قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت دویست و دوازده :
نزدیک ظهر بود که محترم با لباسهای تمیز و شیک از اتاقش بیرون آمد. علی مشغول گردگیری هال بود. محترم ایستاد و چند لحظه کار او را بررسی کرد. با رضایت لبخند محوی زد. رعیتهای خانهزادشان پیر شده بودند و چشمشان خوب نمیدید. خیلی وقتها نظافت خانه درست انجام نمیشد و گوشهوکنار خانه کثیفی و گردوخاک باقی میماند اما به نظرش این نوکر جدید نعمتی بود. خیلی خوب و تمیز کار میکرد. همان موقع گلب
مطالعهی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

فاطی
0در میان آدمهای آشنا تنهای تنهام..دوست دارم قدم بزنم در یک خیابان طولانی و افکارم را سروسامان دهم.خسته ام از تمام آدمها