پارت دویست و سوم :

شمس نفس عمیقی کشید.
- باشه، ولی روزها که نیستی می‌آم پیشش. این‌طوری خیالم راحت‌تره.
- نه. تا وقتی عقد نکردید، موقعی می‌آی دیدنش که من باشم.
شمس عصبی گفت:
- اصلاً تو چی‌کاره‌ای که این همه شرط‌وشروط می‌ذاری؟ تابان خودش راضیه با من بیاد، قبل از شام باهاش حرف زده بودم.
- الان من بزرگ‌تر تابانم. صلاح نمی‌دونم بیاد.
شمس یک‌دفعه از کوره دررفت.
- من می‌برمش ببینم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    1

    علی میدونه شمس عرضه نداره تو روی پدر مادرش وایسته و بگه تابان رو میخواد

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️