پارت دویست و یازده :

آن را از طول تا زد و کنار دیوار انداخت.
- بشین.
نشستم و او دوان‌دوان به حیاط رفت، سینی و استکان‌ها را آورد. باران آن‌قدر تند شده بود که وقتی برگشت از نوک موهای قهوه‌ای صافش آب می‌چکید. چای ریخت و کنارم نشست و سینی را جلویمان گذاشت.
- بخور که تو این بارون خیلی می‌چسبه.
نگاهم روی خروس قندی کشیده شد که نیمی از آن را با چای قبلی خورده بودم و حالا رنگ زعفران درون سینی که پر از آ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Fati

    2

    وای من همش استرس دارم فک میکنم اتفاقی میفته

    ۱ سال پیش
  • فاطی

    1

    آسمان صاف صافِ..همه چی آرام مانند قطار روی ریل در دل شب حرکت میکنه..امیدوارم طوفانی درراه نباشه..ممنون

    ۱ سال پیش
  • ساناز

    1

    💙💙💙💙

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️