لیست کلیه پارتهای رمان قرار ما پشت شالیزار : پارت های 281 تا 300
تعداد کل پارت های منتشر شده : 418
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 281
علی زنگ زد و منتظر ماند. زیاد طول نکشید که جهانگیر در را باز کرد. علی با تمسخر گفت: - سعادت نصیبم شده که خودتون تشریف آوردید در رو باز کنید یا خونه رو خالی کردید؟ جهانگیر با اخم جواب داد: - مسلماً دومی. من ریسک نمیکنم کسی سر از این ماجرا دربیاره. زود باش بیا تو. علی وارد حیاط شد. جهانگیر...
بروزرسانی در : ۶۷۵ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 282
ابروهای جهانگیر جمع شد و مردد به او خیره ماند. علی پوزخندی زد. - میبینی که توی اسناد، اسم اون دوتا شاهد رو خط زدم، یعنی نمیتونی بفهمی کی هستن که بری سراغشون و دهنشون رو ببندی. پس اون دو نفر همیشه برات خطرسازن. - وقتی شر تو رو کم کنم کی میخواد بره سراغ اون دوتا؟ - همون اسلحهای که بهت گفت...
بروزرسانی در : ۶۷۴ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 283
بهادر روی میز جلوی مبلهای راحتی دفتر پدرش مشت کوبید و با حرص گفت: - چرا باید ولشون کنیم؟ من قانع نشدم بابا. - گفتم که به نظرم ارزشش رو نداره. - شما یه عمر منتظر بودید دستمون به تابان برسه و بتونید حقی رو که باباش ازتون دزدیده پس بگیرید. چرا الان باید یهو منصرف بشیم؟ جهانگیر با بیحوصلگی ...
بروزرسانی در : ۶۷۳ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 284
**فصل بیستوهشتم** نیم ساعت بود که به خانه رسیده بودیم. ذهنم درگیر بود و برای اینکه خودم را سرگرم کنم و گذشت زمان را نفهمم، روی وسایل را که در این چند روز گردوخاک مختصری گرفته بود تمیز کرده بودم. سماور روشن بود و چای را تازه دم کرده بودم. بریزو بپاشهای مأمورها در آخرین شبی را که در این خانه دست...
بروزرسانی در : ۶۷۲ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 285
خشکم زد. چشمهایم گرد شده و دهانم باز مانده بود. با وجود خباثتهایی که در این چند ماه از او دیده بودم، هنوز باورش سخت بود که تنها برادرش را لو داده باشد. ایرج هم دستکمی از من نداشت. هردو خیره مانده بودیم به علی و سعی داشتیم حرفش را هضم و درک کنیم. ایرج زودتر از من توانست ذهنش را مرتب کند و پرسید...
بروزرسانی در : ۶۷۱ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 286
بغضی را که دوباره به گلویم هجوم آورده بود فرودادم و پلکهایم را روی هم فشردم که دوباره اشک نریزم. علی گفت: - اون دوتا رعیتی که بیرون بودن، تمام ماجرا رو از پنجره دیدن ولی جرئت نکردن خودشون رو نشون بدن. فهمیده بودن روسها تپه رو محاصره کردن، اسلحه هم نداشتن، میدونستن کاری ازشون برنمیآد و کشته ...
بروزرسانی در : ۶۷۰ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 287
ایرج تکخندهای کرد و سر تکان داد. - تو شیطون رو درس میدی! خدا رحم کرده طرف مایی چون درافتادن باهات واقعاً سخته! علی به پشتی مبل تکیه داد و گفت: - الان این اسناد در اختیار شماست. دیگه تصمیمگیری با خودتونه که بخواید علیه عموت اقدامی بکنید یا نه. این هم بگم که دوسهام با وکیل حرف زدن، میشه...
بروزرسانی در : ۶۶۹ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 288
صدای قدمهای هوشنگ دواندوان نزدیک شد و در را باز کرد. با دیدن علی گل از گلش شکفت و با شادی و حیرت گفت: - بابا جونم! علی موهای سیاه او را به هم ریخت و بغلش کرد، صورتش را بوسید. - چطوری پسر گلم؟ - خوبم. دلم برات تنگ شده بود. بازوهای علی دور بدن ظریف او محکم شد و دوباره گونههایش را بوسید....
بروزرسانی در : ۶۶۸ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 289
ایرج درحالیکه گرهی کراواتش را محکم میکرد گفت: - من واقعاً نمیرسم ببرمت تابان. باید به این جلسه برسم. خودم خیال داشتم حالا که دیگه مشکل و دردسری نداریم برم دفتر روزنامه و بگم بقیهی مرخصیم رو لغو کنن و زودتر برگردم سر کار، الان که خبر دادن یه جلسهی مهم هست فرصت خوبیه که برم. با دلخوری گفت...
بروزرسانی در : ۶۶۷ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 290
از مدرسه که بیرون آمدیم علی پرسید: - برنامه رو که یادداشت کردی، دیگه چیزی نموند که یادمون رفته باشه؟ - از فردا باید هر روز بیام اینجا، چیزی هم یادم رفته باشه میپرسم. وای خیلی خوشحالم. باورم نمیشه دوباره قراره برم مدرسه. ایستاد و به جیپ خاکیرنگی اشاره کرد که کنار خیابان پارک شده بود. - س...
بروزرسانی در : ۶۶۶ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 291
سر تکان داد. فکری را که از چند روز قبل به سرم افتاده بود به زبان آوردم. - نمیشه از اون اسناد واسه آزادی مامان استفاده کنیم؟ این بهترین کاریه که میشه باهاشون کرد. بابام سالهاست دیگه زنده نیست ولی مامان هنوز زندهست. اگه بتونیم بیاریمش خونه... لبهایش را روی هم فشار داد. - اگه شدنی بود مطم...
بروزرسانی در : ۶۶۵ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 292
ایرج درحالیکه برای خودش لقمهی خامه و عسل میگرفت با خنده گفت: - این دو هفته که برگشتم سر کار اگه تو نبودی واقعاً هر روز دیر میرسیدم یا بیصبحونه میرفتم. از همه دوستها و داداشهای دنیا بهدردبخورتری! علی لبخند زد و درعینحال اخم کرد. - تابان که اینقد تنبل نیست، این مدت هر روز که رسیدم ...
بروزرسانی در : ۶۶۴ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 293
بلند شدم و دفتر و کتابم را از کشوی کتابخانهی بزرگی که چند وقت پیش ایرج به وسایل خانه اضافه کرده بود درآوردم. علی هم مشغول جمع کردن میز صبحانه شد. فرورفته بودم در یک مبحث سخت درس منطق و نفهمیدم زمان چطور گذشت تا با صدای او به خودم آمدم. - زنگ تفریحه. سینی را کنار وسایلم روی میز میان مبلها گذ...
بروزرسانی در : ۶۶۳ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 294
- جالبه، همیشه فکر میکردم ارتشیها زیاد اهل کتاب نیستن. البته بابام هم میخوند ولی کم. بیشتر روزنامه دستش بود. این جزو صحنههاییه که ازش یادم مونده. از سر کار که میاومد مینشستم روی پاش، بابام چایی میخورد و روزنامه میخوند، موهام رو ناز میکرد و وسط روزنامه خوندنش هِی ازم تعریف میکرد. - خدا...
بروزرسانی در : ۶۶۲ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 295
جلوی پای فریدون تف کرد. - برو پیش اون عموی عوضیت، بشنو که پا پس کشیده و دیگه دنبال تابان نیست. فریدون فقط روی زخم جدیدی که روی چانهاش هنوز خونریزی مختصری داشت دست کشید. علی گفت: - پاشو تنِ لشت رو جمع کن و گورت رو گم کن. به صلاحته دیگه نبینمت وگرنه پسرت یتیم بزرگ میشه. فریدون دستش را رو...
بروزرسانی در : ۶۶۱ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 296
ایرج چند لحظه به صورتم نگاه کرد و گفت: - اینکه یهو هوس کردی مهمونی بگیری مشکوکه ها! تازه امتحانهات تموم شده، نمیخوای خستگی درکنی؟ - نه، میخوام یه شب مهمون داشته باشیم بهم خوش بگذره. - تو که همکارهای منو نمیشناسی، از کجا مطمئنی بهت خوش میگذره؟ چای تازهدم را روی میز جلویش گذاشتم. - ...
بروزرسانی در : ۶۶۰ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 297
ایرج خمیازهای کشید و گفت: - بیخیال بابا، بقیهش رو صبح جمعوجور میکنیم. علی درحالیکه پیشدستیهای کثیف روی میز را جمع میکرد گفت: - تو که صبح میخوای بری سر کار، واسه چی الکی تعارف میکنی؟ الان هم معلومه داری از خواب میمیری. برو بخواب، ما کارها رو میکنیم. - آخه اینجوری خوب نیست، ناس...
بروزرسانی در : ۶۵۹ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 298
علی که درست پشت سرم بود گفت: - برو بخواب. - پس شب بمون. دیروقته، صبح زود هم که میخوای برگردی. - نه، کارها تموم شد میرم خونه. نگفتم شب نمیآم، نگران میشن. - سر کوچه یه تلفن بزن خبر بده. - دوست دارم بعد از چند ماه بیخبری و نگرانی الان لااقل شبها پیششون باشم. سختم نیست برم و برگردم. ...
بروزرسانی در : ۶۵۸ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 299
نگاهی به برف انداختم که همچنان میبارید. حیاط، روی بام خانههای روبهرو و شاخههای بدون برگ درختان پر از برف بود. جرعهای از چای داغ را نوشیدم و گفتم: - اینطوری بباره امروز باید با سورتمه منو برسونی مدرسه. علی لبخند کمرنگی زد. - اون جیپ قراضه که همیشه از دستش نالانی واسه همین وقتها خوبه....
بروزرسانی در : ۶۵۷ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 300
- حالا گذاشتن ماشین واسه پیرزنی که رانندگی بلد نیست و رانندهش هم جاسوس عمومه چه فایده داره؟ - منظورم ماشین نیست، اگه خواستی بیارش، ولی محترمانه نه با طلبکاری و بداخلاقی. از پیرزن کینه به دل نگیر تابان. یادت باشه بابات نُه ماه تو شکم اون زن بوده، بعدش هم بزرگش کرده. نفس عمیقی کشیدم. - باشه،...
بروزرسانی در : ۶۵۶ روز پیش
