لیست کلیه پارتهای رمان قرار ما پشت شالیزار : پارت های 241 تا 260
تعداد کل پارت های منتشر شده : 418
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 241
ایرج پرسید: - یعنی نمیتونی از زیرش دربری؟ از اول که قرار نبوده واسه صاحبکارت تماموقت کار کنی. قرار بوده از صبح تا عصر بری. علی جواب داد: - تو که این اعیون و اشراف رو خوب باید بشناسی، خودت هم جزوشونی! از کارگر فقط انتظار دارن حرف گوش کنه. الان بگم نمیتونم شب بمونم ممکنه بگه اصلاً نیا. -...
بروزرسانی در : ۷۱۵ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 242
ایرج دست دور شانههایم انداخت. - علی راست میگه. بگو که راحت بشی و زودتر بتونی فراموشش کنی، هم خوبیها و هم بدیهاش رو. سرم را به شانهاش تکیه دادم و کمی احساس آرامش کردم. چقدر خوب بود که در این بحران لااقل او کنارم بود. ایرج از علی پرسید: - از کِی قراره بمونی خونهی صاحبکارت؟ - امروز گفت...
بروزرسانی در : ۷۱۴ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 243
شمس بعد از یک جروبحث دیگر با پدرش با عصبانیت لباس پوشید و از خانه بیرون رفت. صدای فریادهای جمال هنوز بلند بود و شمس در را طوری به هم کوبید که شیشهها لرزید. با قدمهای بلند از خانه دور شد. حالش بد بود، خیلی بدتر از آنچه در تمام طول عمرش پیش آمده باشد. حس میکرد دیگر هیچ انگیزهای برای زندگی ندارد...
بروزرسانی در : ۷۱۳ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 244
شمس خودش را پشت دیوار هشتی خانهی نیمهمخروبهای که در آن کوچه بود مخفی کرد و سرک کشید. تابان و ایرج سر کوچه رسیده بودند و او تا آخرین لحظه که آنها سوار تاکسی شدند نگاهشان کرد، بعد آه عمیقی کشید و برگشت تا روی سکوی سنگی کنار هشتی منتظر برگشتشان بماند. با دیدن زنی که روی سکو نشسته بود و او را نگا...
بروزرسانی در : ۷۱۲ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 245
شمس نفس آهمانندی بیرون داد. لعبت یک ابرویش را بالا برد و پرسید: - قبلاً یه چیزهایی بینتون بوده، نه؟ وگرنه راه نمیافتادی بیای اینجا تماشاش کنی. شمس با حسرت به روزهایی که از دست رفته بود فکر کرد. دلش برای تابان پرپر میزد و فقط گفت: - من اون رو از دست دادم. - دلیلش هم شوهر بیوجود منه که ...
بروزرسانی در : ۷۱۱ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 246
یک ساعتی میشد که علی آمده بود. آمدنش غیرمنتظره بود و مرا که حوصلهام سر رفته بود، از آن حس رکود بیرون کشیده بود. از وقتی رسیده بود مدام داشتیم حرف میزدیم و خانه از سکوت درآمده بود. او نگاهی به استکان چای دوم که جلویش گذاشته بودم انداخت و پرسید: - خودتون نمیخورید؟ ایرج تکخندهای کرد. - پ...
بروزرسانی در : ۷۱۰ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 247
چند لحظه سکوت برقرار شد. من و ایرج مبهوت خیره مانده بودیم به علی. در آنی هزار فکر از ذهنم گذشت و احساس خطر ستون فقراتم را به لرزه انداخت. علی گفت: - اگر هم باشه به احتمال زیاد به مأموریت ایرج شک نکرده، این خونه رو هم بلد نیست، وگرنه زودتر از اینا اومده بودن سراغتون. ولی این راننده... اسمش چیه؟ ...
بروزرسانی در : ۷۰۹ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 248
- زندان. عموم همراه بقیهی ارتش با دستور فرماندههای اون زمان تسلیم شد، افسرهای ارشد رو بردن زندان و طی چند هفته به تدریج آزادشون کردن. یه عده هم تو زندانها اعدام شدن، کسانی که حاضر نشده بودن زیر نظر فرماندهی خارجی کار کنن. علی با تأسف لبهایش را روی هم فشار داد. میدانستم این تکرارها در تاری...
بروزرسانی در : ۷۰۸ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 249
**فصل بیستوششم** جمال درِ اتاق شمس را باز کرد و بالای سر او رفت که خواب بود. پتو را کشید و شمس یکباره از جا پرید. نگاه سرگردانش دور اتاق چرخید و روی پدرش متوقف ماند. جمال با اخم گفت: - علیک سلام. شمس زیرلب سلام کرد. جمال غر زد: - وقتی تا بوق سگ میری دنبال ولگردی همینه دیگه. دم صبح میخو...
بروزرسانی در : ۷۰۷ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 250
همان موقع جمال در محل کار جهانگیر مقابلش ایستاده بود. عصبانی بود که جهانگیر چند ساعت او را منتظر نگه داشته و بعد از رفتن تمام مراجعینش پذیرفته بود، بعد از ورود هم تعارف نکرده بود بنشیند و جمال وسط اتاق او ایستاده بود، مثل یک خدمتکار، اما هیچکدام از اینها زیاد هم اهمیت نداشت. مهم این بود که توان...
بروزرسانی در : ۷۰۶ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 251
وقتی جمال از اتاق بیرون رفت، جهانگیر پشت میزش نشست و گوشی تلفن داخلی را برداشت، به کسی که جواب داده بود دستور داد سریع یک سرباز زرنگ و دستوپادار را بفرستد که جمال را تعقیب کند و آدرس خانهاش را یاد بگیرد. بعد یک بار دیگر نقشهاش را مرور کرد. شکی نبود که شمس خبری از تابان داشت و حدس پدرش درست بود...
بروزرسانی در : ۷۰۵ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 252
اواخر شب بود، شام را ساعتی قبل خورده بودند و کارهای روزمرهی علی تمام شده بود اما به عادت همیشه خودش را توی خانه سرگرم کارهایی کرده بود. از بقیهی خدمتکارها دیرتر به اتاقش میرفت. در زدند و وقتی علی در را باز کرد، مردی میانسال بدون سلاموعلیک با صورتی پر از اخم پرسید: - تیمسار هست؟ - بله، هست...
بروزرسانی در : ۷۰۴ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 253
- قلدربازی درآورد آقا. اومد تو حیاط، مجبور شدم به زور بیرونش کنم. بعد سفارش کرد بیام بگم اگه نیاید صداش رو میبره بالا. انگاری باهاتون دشمنی داره، واسه همین پیش آقا بهادر چیزی نگفتم. من هستم، زورش بهم نمیرسه. اگه خواست پرروبازی دربیاره میزنم لهش میکنم. جهانگیر با اخم گفت: - لازم نکرده. برو...
بروزرسانی در : ۷۰۳ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 254
صفدر نگاهی به شمس انداخت که پشت میز میکده نشسته بود و استکان کوچکی را که جلویش بود پر کرد و سر کشید. با حرص لبهایش را روی هم فشار داد و زیرلب غر زد: - داری چه غلطی میکنی مردک؟ دوروزه علاف تو نکبت شدم، از خواب و زندگی افتادم که روزها تو خونهتون کپهی مرگت رو بذاری و شب بیای تا بوق سگ اون زهر...
بروزرسانی در : ۷۰۲ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 255
صدای خشن مردانهای از جایی بیرون اتاق داد زد: - بیاید بیرون وگرنه مغزش رو میریزم زمین. هراسان از جا پریدم. مغزم هنوز خوب بیدار نشده بود اما دستم بیاختیار زیر بالش رفت و تپانچهی پر را بیرون کشیدم، آن را از ضامن درآوردم و بلند شدم. خودم را پشت در رساندم. هنوز شک داشتم که واقعاً آن صدا را شنی...
بروزرسانی در : ۷۰۱ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 256
- چرت نگو مردک، توی این خونه زندگی میکنه. - اشتباهی بهتون آدرس دادن. اینجا من و خواهرم زندگی میکنیم. میتونیم ثابت کنیم خواهر برادریم. با حرفهای ایرج تازه دستم آمد که چه نقشهای دارد. ما باید کلاً حضور علی و آشنایی با او را انگار میکردیم. مرد بلند گفت: - بیارش اینجا سرکار قریشی. مأمو...
بروزرسانی در : ۷۰۰ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 257
در سلول تنگ روی یک پتوی سربازی کثیف که بوی گند میداد نشسته و تکیه داده بودم به دیوار سیمانی چرک پشت سرم. میلرزیدم اما نه از سرمای جانسوز سلول، از ترس لرز به جانم افتاده بود. به محض اینکه وارد پاسگاه شده بودیم، باز سراغ علی را گرفته بودند و وقتی انکار کرده بودیم، آن سرگرد خشن با وقاحت تهدید کر...
بروزرسانی در : ۶۹۹ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 258
ایرج گفت: - چه انتظاری داری؟ با اون رفتاری که باهامون کردن شوکه شده. حالش خوب نیست. بعد دستم را گرفت و رو کرد به عمو. - دستتون درد نکنه عمو. ما دیگه به شما زحمت نمیدیم. خیلی لطف کردید. فریدون با اخم ایرج را کنار زد. - تو هر جهنمی میخوای برو ولی تابان با من میآد. - صبح میآیم صحبت م...
بروزرسانی در : ۶۹۸ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 259
علی درحالیکه داشت میز صبحانه را جمع میکرد غرق فکر بود. نیمههای دیشب که تنها در اتاق ته حیاط خوابیده بود، صدای زنگ تلفن از داخل خانه هشیارش کرده بود. نشنیده بود چه کسی تماس را جواب داد و چه حرفی زده شد اما کمی بعد دیده بود که جهانگیر شتابان از ساختمان بیرون آمد و با ماشینش رفت. علی حس بدی داشت ...
بروزرسانی در : ۶۹۷ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 260
علی هیچ نگرانیای برای خودش نداشت. امروز صبح رفتار جهانگیر با او کاملاً عادی بود و بعید میدانست او با وجود استعدادش در دودوزه بازی کردن، تا این حد توان هنرپیشگی داشته باشد. - اگه فهمیده بودن من کیام، صبر نمیکردن. - ایرج و خواهرش چیزی لو ندادن ولی پلیسها هرجوری که فهمیدن تو پیش اونا بودی، ...
بروزرسانی در : ۶۹۶ روز پیش
