پارت دویست و دوم :

شام که تمام شد، یخ بین شمس و علی آب شده بود. انگار هردو از آن کدورت موقع ورود به خانه خالی شده بودند و راحت صحبت می‌کردند. از شدت هیجان اشتهایم از بین رفته بود و زیاد نتوانستم غذا بخورم، مخصوصاً که تمام مدت نگاه مهربان شمس همراهی‌ام می‌کرد. خودش هم دست‌کمی از من نداشت، معلوم بود با اشتها غذا نمی‌خورد اما مثل همیشه خیلی زود خودش را پیدا کرده بود، با علی حرف می‌زد و من در سکوت این دو مرد د

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    0

    لطفاً عضوم کنید 😭😭😭😭😭

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    3

    عجب بچه باهوش و درعین حال باشعور هست علی ،به همه جوانب با دید باز نگاه می کنه ،خوشحالم با همه سختی ها یی که تابان کشید خدا کسی مثل علی رو سر راهش قرار داد ،ممنونم نویسنده جان

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️