پارت دویست و شانزده :

- می‌دونه تابان. من همه‌چی رو بهش گفتم، حتی اشتباهات خودم رو.
طوری ناگهانی به گریه افتادم که خودم هم مات ماندم. عادت نداشتم جلوی دیگران گریه کنم اما در آن لحظه هیچ‌چیز برایم مهم نبود. صدایم از بغض گرفته بود بااین‌حال جیغ زدم:
- به مامان گفتی منو پیدا کردی و باز به جای اینکه ازم حمایت کنی، منو بردی خونه‌ی سجاد و گفتی چند روز وقت دارم تا خودم رو حاضر کنم و برگردم خونه، زن بهادر بشمØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    زندگی من مانند هوای بهاریست آرام به طرف جلو میرود میترسم از غرشهایی که باران میبارد و مارو به خانه میکشاند ممنون که پارت رایگان هم میذارین..

    ۱ سال پیش
  • زهره

    4

    سلام، ممنون از نویسنده ی عزیز، قلمتون بسیار زیبا و دلنشین است، موضوع رمان هم فوق العاده، خداقوت

    ۲ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    خوشحالم که همراهیم میکنید زهره جون🥰

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    1

    💛🧡🤎🩵💚💙💜❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️