پارت دویست و هشتم :

صبح که بیدار شدم، علی رفته بود. از همیشه دیرتر بیدار شده بودم. می‌دانستم اگر من بیدار نشوم، علی بدون صبحانه از خانه می‌رود و ناراحت شدم. خودم را سرزنش کردم که چرا خواب مانده‌ام و او گرسنه رفته است.
با کلافگی به اتاق دوم خانه رفتم که روزها به عنوان هال از آن استفاده می‌کردیم و شب‌ها درهای بین اتاق‌ها را می‌بستیم و علی آنجا می‌خوابید. روی میز کوچک گوشه‌ی اتاق که وسایل گلدوزی‌ام را

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ندا

    0

    ممنون عالی که هرروز پارت حدیدمیزارید

    ۱ سال پیش
  • فاطی

    0

    روزهای خوب امیدوارم بماند..سرنوشت جور دیگر رقم نزند

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    1

    واقعابایددست مادرتابان روبوسید بااین تربیت

    ۱ سال پیش
  • سارا

    1

    ممنون نویسنده عزیز که هرروز پارت میزارید🌹

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    1

    💙💙💙💙

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️