پارت دویست و چهارم :

صورتش از خشم سرخ شده بود و درک می‌کردم از یادآوری این وقایع عصبی شده و خودخوری می‌کند. آرام دستش را نوازش کردم.
- زیاد طول نمی‌کشه از شر تمام این روزهای مزخرف خلاص می‌شیم، خاطراتش هم تو یه عمر زندگی آینده‌مون گم می‌شه و یادمون می‌ره. حالا بیا بریم بیرون.
دستم را بالا آورد و بوسید. صورتم داغ شد و مطمئن بودم سرخ شده‌ام. نمی‌توانستم به صورتش نگاه کنم تا موقعی که دستم را رها کرد. و

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    2

    شمس هم ادم خوبیه،پشیمون شدم اونطور درموردش گفتم ولی علی رو بیشتر دوست دارم🥲

    ۱ سال پیش
  • ساناز

    1

    ❤️❤️❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️