قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت دویست و چهارم :
صورتش از خشم سرخ شده بود و درک میکردم از یادآوری این وقایع عصبی شده و خودخوری میکند. آرام دستش را نوازش کردم.
- زیاد طول نمیکشه از شر تمام این روزهای مزخرف خلاص میشیم، خاطراتش هم تو یه عمر زندگی آیندهمون گم میشه و یادمون میره. حالا بیا بریم بیرون.
دستم را بالا آورد و بوسید. صورتم داغ شد و مطمئن بودم سرخ شدهام. نمیتوانستم به صورتش نگاه کنم تا موقعی که دستم را رها کرد. و
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
2شمس هم ادم خوبیه،پشیمون شدم اونطور درموردش گفتم ولی علی رو بیشتر دوست دارم🥲