لیست کلیه پارتهای رمان اشتباه صحرا : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 164
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 21
از رسول خواستم تا برایم حافظ بخواند و از او فیلم گرفتم تا در لحظات دلتنگی به صدای گرمش گوش کنم. از آمنه در حال فرش بافتن عکس گرفتم و از وحید در حال بازی با گوشی کلی عکس انداختم. از سعید چیزی به یادگار برنداشتم؛ نمی خواستم یاد و خاطر سعید در آینده ام سایه بیندازد. من باید سعید و حمید را به کلی ا...
بروزرسانی در : ۵۸۳ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 22
با شنیدن این حرفش با سرعت از خانه خارج شدم تا از رفتن منصرف نشوم. تمام طول راه را گریه کردم، وحید مانند برادران خودم بود... حتماً دلم بیشتر از همه برای او تنگ میشد. نمی دانستم که قرار است به کجا بروم فقط می رفتم تا از این خانه و دوپسر مغرورش دور شوم. شاید دوباره به خانه ی پدر برگردم، شاید اگر ...
بروزرسانی در : ۵۸۳ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 23
پدر با پشت دست به دهانم می کوبد و من برای چند ثانیه خفه می شوم. یاسمین که در را باز می کند. پدر من را گوشه ی حیاط پرت می کند و با عصبانیت طول و عرض حیاط را قدم می زند. برادر هایم به روی ایوان آمده اند و با دیدن من می خواهند جلوتر بیایند که با صدای فریاد پدر سرجایشان می ایستند. ـ یه کدومتون پاشو...
بروزرسانی در : ۵۸۳ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 24
معاینه که تمام می شود، دکتر دستمال کاغذی به دستم می دهد تا اشک هایم را پاک کنم و وقتی از اتاق خارج می شود به پدر می گوید: ـ کاملا سالم و دست نخورده، دخترتون پاکه پاکه. صدای بهت زده ی پدر را می شنوم. ـ مگه می شه؟! چطور ممکنه؟ اون چند ماه فراری بوده؟! ـ فعلا که شده، دخترتون این قدر جربزه داشته ...
بروزرسانی در : ۵۸۱ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 25
خودم می دانم بعد از فرارم از خانه دیگر ارج و قرب اول را ندارم، اما از همان اول هم برای برآورده کردن خواسته هایم هزار اما اگری می آورد. ـ می خوام یه دار قالی بزارم و فرش ببافم. پدر موشکافانه نگاهم می کند. ـ مگه تو قالی بافی بلدی؟ ـ اون پیرزنی که منو به خونش راه داد، دار قالی داشت، هر روز باهاش...
بروزرسانی در : ۵۸۱ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 26
پدر هم که متوجه شده است جناب آقای هاشمی گلویش پیش من گیر کرده است، دست از تعریف و تمجید من بر نمی دارد. ـ آقای هاشمی این صحرا خانم ما از هر انگشتش یه هنر می باره. پدر به دار قالی گوشه ی پذیرایی اشاره می کند. ـ بعد از شام از نزدیک یه نگاهی به دارد قالیش بندازید و فرش بافتنش و ببینید. سعی می کن...
بروزرسانی در : ۵۸۱ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 27
پدر اول جا می خورد انگار خودش را آماده کرده بود تا با مخالفت من مواجه شود و بعد مرا مجاب کند که فردی مثل هاشمی از سر من زیادی است. اما من کار پدر را راحت کردم وقتی می دانم جایی در این خانه ندارم و مدام قصد خلاص شدن از شر من را دارد، پس چه کسی بهتر از هاشمی سرد و گرم روزگار را چشیده، عقلانی عمل م...
بروزرسانی در : ۵۸۱ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 28
بعد از شام هنگام خوردن چایی یک سری از افرادی که نیاز به وام داشتند جلوی در خانه آمده بودند و پدر از این که مجبور بود در حالی که مهمان دارد به کارش برسد حسابی ناراحت بود. ـ بهمن جان ببخشید، یهویی پیش اومد. بنده های خدا از شهرستان اومدن، درست نیست معطلشون کنم یا جوابشونو ندم. ـ برو به کارت برس م...
بروزرسانی در : ۵۸۱ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 29
پدر دسته چکش را می آورد و مبلغی را که بابا رسول برای سرپا کردن کارخانه لازم دارد، برایش می نویسد و سعید در ازایش یک سری چک و سفته امضا می کند و به پدر می دهد. قصد رفتن که می کنند آقای هاشمی همراه پدر برای بدرقه شان تا جلوی در می روند و من هم بالاجبار همراهی شان می کنم و تا جایی که ممکن است نزدیک...
بروزرسانی در : ۵۷۹ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 30
برای استقبال از آقای هاشمی و فرهاد به جلوی در می روم اما با دیدن بابا رسول و سعید غافلگیر می شوم. سعید با دیدن من لبخند می زند حتما فکر کرده خبر داشتم برای شام به این جا می آید و به خاطر او آن قدر به خودم رسیده ام و به استقبالش آمده ام. پدر مشغول احوال پرسی با بابا رسول است و من می توانم به سع...
بروزرسانی در : ۵۷۸ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 31
سعید باز هم حرفی نمی زند. سیم شارژر را می بینم که از زیر تخت بیرون زده است، قطعا سعید شارژر را زیر تخت انداخته تا به این بهانه مرا به اتاق بکشاند. بلند می شوم و شارژر را به دستش می دهم. سعید مچ دستم را می گیرد و با صدایی لرزان می گوید: ـ هر کسی اشتباه می کنه، منم از این قاعده مستثنی نیستم. تم...
بروزرسانی در : ۵۷۸ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 32
بعد از رفتن سعید و بابا رسول، پدر به اتاقم می آید. گوشه ای از اتاقم چمباته زده ام و به گوشه ی دیگر اتاق خیره شده ام. ـ اون چه حرکتی بود کردی؟ یهو مثل جن زده ها پاشدی رفتی تو اتاقت؟ ـ قرار بود آقای هاشمی بیاد خواستگاریم. ـ دیگه قرار نیست. ـ چرا؟ چون یکی بهتر پاپیش گذاشته؟ ـ چون من پدرتم، صلاح...
بروزرسانی در : ۵۷۸ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 33
سعید را اصلا حساب نمی کنم اما آبرویم جلوی بابا رسول رفت. حالا نوبت خداحافظی من از پدر است. با برادر هایم قبلا خداحافظی کردم و حالا در اتاقشان در حال گریه کردن هستند. حالا که می دانم اگر بمیرم هم حق برگشتن به این خانه را ندارم چرا حرف دلم را نزنم. بابا رسول و سعید به حیاط رفته اند تا ما مثلا پد...
بروزرسانی در : ۵۷۸ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 34
ـ بعد از رفتنت حمید خیلی عصبانی شد، مامان و بابا و وحید خیلی غصه خوردن، من مات و مبهوت و سرگردون بودم از طرفی به خاطر نبودنت و این که کجا رفته بودی داشت منو دیوونه می کرد و از طرفی خودمو به خاطر این احساسات سرزنش می کردم و می گفتم به من ربطی نداره. سعید نگاهش را از روبه رو می گیرد و به من می دو...
بروزرسانی در : ۵۷۸ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 35
ـ من کاری نکردم فقط حقیقتو گفتم. آقای هاشمی اون قدر ها هم پیر نبود، من با ازدواج با اون یه زندگی آروم پیش رو داشتم. ولی حالا باید همش نگران باشم قرار حمید چه واکنشی داشته باشه؟ مشکلی ایجاد نکنه؟ تو الکی روم حساس نشی؟! وارد سرویس می شوم و مانتویم را در می آورم و آبی به سر و صورتم می زنم. وقتی ...
بروزرسانی در : ۵۷۶ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 36
شب را دوباره در مسافرخانه می مانیم و صبح زود به خانه مان می رویم تا قبل از آمدن وسایل، کمی گرد و خاکش را بگیریم. سعید در حال تمیز کردن خانه و یا جابه جایی وسایل مدام با تلفن صحبت می کند تا راه اندازی کارخانه به تعویق نیوفتد. جابه جایی وسایل که تمام می شود و کارگر ها که می روند، پذیرایی را فرش ...
بروزرسانی در : ۵۷۶ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 37
سعید مجبور می شود سری به کارخانه بزند تا یک سری از کار ها را سروسامان بدهد. ـ صحرا تو به چیزی دست نزن، من خودم که برگشتم بقیه کارها رو انجام می دهم. با خودم به همین خیال باشی می گویم و به محض خروجش از خانه به سراغ باز کردن جعبه ها می روم. سعید وسایل بزرگ را جابه جا کرده بود و حالا مانده بود با...
بروزرسانی در : ۵۷۶ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 38
دیگر صبر کردن فایده ای ندارد چرا که حالم بهتر که نمی شود هیچ، بدتر هم می شود. در حمام را که باز می کنم سعید را می بینم که با رکابی مشکی روی تخت نشسته است و مشغول کار کردن با گوشی اش است. سعید با شنیدن صدای باز شدن در برای لحظه ای سرش را از روی گوشی بلند می کند و بعد دوباره سرش را پایین می انداز...
بروزرسانی در : ۵۷۶ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 39
بعد از چند دقیقه سرم را عقب تر می برم تا سعید را بهتر ببینم، اشک در چشمانش جمع شده اما سعی می کند از ریختنشان جلوگیری کند، نگاهش را پایین می اندازد و مرا آرام روی تخت می خواباند و رویم خیمه می زند وبا آن چشم های براق خیره ام می شود. ـ وقتی بعد از چند ماه دیدمت اونم کنار یه مردی که از خودت بیست س...
بروزرسانی در : ۵۷۴ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 40
دلم نمی خواهد زیاد به چشم بیایم. نگاه های سعید بعد از بیرون آمدن از حمام روی من ثابت است و با خونریزی که من دارم حداقل تا یک هفته باید از نزدیک شدن به سعید دوری کنم، فقط نمی دانم چطور این موضوع را مطرح کنم. به جلوی در خانه ی بابا رسول که می رسیم هم زمان هم دلتنگ این خانه می شوم و هم استرس می گیر...
بروزرسانی در : ۵۷۴ روز پیش
