پارت دویست و دوازده :

نزدیک ظهر بود که محترم با لباس‌های تمیز و شیک از اتاقش بیرون آمد. علی مشغول گردگیری هال بود. محترم ایستاد و چند لحظه کار او را بررسی کرد. با رضایت لبخند محوی زد. رعیت‌های خانه‌زادشان پیر شده بودند و چشمشان خوب نمی‌دید. خیلی وقت‌ها نظافت خانه درست انجام نمی‌شد و گوشه‌وکنار خانه کثیفی و گردوخاک باقی می‌ماند اما به نظرش این نوکر جدید نعمتی بود. خیلی خوب و تمیز کار می‌کرد. همان موقع گلب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    در میان آدمهای آشنا تنهای تنهام..دوست دارم قدم بزنم در یک خیابان طولانی و افکارم را سروسامان دهم.خسته ام از تمام آدمها

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    1

    ادم 4تافامیل اینجوری داشته باشه دشمن میخواد چکار

    ۱ سال پیش
  • ساناز

    1

    💛🧡🤎❤️💜💙🩵

    ۲ سال پیش
  • م

    3

    چقدر این پدر وپسر میتونن کثافت وعوضی باشن که حرفایی بزنن درمورد برادرزاده ودخترعمو که یه غریبه خجالت بکشه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️