پارت دویست و هفده :

گفتم:
- بگو ایرج، من هم می‌خوام بدونم.
- دوست پدرخانم سجاد پیداش کرد. اگه یادت باشه اون روز که جلوی پارک شهر دیدمت و بردمت اون‌جا، گفتم سجاد فراریه ولی پدرزنش یه دوست بانفوذ داره و دنبال کارشه. همون هم مامان رو پیدا کرد. با اسم مستعار خودش رو معرفی کرده بود ولی از روی عکس پیداش کرد. عمو این یکی رو راست گفته بود.
علی پرسید:
- مهری قربانی؟
ایرج با اخم نگاهش کرد، معلوم بود Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    خوشحالم مانند وقتی که سیزده بدر با خانواده بیرونم ولی ابرهای سیاه میان تو آسمون و من دل نگرون از اینکه روزمون خراب نشه...

    ۱ سال پیش
  • ساناز

    1

    💛🧡🤎💚🩵💙💜❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️