قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت دویست و شانزده :
- میدونه تابان. من همهچی رو بهش گفتم، حتی اشتباهات خودم رو.
طوری ناگهانی به گریه افتادم که خودم هم مات ماندم. عادت نداشتم جلوی دیگران گریه کنم اما در آن لحظه هیچچیز برایم مهم نبود. صدایم از بغض گرفته بود بااینحال جیغ زدم:
- به مامان گفتی منو پیدا کردی و باز به جای اینکه ازم حمایت کنی، منو بردی خونهی سجاد و گفتی چند روز وقت دارم تا خودم رو حاضر کنم و برگردم خونه، زن بهادر بشمØ
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

فاطی
0زندگی من مانند هوای بهاریست آرام به طرف جلو میرود میترسم از غرشهایی که باران میبارد و مارو به خانه میکشاند ممنون که پارت رایگان هم میذارین..