باشی شک نکن ماشه رو میکشم. - به خاطر این مرتیکه حاضری منو بکشی؟ - به خاطر خودم، به خاطر بازیای که یه عمر باهام کردی، به خاطر مامانم و ...
بروزرسانی در : ۷۲۳ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 234
علی گفت: - ممکنه الان اذیت بشی ولی نتیجهش خوبه. بذار بشنوی یه عوضی چطوری میخواد کارهاش رو توجیه کنه. ایرج جلو رفت و با خشونت بازوی شمس را کشید و او را به سمت پلهها برد، من و علی هم دنبالشان رفتیم. ایرج کلید برق را زد و چراغ کمنوری روشن شد. تا آن زمان وارد زیرزمین خانه نشده بودم. همه جا پر...
بروزرسانی در : ۷۲۲ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 235
ایرج غرید: - کم چرند بگو. تابان دیگه با این جفنگیات خر نمیشه. تو فهمیدی مامانم داره فعالیت سیاسی میکنه و رفتی لوش دادی. - باور کنید همچین کاری نکردم. چند روز بعد از اون جریان منو خواستن رکن دو. گزارش بهشون رسیده بود که من یه بسته رو رسوندم اونجا. خبر داشتن اون خونه مشکوکه. میخواستن ببینم ...
بروزرسانی در : ۷۲۱ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 236
دستهایش مشت شد و چند لحظه چشمانش را بست. - من همون روز که مامانت غیبش زد، شک کردم که کار رکن دو باشه. رفتم سراغ فرماندهشون. بهش گفتم قول داده بود بلایی سر مامانت نمیآد. اول گردن نگرفت که مامانت رو دستگیر کردن. گفت بررسی میکنه. بعد که دید سمج شدم و ولشون نمیکنم باز دستبهسرم کرد، وعدهوعید...
بروزرسانی در : ۷۲۰ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 237
ایرج او را به طرف زیرزمین اصلی که بخشی از آن از راهرو دیده میشد هل داد. شمس داد زد: - به خاطر تو بود تابان وگرنه من پول رو میخواستم چیکار؟ اونقدر داشتم که راحت زندگی کنم. من میخواستم برات بهترین زندگی رو بسازم. عصبی شدم و صدایم رفت بالا. - من غذایی رو که با خون پخته باشن نمیخورم. تو خ...
بروزرسانی در : ۷۱۹ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 238
ایرج که طناب را به شکل یک حلقه درآورده و به نردهها گره زده بود بازوی شمس را گرفت و بلندش کرد. - فکر کن بخشیدت. پاشو، وقتشه به سزای کارهات برسی. شمس با قدمهایی سست و لرزان به سمت پنجره رفت. علی کنار گوشم پچپچ کرد: - چرا التماس نمیکنه نکشیمش؟ داره کار رو خراب میکنه. یعنی اینقدر شجاعه که...
بروزرسانی در : ۷۱۸ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 239
ساعتی از رفتن شمس گذشته بود و ما سه نفر در هال دور سفرهی شام نشسته بودیم. غذا سرد شده و ماسیده بود ولی چیز زیادی نخورده بودیم. قرمهسبزی نازنین که آن همه برایش زحمت کشیده بودم، از چشممان افتاده و در مقابل نگرانیهایی که داشتیم بیاهمیت شده بود. نیاز داشتیم حرف بزنیم و همهچیز را پیشبینی کنیم. ...
بروزرسانی در : ۷۱۷ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 240
**فصل بیستوپنجم** کوکب درِ اتاق را باز کرد و نگاهی به شمس انداخت که گوشهی اتاق روی زمین نشسته و زانوهایش را در شکمش جمع کرده بود. طوری در عالم خودش غرق بود که هیچ واکنشی به باز شدن در نشان نداد. قلب کوکب فشرده شد. مطمئن بود چیزی شده، اتفاقی افتاده که شمس حرفی از آن نمیزند. از آن شب که با سروص...
بروزرسانی در : ۷۱۶ روز پیش
