قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت دویست و ششم :
**فصل بیستودوم**
شمس با بیمیلی سر سفره نشسته بود که حفظ ظاهر کند. نتوانسته بود کنار تابان درست غذا بخورد؛ از شدت هیجان اشتهایش کور شده بود اما همان چند قاشقی که از دستپخت تابان خورده بود و در حین خوردنش نگاه مهربان تابان همراهیاش میکرد، طوری او را به وجد آورده بود که انگار نیازهای جسمیاش را حس نمیکرد. از لحظهای که جدا شده بودند، روح و وجودش در آن خانه جا مانده بود، پیش دختری
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطی
2یعنی بعداز اینهمه وقت با علی بوده..دوتاشون میتونن از هم جدا بشن..دلتنگ هم نمیشن..بعید میدونم شمس و تابان دیگه مال هم بشن
۱ سال پیشم
2یکم تندبوداما بالاخره راه افتادالبته صدبابرشوبایدبه نرگس میگفت که اون تهمتهارو به تابان ومادرش زد واین هیچی نگفت
۲ سال پیشساناز
1💙💙💙💙
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

آیلین
0آخ علی آخ ، دردتو میفهمم، اتفاقا اسم کسی که من میخواستم علی بود ولی اون من و نخواست .