پارت دویست و پانزده :

بلند شد و با عتاب به من گفت:
- این همونه که جلوی پارک شهر باهات بود. فوری غیبش زد، تو گفتی کسی همراهت نبوده، من هم قبول کردم.
خشکم زد. نمی‌دانستم چه باید بگویم. اصلاً نمی‌فهمیدم چرا علی که همیشه این‌قدر محتاط بود، این بار بی‌محابا جلو آمده و خودش را نشان داده است. هنوز جوابی به ذهنم نرسیده بود که ایرج یورش برد به طرف علی و مشت محکمی به سمتش پراند. علی کمی خودش را عقب کشید اما مشت بÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ندا

    0

    عالی بود ممنون عزیزم

    ۱ سال پیش
  • فاطی

    0

    حمایت واژه ای که آدما دوست دارن یکی باشه تا حواسشون بهت باشه.. خوشحالم از پیدا شدن مادرم چشمانم ستاره باران شده...ولی روزگار همیشه اونجوری که میخواهیم رقم نمیخوره

    ۱ سال پیش
  • ساناز

    1

    💜💙🩵💛🧡🤎💚

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️