پارت دویست و هفتم :

بعد از شام علی گفته بود می‌خواهد دراز بکشد و پیشنهاد کرده بود من و شمس در حیاط چای بخوریم. مطمئن بودم می‌خواهد فرصتی برای تنها حرف زدن به ما بدهد، حتماً بعد از اینکه شمس تعریف کرده بود دیشب با والدینش دعوا کرده تا قرار بله‌بران را به هم بزند، فهمیده بود او در شرایط بدی است و صلاح دیده بود تنهایمان بگذارد که راحت باشیم.
نگاهی به صورت غمزده‌ی شمس انداختم. تمام وجودم برایش پر کشید. خوب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    چرا حس میکنم قضیه گل و بلبل پیش نخواهد رفت

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    0

    اخی،الان علی صدای خنده هاشون رو میشنوه چقدناراحت میشه

    ۱ سال پیش
  • ساناز

    1

    💙💙💙💙

    ۲ سال پیش
  • م

    0

    خبلی عالی بود ، خیلی غم انگیزه انگار همه دنیا منتظرن کسی عاشق بشه که نزارن بشه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️