پارت دویست و هجده :

یک قطره اشک روی صورتم چکید. ایرج بلند شد و کنارم نشست. دستش را دور شانه‌هایم انداخت و مرا به سمت خودش کشید.
- گریه نکن تابان. مامان تو رو سپرد به من، من هم وقتی برگشتم، خونه خریدم که هروقت پیدات کردم همه‌چی آماده باشه. می‌برمت اون‌جا و خودم مراقبتم.
سرم را روی شانه‌اش گذاشتم و هق‌هق‌کنان گفتم:
- دلم براش تنگ شده.
- می‌دونم. بذار یه مدت بگذره بعد می‌برمت ببینیش. می‌تونیÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    2

    باورم نمیشه،تازه داشتم به شمس اعتماد میکردم

    ۱ سال پیش
  • م

    5

    وای آخه چطور ممکنه شمس اینکارو کرده باشه با اینهمه ادعای عاشقی ،عجب رمانی شد واقعا عالیه

    ۲ سال پیش
  • سارا

    5

    نویسنده جان داری با ما چه میکنی؟! مغزمون آچمز شده دیگ 😂

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️