لیست کلیه پارتهای رمان قرار ما پشت شالیزار : پارت های 161 تا 180
تعداد کل پارت های منتشر شده : 418
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 161
برای چندمین بار سرتاپای یارعلی را برانداز کردم و دستم را جلوی دهانم گرفتم که صدای خندهام بلند نشود. با اخم پرسید: - واقعاً اینقدر خندهدار شدم؟ - نه، اتفاقاً خیلی هم عالی شدی. من از این خندهام میگیره که خیلی طبیعیه. یه جوریه انگار از اول عمرت ملا بودی. اخمش غلیظتر شد. - درست...
بروزرسانی در : ۷۶۳ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 162
با نگرانی پرسیدم: - چی شده؟ لو رفتیم؟ نکنه... مامانم... یا شمس... سالمن؟ - بلایی سر کسی نیومده، هنوز نفهمیدن ماشین ارتش کجاست، ولی شمس حسابی زیر نظره. چشمهایم گرد شد. - یعنی چی؟ - من هم تو همین موندم. نمیفهمم یعنی چی. وقتی نفهمیدن ماشین ارتشی کدوم طرف رفته، نفهمیدن دزدیدنش ...
بروزرسانی در : ۷۶۲ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 163
**فصل نوزدهم** بهادر به پشتی مبل مجلل اتاق مهمانخانهی خانهشان تکیه داد و با کلافگی گفت: - واقعاً لازمه این همه دردسر بکشیم؟ مامان راست میگفت. جهانگیر که روی مبل مقابلش نشسته بود اخم کرد. - حرفهای مادرت رو از این گوش بگیر و از اون گوش در کن. زنها زیاد این چیزها حالیشون نمیشه....
بروزرسانی در : ۷۶۱ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 164
یک ساعتی بود داشتیم بیهدف در خیابانهای تهران راه میرفتیم. راحت به تهران برگشته بودیم. یارعلی درست حدس زده بود، ورود به تهران سخت نبود و اتوبوسها را سرسری بازدید میکردند و اجازهی عبور میدادند. من و او جدا از هم نشسته بودیم. من کنار خانوادهای بودم که به نظر میرسید جزو آنها هستم و سربا...
بروزرسانی در : ۷۶۰ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 165
علی که در یک اتاق بزرگ روی پتویی با ملافهی سفید نشسته بود، یک قند دیگر توی دهانش گذاشت و با حوصله باقیماندهی چای داخل استکان را توی نعلبکی طرح ناصرالدین شاه ریخت، تا جایی که میتوانست آهسته چای را نوشید اما بالاخره چای تمام شد و او نعلبکی را در سینی برنجی کوچکی گذاشت که جلویش روی زمین بود. ...
بروزرسانی در : ۷۵۹ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 166
روی چمنهای کنار نهر نشسته و خیره شده بودم به چینوشکن امواج آب که مثل یک پارچهی حریر لطیف که در باد به رقص آمده باشد روی هم میغلتیدند. نزدیک غروب بود و هالهی نارنجی خورشید که به افق مغرب نزدیک میشد روی آب تلألوی زیبایی داشت اما دلم مثل سیروسرکه میجوشید. نمیدانستم یارعلی توانسته...
بروزرسانی در : ۷۵۸ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 167
سر تکان دادم. - باشه، ولی خدا کنه دیگه مجبور نشیم جدا شیم. هم نگران خودت بودم هم دلشوره داشتم که اگه نیومدی شب باید کجا بمونم. با جدیت سر تکان داد. - من برنامههایی داشتم که تا شب یه جای امن داشته باشیم اما جریان خونهی کاشانی همه رو به هم زد. الان باید امشب رو یه جا بگذرونیم، فرد...
بروزرسانی در : ۷۵۷ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 168
چشمهایش جمع شد و همانطور که به روبهرو خیره بود چند قدم در سکوت راه رفتیم. - کارهای دیگه چی؟ حتی موقت هم باشه خوبه. کی به حیاطشون میرسه؟ - همون رعیت خودشون، مثل خونهی ما که حشمت باغچه رو آب میداد و... آهان، یه چیزی! گاهی کارهای حیاط زیاد بود مثلاً قرار بود آبانبار رو خالی کنن و تم...
بروزرسانی در : ۷۵۶ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 169
گیس بافتهام را محکم چسبیدم، انگار بخواهم از آن محافظت کنم. نفس آهمانندی بیرون دادم. - باشه، اگه راهی نیست دیگه باید کوتاه کنم. مثل خیلی چیزهای دیگه که از اول تابستون برام پیش اومده و خوشم نمیاومده ولی مجبور شدم باهاش کنار بیام. مقابلم ایستاد و چشمان سیاه درخشانش را گره زد به صورتم...
بروزرسانی در : ۷۵۵ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 170
**فصل بیستم** یکی از دو پشتی کنار دیوار را که به نظرم کج بود، کمی جابهجا کردم و بلند شدم. نگاهی به خانه انداختم که شکل گرفته بود. فضای کوچکی داشت اما نسبتاً تکمیل بود، یک هال کوچک، یک اتاق و آشپزخانه. توالت و حمام هم در حیاط بود و با صاحبخانه مشترک. یارعلی که با یک کارتن داخل آشپزخانه ...
بروزرسانی در : ۷۵۴ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 171
اخمش بیشتر گره خورد. - مگه چقدر پول داری؟ - خودت چقدر داری؟ آخرین بار رفتی بازار از بابات پول گرفتی. مطمئنم الان چیز زیادی ازش نمونده. یک قاشق از غذایش خورد. - قراره برم سر کار. تو خونهی عموت مجانی که کار نمیکنم. نوبت آب محلشون پسفرداست، فردا دستم اونجا بند میشه، بهم دستمزد...
بروزرسانی در : ۷۵۳ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 172
- من هم گفته بودم بهت قرض میدم. - چرا وقتی میتونم کار کنم باید قرض بگیرم؟ - چون لازم نیست ذهنت دنبال این چیزها باشه. سریع ظرف میشست. آخرین کاسه را آب کشید و توی سبدی گذاشت که کنار دستش گذاشته بودم. دستهای خیسش را تکان داد تا آبش بریزد و به طرف هال قدمی برداشت. مقابلش ایستادم...
بروزرسانی در : ۷۵۲ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 173
علی سطلی را که در دست داشت روی زمین گذاشت، دستهایش را زیر شیر کنار باغچه شست و بلند شد. یک شلوار گشاد به تن داشت و پیراهنی چروک و بلند، یک جفت دمپایی پلاستیکی چرک هم به پا کرده بود. موهایش را ماشین کرده بود و چند میلیمتر بیشتر روی سرش مو نبود. ریشهایش که حسابی بلند شده بود کمی تاب بردا...
بروزرسانی در : ۷۵۱ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 174
قطار با سروصدا وارد ایستگاه شد و سرعتش را کم کرد، با صدای جیغ چرخهای فلزیاش روی ریلها متوقف شد. عدهی زیادی از مسافران پیاده شدند و شمس هم میان آنها بود. بین جمعیت چشم چرخاند و پدرش را دید که کنار سکو ایستاده بود و جستجوگر مسافران را نگاه میکرد. چند قدم برداشت و جمال هم او را دید...
بروزرسانی در : ۷۵۰ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 175
شمس از تاکسی پیاده شد و ایستاد، نگاهی به کوچهای انداخت که خاطرات بیشتر عمرش را یادآوری میکرد، از روزهای کودکی تا بزرگسالی. در همین کوچه دخترک بازیگوش همسایه دلش را برده بود. از وقتی به خاطر داشت عاشق تابان بود، دلش نمیخواست خار به پایش برود. طاقت گریهاش را نداشت و هر وقت آن قطرات بلور...
بروزرسانی در : ۷۴۹ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 176
شمس سعی کرده بود دستاویزی پیدا کند. - الان دیگه اون دوره گذشته که پدر واسه دخترش تصمیم بگیره. اگه خودت راضی نیستی، راحت حرفت رو بزن. نعیمه دوباره سرش را بلند کرده و به او نگاه کرده بود. صورتش آنقدر سرخ شده بود که زیر نور کمرنگ حیاط هم به وضوح دیده میشد. - راضیام شمس، کی بهتر ا...
بروزرسانی در : ۷۴۸ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 177
هوا تاریک شده بود. توی هال کوچک خانه نشسته بودم و با ریشههای کهنهی فرش بازی میکردم. در این فکر بودم که علی معمولاً زودتر به خانه میآمد. این مدت حسابی حوصلهام سر رفته بود. کارهای خانه زود تمام میشد و علی بیشتر وقتها خانه نبود، دنبال راهی برای پیدا کردن ردی از مامان یا شمس میگشت، بی...
بروزرسانی در : ۷۴۷ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 178
قابلمه را برداشت و مشغول کندن تهدیگش شد که به حد کافی نرم شده بود. - من هم نفهمیدم چطوری نظر فرماندهش عوض شده، ولی این خیلی خوبه که الان تهرانه و لازم نیست ما بریم امیدیه. - باید بریم ببینیم برگشتن خونهی خودشون؟ وای خدا باورم نمیشه. یعنی میتونم ببینمش؟ تکهای تهدیگ کنار بشقابم...
بروزرسانی در : ۷۴۶ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 179
- حرفهات خیلی شبیه مامانمه. ما جزو اعیون و اشراف بودیم ولی مامانم همیشه از این اوضاع ناراحت بود. هرچقدر از دستش برمیاومد به فقرا کمک میکرد ولی همیشه میگفت وظیفهی حکومته واسه همه زندگی خوب جور کنه، طوری که هرکس کار میکنه بتونه یه زندگی متوسط داشته باشه. جواب نداد و چند لحظه درحالیکه خ...
بروزرسانی در : ۷۴۵ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 180
از سرشب سردرد را بهانه کرده و به رختخواب رفته بودم. علی فقط پرسیده بود چرا شام نمیخورم و وقتی گفته بودم اشتها ندارم دیگر اصرار نکرده بود. حالا خانه در سکوت و خاموشی فرورفته بود و من همچنان در سکوت اشک میریختم. حس میکردم قلبم درد میکند. حالم آنقدر بد بود که در عمرم تجربه نکرده بود...
بروزرسانی در : ۷۴۴ روز پیش
