لیست کلیه پارتهای رمان قرار ما پشت شالیزار : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 418
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 1
فصل اول کنار حشمت قدم برمیداشتم و صدای ضربان بالای قلبم را میشنیدم. به نظرم آنقدر بلند بود که نگران بودم به گوش او برسد. نگاهی به صورت پیرش انداختم. شکر خدا حواسش به این چیزها نبود. مثل همیشه راحت و بیقید راه میرفت و پرحرفی میکرد. حرفهای تکراریاش را حفظ بودم. از زمانی که به خاطر داشتم تم...
بروزرسانی در : ۸۹۷ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 2
مردی جلوی باجهی بلیتفروشی ایستاده بود و من پشت سرش ایستادم. درخواست هشتتا بلیت کرده بود و با حوصله داشت اسکناسهای پنجریالی و یکتومانی چروک را یکییکی از جیبش بیرون میکشید، صاف میکرد و روی پیشخان میگذاشت. از پنجرهی سالن نگاهی به قطار انداختم که دهبیست متر آنطرفتر ایستاده بود. با اضطر...
بروزرسانی در : ۸۹۷ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 3
روی نیمکت مقابلش پنج بچهی دو تا دهساله که همگی به شدت مشغول جویدن بودند، جابهجا شدند. صدای پوتینها از انتهای راهرو به گوشم رسید. سریع خودم را کنار پنجره رساندم و روی نیمکت نشستم که کمتر در معرض دید باشم و بلافاصله فهمیدم اشتباه کردهام. سرووضعم اصلاً به این خانواده نمیخورد و امکان داشت بدتر ...
بروزرسانی در : ۸۹۷ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 4
نیمخیز شدم و وانمود کردم میخواهم بلند شوم اما یکدفعه یورش بردم به طرف پاهایش. غافلگیر شد و از عقب زمین خورد اما من هم انتظار این را نداشتم و روی او افتادم. حالا اسلحهاش درست بالای سرش و نزدیکم بود. دست دراز کردم آن را بردارم که دستم را در هوا قاپید و مرا هل داد. قبل از اینکه پرت شوم کمرم را چ...
بروزرسانی در : ۸۹۷ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 5
مقابلم چندک زد و دستور داد پاهایم را جفت کنم. مچ پاهایم را با آن علف محکم به هم بست و چند بار گره زد. آن طرف علفها نشست و چراغقوه را جلویش روی علفها گذاشت، جوری که نورش به یکی از دیوارههای غار میتابید. - سرت رو بلند کن ببینم. به او نگاه کردم. گفت: - هرچی پرسیدم بدون لاپوشونی و دروغ جو...
بروزرسانی در : ۸۹۷ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 6
فصل دوم بیستم خرداد بود، حدود دوماهونیم قبل. آخرین امتحان را داده بودم و به خانه برگشتم. مامان در بالکن بود و مردی را بدرقه میکرد. وقتی نزدیکتر شدم او را شناختم و سلام کردم. مباشر املاک بود. جواب سلامم را داد و به مامان گفت: - پس خودتون تشریف میآرید دیگه؟ - بله میآم ولی احتمالاً دیرتر...
بروزرسانی در : ۸۹۷ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 7
هردو قیمهبادمجان و مخلفات سفارش دادیم. کافه نادری را دوست داشتم، مخصوصاً سالنی را که محل سرو نوشیدنیها بود. عاشق این بودم که شکلات داغ و کیک هویج سفارش بدهم و در آن محیط بنشینم و آدمها و دکور زیبا و قدیمی را تماشا کنم. چند سال قبل مامان آنجا با مردی احوالپرسی کرده و او را به من معرفی کرده بود،...
بروزرسانی در : ۸۹۷ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 8
با مامان زودتر به حیاط رفته بودیم. حشمت درِ ماشینرو را باز کرده بود و درحالیکه مامان داشت کادیلاک مشکی را دندهعقب بیرون میآورد، من هم سریع توی کوچه سرک کشیدم که مطمئن شوم شمس و خانوادهاش آماده هستند. بیوک آبیرنگ پدرش جلوی درِ خانهشان بود و نوکرشان داشت شیشههای ماشین را دستمال میکشید. شمس...
بروزرسانی در : ۸۹۷ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 9
کاووس بیدار شد و خواستم بغلش کنم اما بداخلاق بود و نق میزد. بهجت او را به داخل خانه برد که شیر بدهد. گلبهار بلند شد و به شمس گفت: - پسر باغبون میگه مرغشون دوازدهتا جوجه داره. میآی بریم تماشا کنیم؟ لجم گرفت که مثل همیشه میخواست خودش را به شمس بچسباند، آن هم اینقدر ناشیانه! طوری او را برا...
بروزرسانی در : ۸۹۷ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 10
شمس گفتوگو در مورد همدانشکدهایهای مشترکشان را شروع کرد و یخ بهادر هم آب شد. مدتی در مورد اتفاقات جالب دانشگاه حرف زدند و خندیدند. به دیوار باغ نزدیک شده بودیم که پرندهای را دیدم که از روی دیوار مقابل به سمتمان پرواز میکرد. از همین فاصله تشخیص دادم که قرقاول است. سریع گفتم: - بزن بهادر. زو...
بروزرسانی در : ۸۹۷ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 11
فصل سوم چشم باز کردم و بلافاصله ماجراهای دیشب یادم افتاد. نور ملایمی اتاقک ته غار را پر کرده بود و نشان میداد صبح شده است. چشم چرخاندم و به جایی نگاه کردم که آن مرد قبلاً نشسته بود. علفها کنار دیوار غار بود ولی از او خبری نبود. لابد رفته بود از دهانهی غار سروگوشی آب بدهد، کاری که دیشب هر چند ...
بروزرسانی در : ۸۹۷ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 12
از جیغ و داد و تهدید و بحث و التماس نتیجهای نگرفته بودم. همه مصمم بودند مرا سر سفرهی عقد بهادر بنشانند و دیگر راهی به ذهنم نمیرسید. تصمیم گرفته بودم از خانه فرار کنم، بیهدف و بدون اینکه بدانم قرار است کجا بروم و با چه سرنوشتی روبهرو شوم. چند روز بود ساکت شده بودم و همه این سکوت را دلیل رضایت...
بروزرسانی در : ۸۹۷ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 13
حالا خیلی به آدرسی که مامان داده بود نزدیک شده بودم ولی هنوز ته دلم شکی وجود داشت که مبادا درست نفهمیده باشم، نکند به خاطر هیچ به اینجا آمده باشم و چنین زنی وجود نداشته باشد. نفس عمیقی کشیدم و قدمهایم را محکمتر برداشتم. بههرحال باید میرفتم تا مطمئن شوم. در پناه آخرین درختان قبل از ایستگاه ا...
بروزرسانی در : ۸۹۷ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 14
محض اطمینان تپانچهام را از کیفم درآوردم و ضامنش را باز کردم و آن را توی جیب دامنم گذاشتم. نفس عمیقی کشیدم و روی اولین پله پا گذاشتم. خورشید پشت لکهابری پنهان شد و باد سردی شروع به وزیدن کرد. وحشتم بیشتر شد. انگار طبیعت هم داشت به من هشدار میداد زودتر از آنجا دور شوم. نگاهی به ساق پای لرزانم ان...
بروزرسانی در : ۸۹۶ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 15
ذهنم به روزی پر کشید که شمس برای اولین بار از عشقش با من حرف زده بود و پرندهای که قبل از آن از مسافتی دور روی هوا زده بودم. نفس آهمانندی کشیدم. یک سایه روی دیوار ته کوچه افتاد و دستم روی ماشه لغزید اما صدای شلیک بلند شد و سربازی که ناله میکرد روی زمین افتاد. من فقط سایهی سرباز را دیده بودم و ...
بروزرسانی در : ۸۹۵ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 16
صدای گروهبان به گوش رسید. - حیدرعلی، سه نفر رو وردار برید غار رو بگردید. بقیهتون با من بیاید. میریم طرف ایستگاه. سریع دو گروه شدند و راه افتادند. وقتی کمی دور شدند زمزمه کردم: - یه سریشون رفتن طرف ایستگاه. نمیتونیم سوار قطار بشیم. - مگه اینکه زودتر از اونا برسیم. صدای بلند قطار بلند...
بروزرسانی در : ۸۹۴ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 17
بیاختیار زخمهای روی زانوهایم را از روی دامن مالیدم. دوباره به سوزش افتاده بود، انگار از تصور زخمی جدید تمام بدنم تیر میکشید. داشتم فکر میکردم شاید راهی بهتر از این پرش وحشتناک پیدا کنم که گفت: - تپانچهی منو بده. اسلحه را از جیبم درآوردم و به او دادم. انتظار داشتم او هم تپانچهی مرا پس بد...
بروزرسانی در : ۸۹۳ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 18
فصل چهارم وقتی سکوت کردم، مامان آخرین قاشق قیمهبادمجان خوشمزه را خورده بود. در تمام مدتی که داشتم از خاطرات اولین تجربهی عاشقانهام با شمس حرف میزدم، غذا میخورد و با دقت گوش میکرد. در صورتش هیچ حالتی نبود که بفهمم چه حسی دارد و کمی نگران شده بودم که مبادا سرزنشم کند. این مدل گفتوگو و بیان ...
بروزرسانی در : ۸۹۲ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 19
وقتی چشم باز کردم آفتاب تیز پشت شیشه نشان میداد دیروقت است و خیلی خوابیدهام. دیشب جواهر برای شام صدایم کرده بود و از پشت در گفته بودم معدهام درد میکند و شام نمیخورم. کمی بعد مامان لای در را باز کرده و پرسیده بود: - نباتداغ و نعنا میخوای تاباندخت؟ از زیر ملافهای که روی سرم کشیده بودم ف...
بروزرسانی در : ۸۹۱ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 20
نفسش را پوف کرد، دوباره ماشین را به حرکت درآورد و گفت: - نمیدونستم. - میدونستی. به خیابان اصلی پیچید و کمی سرعتش را بیشتر کرد. - تو از کِی اینقدر به من بیاعتماد شدی که حرف بقیه برات حجته ولی هرچی میگم باور نمیکنی؟ بیاختیار آه کشیدم. - چون خونوادهت رو خوب میشناسم. آدمهایی نیست...
بروزرسانی در : ۸۹۰ روز پیش
