قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت دویست و پانزده :
بلند شد و با عتاب به من گفت:
- این همونه که جلوی پارک شهر باهات بود. فوری غیبش زد، تو گفتی کسی همراهت نبوده، من هم قبول کردم.
خشکم زد. نمیدانستم چه باید بگویم. اصلاً نمیفهمیدم چرا علی که همیشه اینقدر محتاط بود، این بار بیمحابا جلو آمده و خودش را نشان داده است. هنوز جوابی به ذهنم نرسیده بود که ایرج یورش برد به طرف علی و مشت محکمی به سمتش پراند. علی کمی خودش را عقب کشید اما مشت بÙ
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

ندا
0عالی بود ممنون عزیزم