لیست کلیه پارتهای رمان قرار ما پشت شالیزار : پارت های 261 تا 280
تعداد کل پارت های منتشر شده : 418
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 261
علی داشت حیاط را جارو میزد که پر از برگهای زرد و نارنجی پاییزی بود. روزی چند بار این کار را تکرار میکرد ولی پاییز بود و فصل برگریزان، چند ساعت بیشتر طول نمیکشید که دوباره حیاط پر از برگ میشد و علی اصلاً خیال نداشت اجازه بدهد کثیفی حیاط به چشم بیاید و او را از چشم بیندازد. باید همان نوکر مطی...
بروزرسانی در : ۶۶۵ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 262
*** صفدر مثل چند شب گذشته پشت میز کوچکی در نزدیکی شمس نشسته بود، مقابلش یک بطری و استکان کوچکی بود اما نمینوشید فقط تظاهر میکرد. لازم بود هشیار بماند. صبر کرد تا شمس بطری را خالی کرد و نگاهی به او انداخت که چشمانش سرخ شده و گونههایش گل انداخته بود. معلوم بود حسابی مست است. صفدر دودل بود که وق...
بروزرسانی در : ۶۶۴ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 263
در تمام مدتی که صفدر داشت ماجرای آن شب را تعریف میکرد، جهانگیر و بهادر ساکت بودند و ابروهای علی هر لحظه بیشتر جمع میشد. فکرش را هم نمیکرد که از طرف شمس لو رفته باشند، آن هم به این شکل که پای لعبت وسط باشد. چشمهایش گرد شده بود. به لعبت کاملاً اعتماد داشت، در حدی که تابان را به آنجا برده بود، ا...
بروزرسانی در : ۶۶۳ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 264
ایرج با چشمهای گرد و چهرهی مبهوت به علی خیره شد. - یعنی تو... توی خونهی عموم کار میکنی؟ این همه مدت نوکر عموم بودی؟ علی سر تکان داد. - آره. - الان هم داری میگی میخوان پسفردا تابان رو واسه بهادر عقد کنن ولی به خودش هم هنوز هیچی نگفتن؟ - درسته. سجاد بلند شد و سینی چای را از دست ...
بروزرسانی در : ۶۶۲ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 265
علی گفت: - نه، این اشتباهه. اگه بفهمه کلیدی که دو دقیقه قبل آویزون کرده به میخ الان دیگه نیست، حتماً قفلها رو عوض میکنه. ما باید جوری کلیدها رو به دست بیاریم که فریدون نفهمه. - چطوری؟ - با موم. ابروهای ایرج درهم کشیده شد. علی نگاهی به صورت گیج او انداخت و توضیح داد: - دوتا جعبهی کوچی...
بروزرسانی در : ۶۶۱ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 266
نگاه خیره و مصممش روی چشمان ایرج ثابت ماند و اضافه کرد: - میتونی همین الان تصمیم بگیری که خودت رو از این ماجرا بکشی کنار. مطمئنم تابان اونقدر برات ارزش داره که ما رو لو ندی ولی شاید نخوای وارد ماجرایی بشی که ممکنه تهش برادرت زخمی و دربوداغون راهی بیمارستان بشه یا حتی... دارم صادقانه بهت می...
بروزرسانی در : ۶۶۰ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 267
علی سریع کارهای صبحگاهیاش را تمام کرد و بعد سراغ محترم رفت که در هال نشسته بود و روی یک دستمال گلدوزی میکرد. اجازه خواست که چند ساعت بیرون برود و احترام هم موافقت کرد. آنقدر از کار علی راضی بود که دلش نمیخواست به خاطر یک مرخصی کوتاه او را به فکر رفتن از آن خانه بیندازد. صدای اذان از گلدسته...
بروزرسانی در : ۶۵۹ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 268
شمس گفت: - من هم خیلی خوشحالم دیدمت. - بریم یه دیزی مشت با هم بزنیم تا مرخصی بعدی. شمس لبهایش را روی هم فشار داد و شلوارش را روی پیژامه به تن کشید، بلوزش را پوشید و کاپشن سبکی هم برداشت. - کجا میریم؟ - باغهای ته کوچهتون. نترس، زیاد طول نمیکشه. من بیشتر از تو عجله دارم حرفهام رو بز...
بروزرسانی در : ۶۵۸ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 269
- آدرسش؟ - نه به خدا. هیچی از خونهتون نگفت. فقط گفت یه کاری کنم تو تابان رو ول کنی و برگردی سر زندگیت. میگفت پسرت سراغت رو میگیره، خرجی ندارن. علی یقهی لباس شمس را گرفت و بلندش کرد، لولهی تپانچه را به بینیاش چسباند و با تحکم گفت: - امیدوارم راست گفته باشی و چیز دیگهای ازش ندونی چون ب...
بروزرسانی در : ۶۵۷ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 270
از نیمهشب گذشته بود. چند ساعتی میشد که همهی اهالی خانه خوابیده بودند، فقط من در تاریکی در رختخوابم دراز کشیده بودم و فکر میکردم. حرفهایی که ایرج در مورد شالیزار و پرندهها و سواری و شکار زده بود، از همان اول توجهم را جلب کرده بود اما آخرین جملهاش مرا مطمئن کرده بود که هدفش فقط دلداری دادنم ...
بروزرسانی در : ۶۵۶ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 271
فریدون با غیظ گفت: - میخوای با یه مشت اراذل و اوباش راه بیفتی بری تابان؟ نکن دختر، فردا بدبخت میشی. گیر میافتید. راهت رو از اینا جدا کن. مرد سوم که هنوز او را نمیشناختم گفت: - باید زودتر بریم. اینجا موندنمون صلاح نیست. وقت بچهداری نداریم. - این بچه عزیز دل منه، راضی نیستم خار به پاش ...
بروزرسانی در : ۶۵۵ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 272
ابروهایم جمع شد و مبهوت نگاهش کردم. - تو چی گفتی؟ - درست شنیدی. با تمام اعتمادی که به او داشتم یک آن کلی حس بد به جانم ریخت، احتمال اینکه او بدون اطلاع ایرج سراغم آمده و میخواهد با استفاده از این فرصت مجبورم کند به عقدش دربیایم. هنوز تردید داشتم و این فکرها برایم قابل باور نبود، دلم نمیخو...
بروزرسانی در : ۶۵۴ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 273
**فصل بیستوهفتم** - وکیلم؟ همان بار اول «بله» گفتم. این یک عقد واقعی نبود که منتظر زیرلفظی بمانم. کسی هلهله نکرد و دست نزد، حتی یک جعبه شیرینی هم در کار نبود. همه حاضرین حتی عاقد میدانستند این عقد برای فرار از خطری است که مرا تهدید میکند و هیچکس انتظار مراسم واقعی را نداشت. هنوز ترس عقد اج...
بروزرسانی در : ۶۵۳ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 274
جهانگیر داد زد: - یعنی چی که نیست؟ آب که نشده بره تو زمین. سروانی که خبردار جلوی او ایستاده بود ترسان گفت: - قربان، عرض کردم خدمتتون، گفتن دیروز از خونهی باباش رفته، شب هم برنگشته. مادرش خیلی نگران بود. میگفت تا حالا نشده بود بیخبر نیاد خونه. - چیزی با خودش نبرده؟ - نه قربان، مادرش م...
بروزرسانی در : ۶۵۲ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 275
علی از بالای دیوار داخل حیاط پرید و از پریدنش صدای خفهای بلند شد. چند لحظه پشت بوتهها نیمخیز ماند و با دقت گوش کرد. وقتی چیزی جز صداهای عادی شب نشنید، به مراد که بالای دیوار منتظر مانده بود اشاره کرد پایین بپرد. باز هردو چند لحظه مکث کردند. علی نگاهی به پنجرههای خاموش خانه انداخت و به مراد ا...
بروزرسانی در : ۶۵۱ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 276
قادر نفس آهمانندی بیرون داد. هیچ سر درنمیآورد چطور محل گاوصندوق سریاش لو رفته است. بدجوری رودست خورده بود. کمی بعد علی از داخل اتاق مراد را صدا زد. مراد وارد شد و علی کاغذهایی را که در دست داشت به او داد. - چک کردی؟ کامله؟ - هرچی میخوایم توش هست، اونجا هم دیگه چیزی نبود که مربوط به این ...
بروزرسانی در : ۶۵۰ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 277
هوا تاریکروشن بود که علی درِ خانه را با کلید باز کرد و وارد شد. نگاهی به پنجرههای خاموش خانه انداخت و به آشپزخانه رفت. نانهای بربری را که هنوز از آنها بخار بلند میشد با دقت برید و در سفره پیچید. تازه سماور را روشن کرده بود که با صدای قدمهایی که به آشپزخانه نزدیک میشد برگشت. از مدل راه رفتن...
بروزرسانی در : ۶۴۹ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 278
علی سینی کوچک چای در دست داشت که کنارش در یک پیشدستی کوچک چند نان برنجی اعلا گذاشته بود. چند ضربه آرام به در زد و وقتی صدای جهانگیر را شنید که اجازه داد، وارد شد. جهانگیر روی کاناپه نشسته و خیره شده بود به کاغذی که روی آن چند کلمهی نامفهوم به چشم میخورد. انگار افکار پراکندهاش را به این شکل بدو...
بروزرسانی در : ۶۴۸ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 279
جهانگیر عصبی جواب داد: - چرا حالیت نیست این کار از من برنمیآد؟ - مشکل من نیست تیمسار. هرچی اعتبار داری، الان وقت خرج کردنشه. شاید لازم باشه یه جاهایی سر کیسه رو هم شل کنی و رشوه بدی وگرنه سه روز دیگه همه میفهمن چه غلطی کردی. تنها راه اینکه اون مدارک برسه دستت، اینه که هرچی ازت خواستم انجام ...
بروزرسانی در : ۶۴۷ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 280
ظرفهای شام را با ربابه شسته بودیم و داشتیم به طرف اتاق نشیمن برمیگشتم. دلم گرفته بود. از موقعی که ایرج ماجراها را کامل برایم تعریف کرده بود که توسط شمس و در عالم مستی لو رفتهایم حس بدی داشتم. از خودم عصبانی بودم که چرا این مرد را در این همه سال نشناخته و نفهمیده بودم اینقدر ضعیف است، درعینحا...
بروزرسانی در : ۶۴۶ روز پیش
